آرشیو مطالب

حدیث عاشقان
نوشته شده توسط مدیر سایت   
يكشنبه, 17 خرداد 1388 08:36
مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل

 

 

 

 

 


خاطرات پدر از زبان پسر

 
يادگاري هاي جنگ
پدر من از جانبازان جنگ تحمیلی است. او هم­اکنون در بیمارستان بستری می­باشد. وقتی در خانه است دائم از جنگ و وقایعی که آن زمان اتفاق افتاده حرف می­زند.
در عملیات فتح­المبین برای آزادی خرمشهر شرکت داشته و در همان عملیات مجروح شده. در هنگام عملیات مدت 6 روز در کنار شهیدان در یک سنگر بدون آب و غذا مانده بود واز شدت تشنگی و گرسنگی بی­هوش شده بود. وقتی گروه امداد برای کمک­رسانی به مجروحین و بردن اجساد شهدا می­آیند، پدرم را با شهدا به سردخانه می­برند. وقتی بستگانش برای تحویل گرفتن جسد به سردخانه می­روند، با تعجب و خوشحالی متوجه می­شوند پلاستیکی که پدرم را در آن پیچیده بودند از داخل عرق کرده؛ یعنی او تنفس داشته. سریع او را به بیمارستان منتقل می­کنند. پدرم چون مدت 6 روز در منطقه­ای قرار گرفته بود که دائم زیر رگبار توپ و خمپاره و بمب بوده، به همین دلیل هنوز هم آثار موج­گرفتگی در او مشهود است.
 
 
گزارش
صبح زود بود که ناگهان فرمانده گروهان آمد و به من گفت که نگهبان دیشب به فیض شهادت نائل شده و کسی را به جای او نداریم. تو باید بروی سر پست او نگهبانی بدهی و من هم رفتم.
پس از مدتی دیدم که لابه­لای درختان صدایی می­آید. فهمیدم که گشتی­های عراقی هستند. من هم که ترسیده بودم یک نارنجک کشیدم و به طرف آنها انداختم. دونفر از آن­ها به درک واصل شدند و یکی از آن­ها فرار کرد. بعد از مدتی که گذشت فرمانده و معاونش که صدای تیراندازی و انفجار نارنجک را شنیده بودند به سرعت به طرف من آمدند و گفتند: چه شده؟ من هم موضوع را برای آن­ها تعریف کردم. فرمانده بعد از چند ساعت رفت. بعد از آن دشمن شروع به آتشباران منطقه کرد. خمپاره­ها یکی بعد از دیگری مثل شهاب­سنگ آتشی از آسمان می­بارید. و گویی پاسگاه را جابجا می­کردند.
ترکش خمپاره­ها که مثل زنبور ویز ویز می­کردند به طرف من می­آمد چند جای بدنم مجروح شد. به هر سختی بود خود را به سنگر فرماندهی رساندم وقتی به آنجا رسیدم بی­هوش افتادم و وقتی چشمم را باز کردم در بیمارستان بودم.
 
 
 
قدر نعمت
در تاریخ 25/5/65 برای خدمت مقدس سربازی به طور مستقیم به منطقه عملیاتی مهران اعزام شدم و آموزش را در سال 64 در پادگان 21 حمزه گذرانده بودم. در منطقه مهران به عنوان یکی از نیروهای خمپاره­انداز وارد یک آتشبار شدم. منطقه عجیبی بود. حدود 2 ماه از 28 ماه خدمتم را در آنجا ماندم. در هر سنگر 8 نفر بودیم. خمپاره­ها از نوع 81 میلیمتری بود. در یکی از روزهای برج 7 بود که هوا به طور عجیبی ابری شد. کم­کم باران شروع به باریدن کرد. آنقدر بارید که سیل به راه افتاد. ما با بچه­ها در سنگر نشسته بودیم. ناگهان دیدیم که آب وارد سنگر شد و مجبور شدیم که اثاثیه را جمع کنیم. با کد بی­سیم تقاضای کمک کردیم که یک دستگاه تویوتا برای ما فرستادند. روی خمپاره­انداز را آب گرفته بود و دیگر نشد آن را برداریم. حرکت کردیم دشمن فهمیده بود که ما رو به عقب برمی­گردیم، با تیربار ما را هدف قرار داد.
به راه افتادیم. در طول مسیر من فهمیدم که یکی از چرخ­های ماشین در حال بیرون آمدن است. راننده را مطلع کردم. همه در همان تاریکی شب از ماشین پایین آمدیم و چرخ ماشین را درست کردیم و راه افتادیم.
حدود 2 کیلومتر عقب­تر دوباره شروع کردیم به ساخت سنگر. سنگر آماده شد و بچه­­ها خیلی خسته بودند. فردای آن روز خبر رسید که جاده را آب برده و تدارکات نمی­آید. یعنی از آب وغذا و ... خبری نیست.
تا 3 روز ما بدون آب و غذا و نان بودیم. بچه­ها به طور عجیبی گرسنه بودند. من در کنار یکی از سنگرهای خالی قدیمی قدم می­زدم که ناگهان با یک گونی در کنار یک سنگر روبرو شدم. آن را باز کردم دیدم نان خشک است. با خود به سنگر آوردم و به بچه­ها که گفتم خیلی خوشحال شدند. برایشان دیدن آن­قدر نان عجیب بود.
بعد از 4 روز راه باز شد و امکانات رسید.
 
 
سربازمنظم
در سال 1363 بود که پدرم به جبهه اعزام شد تا از کشورمان در مقابل متجاوزان و زورگویان دفاع کند.
او در جبهه دوستی داشت که از قدیم با هم در یک محله زندگی می­کردند. دوست او خیلی سهل­انگار بود و موقع نگهبانی می­خوابید. بارها فرماندهان به او تذکر داده بودند ولی اثری در او نگذاشته بود و حتی در موقع عملیات که سربازان آماده حرکت بودند، تازه او به دنبال پوتین­های خود می­گشت!
یک روز فرمانده قرارگاه نقشه­ای کشید تا شاید او عوض شود. صبح زود بود که فرمانده قرارگاه همه بچه­ها را صدا زد و گفت: از امروز آقای جمشیدی در قرارگاه جانشین من می­شود!
همه تعجب کرده و بعضی هم عصبانی شده بودند که چرا جانشین فرمانده باید فردی تنبل و بی­نظم باشد.
فردای آن روز بود و خورشید کم­کم داشت طلوع می­کرد که جمشیدی با پوتین­های واکس­زده و لباس­های مرتب، سربازان را برای ورزش­کردن بیدار می­کرد. بچه­ها که خیلی تعجب کرده بودند همه خود را برای ورزش صبحگاهی آماده کردند و روز بعد ساعت 5 صبح بود که جمشیدی دوباره بچه­ها را بیدار کرد و بعد از ورزش صبحگاهی چند کلمه­ای درباره اهمیت نظم گفت و از آن­ها خواست که در اطراف قرارگاه نگهبانی بدهند. جمشیدی دیگر تنبل و سهل­انگار نبود. سربازی منظم شده بود.
 
وعده ما بهشت
اواخر جنگ بود. یکی از بچه­های تفحص با یکی از فرماندهان سپاه به جبهه آمده بود. می­گفت: این فرمانده تمام راه را در ماشین اشک می­ریخت.
از او پرسیدم چرا گریه می­کنی؟ گفت: دوست داشتم که شهید آوینی را ببینم اما نشد و او شهید شده و من سعادت دیدن او را نداشتم.
شب شد. در خواب او را دیدم که به من گفت: فردا صبح ساعت 8 بیا زیر پل کرخه.
صبح شد. ساعت 8 بود. من به طرف پل کرخه به راه افتادم ساعت 8.20 دقیقه به آنجا رسیدم. سربازی را در حال قدم زدن دیدم. رفتم به سمت او و از او پرسیدم شخصی را با نشانی­هایی مثلاً موهای جوگندمی، ریش­های پرپشت و ... در اینجا ندیدی؟
گفت: چرا! 20 دقیقه پیش این­جا بود اما رفت! سراغ شما را می­گرفت. به من گفت اگر کسی سراغ مرا گرفت، به او بگو زیر پل کرخه را نگاهی بیاندازد.
من رفتم و نوشته­ای را دیدم که نوشته بود: «وعده ما بهشت؛ سید مرتضی آوینی»
 
خوابی گويا
خاطره کوتاهی از پدر شهید مصطفی فتاحی
یادم می­آید قبل از این که مصطفی را بخواهم به منطقه جنگی اعزام کنم خوابی دیدم که در آن آقایی نورانی به خوابم آمد و به من انگشتر عقیقی داد. بعد من به ایشان گفتم شما چه کسی هستید؟ فرمودند: علی­بن­ابیطالب
بعد از چند روز که مصطفی می­خواست عازم جبهه شود، من انگشتر عقیقی که دستم بود را به او دادم و سپس عازم شد. هر روز که مصطفی به من زنگ می­زد به خاطر سلامتی او چیزی می­خریدم و بین کارمندان اداره پخش می­کردم.
شبی در خواب دیدم که آن حضرت دوباره آمدند و به من امر کردند که انگشتر عقیق را پس بدهم. من می­دانستم که بزرگان هدیه­های خود را پس نمی­گیرند، به هر حال انگشتر را درآوردم و به ایشان دادم.
فردا به کارمندان گفتم مصطفی دیگر بر نمی­گردد. زیرا حضرت انگشتر را پس گرفته است. بعد از چند روز به ما خبر دادند که مصطفی شهید شده است.
جالب این است که او در شب تولد حضرت علی(ع) و در عملیات «علی بن ابیطالب» شهید شد. و چون خیلی زیر آتش و گلوله مانده بود و شناسایی او برایمان ممکن نبود، او را از همان انگشتر عقیق شناختیم و او را با همان انگشتر دفن کردیم.
فقط خوشحالم که امانت سرخ حضرت را به ایشان بازگرداندم.
 
واقعاً ما آن­گونه نبودیم!
من روز اولی که اعزام به خدمت شدم، شب بود و جنگ هم شروع شده بود و من با دلهره و اضطراب به جنگ می­رفتم و از شربت شهادت هم می­ترسیدم.
یک روز با چندتا از دوستانم با هم می­گفتیم و فکر می­کردیم: «این چه جنگی است؟ چرا اینقدر در آرامش و سکوت است؟ با فیلم­های جنگ و فیلم­برداری­ها فرق دارد!»
در همان لحظه دشمن به ما شبیخون زد و ما از ترس می­لرزیدیم ولی بسیجی­ها با اقتدار ایستاده بودند و به ما می­خندیدند. فرمانده ما گفت: «خجالت بکشید مثلاً شما رزمنده­­اید» و ما برای آن­که کم نیاوریم بلند شدیم و هر کدام بهانه­ای آوردیم و خود را نترس و بی­باک معرفی کردیم. ولی واقعاً ما آن­گونه نبودیم!
من تا وقتی که یک ماه از خدمتم نگذشته بود می­ترسیدم تا اینکه با بسیجی­ها بیشتر دوست و نزدیک شدم.
از آن موقع هر کس به جبهه می­آمد، ما این خاطره را با آب و تاب توضیح می­دادیم و آن­­ها هم دیگر نمی­ترسیدند و تا جایی این خاطره تأثیرگذار بود که آنها از بسیجی­ها هم حتی بی­باک­تر شده بودند.
 
 
تلخ و شيرين
سال 1364 در منطقه جنگی جنوب، به علت ناهمواری زمین، خط دفاعی رزمندگان به صورت نعل اسبی شکل گرفته بود. به همین دلیل شهدای بسیاری را در این جبهه داشتیم و از همه مهمتر این­که از نظر اقتصادی، به دلیل وجود چاه­های نفتی منطقه مذکور بسیار حائز اهمیت بود.
یک روز فرماندهان پس از بازدید از جبهه جلسه­ای عملیاتی در منطقه تشکیل داده و تصمیم گرفتند که توسط سنگرسازان بی­سنگر این خط نعل اسبی شکافته و آن را به صورت مستقیم در آورند تا ضمن کنترل دقیق­تر و بهتر، درصد تلفات را در جبهه فوق به حداقل برسانند. لذا سعادت انجام این مأموریت مهم به اینجانب و یکی از هم­رزمانم افتاد و با توکل بر خدا و با هدایت و پشتیبانی آتش سه گروه ده نفره از رزمندگان جهت تأمین و ایجاد امنیت و بستری مناسب جهت عملیات خاک­ریزی، کار خاک­ریزی را شروع کردیم.
در شب اول و دوم کار به خوبی انجام گرفت ولی در شب سوم مأموریت در حین پایان کار، هم­رزمم علی داداش­پور در ساعات اولیه شب مورد اصابت تیر مستقیم دشمن بعثی قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل گردید و با شهادت هم­رزمم تلخ­ترین خاطره در ذهنم شکل گرفت.
با اتمام موفقیت­آمیز مأموریت و ایمن شدن خط جبهه و در نهایت حفظ جان رزمندگان اسلام در مقابل دشمن، خاطره­ای شیرین در کنار خاطره­ تلخ شهادت هم­رزمم برای همیشه در ذهنم جای گرفت.
 
 
 
 
 
 
زلال عشق
خاطرات پدر از زبان پسر
02
دلهره و اضطراب
من روز اولی که اعزام به خدمت شدم، شب بود و جنگ هم شروع شده بود و من با دلهره و اضطراب به جنگ می­رفتم و از شربت شهادت هم می­ترسیدم.
یک روز با چندتا از دوستانم با هم می­گفتیم و فکر می­کردیم: «این چه جنگی است؟ چرا این قدر در آرامش و سکوت است؟ با فیلم­های جنگ و فیلم­برداری­ها فرق دارد!»
در همان لحظه دشمن به ما شبیخون زد و ما از ترس می­لرزیدیم ولی بسیجی­ها با اقتدار ایستاده بودند و به ما می­خندیدند. فرمانده ما گفت: «خجالت بکشید مثلاً شما رزمنده­­اید» و ما برای آن­که کم نیاوریم بلند شدیم و هر کدام بهانه­ای آوردیم و خود را نترس و بی­باک معرفی کردیم. ولی واقعاً ما آن­گونه نبودیم!
من تا وقتی که یک ماه از خدمتم نگذشته بود می­ترسیدم تا اینکه با بسیجی­ها بیشتر دوست و نزدیک شدم.
از آن موقع هر کس به جبهه می­آمد، ما این خاطره را با آب و تاب توضیح می­دادیم و آن­­ها هم دیگر نمی­ترسیدند و تا جایی این خاطره تأثیرگذار بود که آنها از بسیجی­ها هم حتی بی­باک­تر شده بودند.
 
يک شب در سردخانه
پدر من از جانبازان جنگ تحمیلی است. او هم­اکنون در بیمارستان بستری می­باشد. وقتی در خانه است دائم از جنگ و وقایعی که آن زمان اتفاق افتاده حرف می­زند.
در عملیات فتح­المبین برای آزادی خرمشهر شرکت داشته و در همان عملیات مجروح شده. در هنگام عملیات مدت 6 روز در کنار شهیدان در یک سنگر بدون آب و غذا مانده بود و از شدت تشنگی و گرسنگی بی­هوش شده بود. وقتی گروه امداد برای کمک­رسانی به مجروحین و بردن اجساد شهدا می­آیند، پدرم را با شهدا به سردخانه می­برند. وقتی بستگانش برای تحویل گرفتن جسد به سردخانه می­روند، با تعجب و خوشحالی متوجه می­شوند پلاستیکی که پدرم را در آن پیچیده بودند از داخل عرق کرده؛ یعنی او تنفس داشته. سریع او را به بیمارستان منتقل می­کنند. پدرم چون مدت 6 روز در منطقه­ای قرار گرفته بود که دائم زیر رگبار توپ و خمپاره و بمب بوده، به همین دلیل هنوز هم آثار موج­گرفتگی در او مشهود است.
 
خاطره­ای شیرین در کنار خاطره­ تلخ
سال 1364 در منطقه جنگی جنوب، به علت ناهمواری زمین، خط دفاعی رزمندگان به صورت نعل اسبی شکل گرفته بود. به همین دلیل شهدای بسیاری را در این جبهه داشتیم و از همه مهم تر این­که از نظر اقتصادی، به دلیل وجود چاه­های نفتی منطقه مذکور بسیار حائز اهمیت بود.
یک روز فرماندهان پس از بازدید از جبهه جلسه­ای عملیاتی در منطقه تشکیل داده و تصمیم گرفتند که توسط سنگرسازان بی­سنگر این خط نعل اسبی شکافته ، آن را به صورت مستقیم در آورند؛ تا ضمن کنترل دقیق­تر و بهتر، درصد تلفات را در جبهه فوق به حداقل برسانند. لذا سعادت انجام این مأموریت مهم به پدر من و یکی از هم­رزمانش افتاد .
او در اين باره مي گويد:
 با توکل بر خدا و با هدایت و پشتیبانی آتش سه گروه ده نفره از رزمندگان جهت تأمین و ایجاد امنیت و بستری مناسب جهت عملیات خاک­ریزی، کار خاک­ریزی را شروع کردیم.
در شب اول و دوم کار به خوبی انجام گرفت ولی در شب سوم مأموریت در حین پایان کار، هم­رزمم در ساعات اولیه شب مورد اصابت تیر مستقیم دشمن بعثی قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل گردید و با شهادت هم­رزمم تلخ­ترین خاطره در ذهنم شکل گرفت.
با اتمام موفقیت­آمیز مأموریت و ایمن شدن خط جبهه و در نهایت حفظ جان رزمندگان اسلام در مقابل دشمن، خاطره­ای شیرین در کنار خاطره­ تلخ شهادت هم­رزمم برای همیشه در ذهنم جای گرفت.
 
جبران کفران نعمت
با چند تن از دوستانم در منطقه­ای به نام ارتفاعات 2100 اطراف شهر مرزی مریوان اعزام شده بودیم. همان­طور که می­دانید منطقه کردستان در زمستان بسیار سرد است. در پایگاهی که ما بودیم حدود یک متر برف باریده و تمام راه­های کوهستانی را بسته بود و امکان عبور و مرور رساندن آذوقه به پایگاه ما نبود.
 خلاصه بعد از یک هفته ذخیره آذوقه تمام شد و ما گرسنه ماندیم. گرسنگی فشار زیادی به ما می­آورد. اما می­دانستیم که هیچ غذایی وجود ندارد حتی یک تکه نان خشک.
ناگهان یادم افتاد که ته­مانده غذا و نان­های اضافی را در گوشه­ای از پایگاه برای سگ­ها می­ریختیم. برای شکرگزاری از این نعمت الهی و جبران آن کفران نعمت، من آن نان­ها را جمع کردم و آن­ها رادر ماهی­تابه سرخ کردم و بجه­ها را صدا زدم. همه آمدند و با اشتهای تمام آن نان­ها را خوردیم.
 
زنده به عشق
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
نوجوانی هفده هجده ساله بودم که به پایگاه بسیج رفتم و بعد از چند ماه بسیجی بودن، از طرف پایگاه به خرمشهر اعزام شدم. من درخط عضو گروهی بودم که شبها تا صبح به گشت زدن می­پرداخت. یک شب بعد از حمله­ای که به ما شده بود، بیشتر برادران مجروح شده و باقی هم خسته بودند و توان مبارزه نداشتند. قرار شده بود که همان شب نیروهای کمکی برسند و جانشین نیروهای زخمی و خسته شوند اما بعداً معلوم شد که آن­ها صبح به خط می­رسند. با این وضع همه برادران خسته بودند و تعداد کمی از آنان می­توانستند شب را نگهبانی دهند.
من هم که این اوضاع را دیدم با کسب اجازه از فرمانده به جای یکی از زخمی­ها نگهبانی ایستادم. اما چشمتان روز بد نبیند، آن شب خستگی بقیه هم روی من تأثیر گذاشته بود. نزدیکی های صبح با تفنگ گلنگدن کشیده و با ضامن رگباری به خواب فرو رفتم.
 بعد از دقایقی که از خواب بیدار شدم ناخودآگاه انگشتم روی ماشه تفنگ رفت و دیوار سنگری که تعدادی از برادران در آن خوابیده بودند، سوراخ­سوراخ شد. بعد از اصابت تیر به دیواره، همه برادران از سنگر خارج شدند و بعد از یکی دو ساعت هم نیروهای کمکی سر رسیدند.
نکته جالب این که کسانی که آن­روز در سنگر بودند، دوسه روز نخوابیدند و من هم تا پایان حضورم در جبهه نگهبانی ندادم!
 

 

پس از آن همه سال

 

 

 

 

 

 

 
زمانی جنگ شروع شد که دوران خدمت من تازه آغاز شده بود و باید به جبهه می­رفتم. دو سال تمام خدمتم را در جبهه گذراندم در آنجا با افراد خوبی آشنا شدم. با دوستان صمیمی گروهی تشکیل دادیم و بعد از پایان خدمت، دوباره عازم کردستان شدیم.
پس از مدتی به گروهانی که در آن بودم دستور داده شد که به کردستان عراق برویم و در آنجا به گروهانی دیگر ملحق شویم.
زمستان سختی بود و سرما تا مغز استخوان نفوذ و خون را خشک می­کرد. عده­ای در همین راه به بیماری­های تنفسی دچار و به عقب بازگردانده شدند. درست وقتی از روستایی رد شدیم و به کوه­های کردستان رسیدیم گرفتار برف و طوفان شدیدی شدیم. همه جا را سفیدی گرفته بود و توان حرکت نبود. نمی­توانستیم جلو برویم و برگشتن هم با مردن برابر بود.
پس از چندی متوجه شدیم که گروهان بعدی با فاصله کمی از ما در دامنه کوه مستقر شده­اند. به سختی پایین رفته و خود را به آنجا رساندیم. چادرها و سنگرها برای ما آماده بود. جمعیت نسبت به چادرها زیاد بود، اما متوجه شدم که یکی از سنگرها خالی است. از سربازی دلیل خالی بودن سنگر را پرسیدم و او گفت که اسیری عراقی در آنجا هست که به خاطر کثیفی بدن و بوی بد، کسی حاضر نیست با او هم­اتاق و هم­غذا شود!
به فکر فرو رفتم، زیرا خود من هم مدت زیادی بود که نتوانسته بودم به حمام بروم. درباره حمام سؤال کردم و متوجه شدم حمام خراب است و فقط آب داغ دارد. هرطور شده خودم را به آنجا رساندم و با آن آب داغ خودم را شستم سپس به سنگر آن اسیر رفتم و سعی کردم او را تحمل کنم. با او دوست شدم و چون شیعه بود، دوستی ما بیشتر شد.
در واقع او برادر من بود اما کسی چندان به او اهمیت نمی­داد. همیشه در تمام چند هفته­ای که آنجا بودیم، می­گفت: سیدرئوف؛ یعنی آقا مهربان است.
وقتی که عملیات به پایان رسید تسبیحی به من داد و از من تشکر کرد و گفت این تسبیح را به پسرت بده. بعد از آن همه سال هنوز آن هدیه را نگه داشته­ام.
 
جواب آتشين
فرمانده عراقی با غرور تمام تعداد زیادی از اسرای ایرانی را جمع کرده بود تا علت شروع جنگ را توضیح دهد. می­گفت: حمله ما به ایران به این دلیل است که ایرانی­ها مجوس و آتش­پرست هستند. ما می­خواهیم شما مسلمان شوید. این جنگ قادسیه دوم است. همان­طوری که در صدر اسلام اعراب برای مسلمان­کردن ایرانی­ها به ایران حمله کردند!
یکی از اسرا برخاست و اجازه گرفت و از فرماندهی اردوگاه سؤال کرد که آیا درباره مجوس بودن ایرانی­ها آیه­ای از قرآن یا حدیثی از پیامبر اسلام دارد یا نه؟ فرماندهی اردوگاه پاسخ داد: نخیر اما در تاریخ آمده است که شما مجوس هستید. اسیر ایرانی گفت: اما قرآن کریم می­فرماید: شما عرب­ها کافر و منافق هستید: «الاعراب اشد کفراً و نفاقاً.»
فرمانده عراقی که پیش سربازان خود و اسرای ایرانی کم آورده بود با عصبانیت اردوگاه را ترک کرد و سفارش کرد که در وقت مناسب به حساب اسیر ایرانی برسد.
یک روز به بهانه­ای بیهوده آن اسیر ایرانی را به ستون بستند و نفت به پایش ریختند و پایش را آتش زدند...
 
امانتي که پس دادم
خاطره کوتاهی از پدر شهید مصطفی فتاحی
یادم می­آید قبل از این که مصطفی را بخواهم به منطقه جنگی اعزام کنم خوابی دیدم که در آن آقایی نورانی به خوابم آمد و به من انگشتر عقیقی داد. بعد من به ایشان گفتم شما چه کسی هستید؟ فرمودند: علی­بن­ابی طالب
بعد از چند روز که مصطفی می­خواست عازم جبهه شود، من انگشتر عقیقی که دستم بود را به او دادم و سپس عازم شد. هر روز که مصطفی به من زنگ می­زد به خاطر سلامتی او چیزی می­خریدم و بین کارمندان اداره پخش می­کردم.
شبی در خواب دیدم که آن حضرت دوباره آمدند و به من امر کردند که انگشتر عقیق را پس بدهم. من می­دانستم که بزرگان هدیه­های خود را پس نمی­گیرند، به هر حال انگشتر را درآوردم و به ایشان دادم.
فردا به کارمندان گفتم مصطفی دیگر بر نمی­گردد. زیرا حضرت انگشتر را پس گرفته است. بعد از چند روز به ما خبر دادند که مصطفی شهید شده است.
جالب این است که او در شب تولد حضرت علی(ع) و در عملیات «علی بن ابیطالب» شهید شد. و چون خیلی زیر آتش و گلوله مانده بود و شناسایی او برایمان ممکن نبود، او را از همان انگشتر عقیق شناختیم و او را با همان انگشتر دفن کردیم.
فقط خوشحالم که امانت سرخ حضرت را به ایشان بازگرداندم.
 
پدر از زبان پسر
 
وارستگی
برای عملیات پدافندی والفجر8 می­رفتیم. قرار بود به خورعبدالله ـ یکی از مناطق فاوـ برویم. سوار کامیون شده و به اروند رفتیم. از آنجا با قایق عبور کردیم؛ بعد مقداری پیاده رفتیم تا به فاو رسیدیم. دیگر شب شده بود. گفتند چون شب شده، نمی­بریمتان خط؛ فعلاً همین­جا استراحت کنید.
ما را به یکی از ساختمان­های شهر فاو بردند. خیلی خسته بودیم. همان­طور یک شام سراپایی خوردیم و خوابیدیم کنار من خوابید. فرج­پور از بچه­های شوخ­طبع بود. چهره­اش طوری بود که وقتی نگاه می­کردی، فکر نمی­کردی حتی بتواند نماز صبحش را سر وقت بخواند! گه­گاه پیش می­آمد؛ می­گفتم: چرا بلند نمی­شوی نماز صبحت را بخوانی؟ـ داشتم سر به سرش می­گذاشتم ـ می­گفت: ما سعادت نداریم.
آن شب که کنار من خوابیده بود، نصفه­های شب بیدارمون کرد.
ـ بلند شوید، شیمیایی زده­اند.
همه بچه­ها بلند شدند و ماسک زدند. آن شب هیچ­کس شیمیایی نشد. من هم توجهی به ماجرا نداشتم و همه چیز یادم رفت.
فردای آن روز رفتیم خط ؛ فرج­پور دو شب بعد شهید شد. چند وقت بعد از این ماجرا، یکی از بچه­های بی­سیم­چی که آن شب پیش ما بود، گفت: فلانی، خدا را شکر کن که آن شب شیمیایی نشدید. گفتم: چه­­طور؟
گفت: همان دوستت ـ که خیال می­­کردی حتی نماز صبح هم نمی­خواند، داشته نماز شب می­خوانده که پشت بی­سیم اعلام می­کنند شیمیایی زده­اند؛ بی­سیم­چی خودتان هم خوابش برده بود.!
همین بی­سیم­چی چند روز بعد هم این قضیه را برای من تعریف کرد. تازه فهمیدم چه انسان وارسته­ای را از دست دادیم.
سماواتي، ‌آسماني
مزه‌اش را چشيده بود. تركشي‌ سر عاشقش را سودايي كرده بود.
قرار شد پيش ما بماند و جلو نرود.
حسابي سگرمه‌هاش تو هم بود. «لب پايين زمين را فرش مي‌كرد، لب بالا نظر بر عرش مي‌كرد»! تا حاج محمود شهبازي را ديد، گل از گلش باز شد. دوان دوان رفت و سلام كرد و بدون هيچ مقدمه‌اي، سر و روي فرمانده را بوسه‌باران كرد.
معلوم بود كه خواسته‌اي دارد.
گفت: «حاجي جون! من نمي‌تونم بمونم، هرجوري شده بايد برم» گفت:«‌خوب برو». ـ «نه! يعني بايد برم عمليات.»
حاج محمود گفت: «عزيز من، تو مجروحي، سرت تركش خورده نمي شه»
گفت:«‌نه حاجي، حال من خوب خوبه، چيزيم نيست كه! مي‌خواين باند رو باز كنم؟ ... » بالأخره با آن سر باندپيچي شده و چشمان شفقي، آن‌قدر التماس كرد و گريه كرد تا حاجي موافقت كرد كه بيايد.
حالا ديگه سماواتي، آسماني شده بود.
 
مثل کبوتر درون قفس
 
در پاییز سال 1361 در جبهه کوشک بعد از عملیات رمضان، عضو گروهان 3 گردان 178 از تیپ 3 لشکر مشهد بودیم که به عنوان خط­نگهدار در خط اول جبهه مستقر شدیم.
عراق بعد از حمله جانانه ما، به ما پاتک زد و از سمت راست و چپ ما، خط را شکست و ما مثل کبوتر درون قفس در محاصره عراق قرار گرفتیم.
 من به سربازها گفتم: اگر بخواهیم این محاصره را بشکنیم باید آرپی­جی­زن­ها حدود 50 متر از خاکریز اصلی جلوتر بروند. سربازها هم اطاعت کردند و در محل مورد نظر که فقط 150متر و شاید هم کمتر با تانک­های عراقی فاصله داشتند مستقر گشتند.
به محض این که مطمئن شدند می­توانند تانک­ها را بزنند شروع به شلیک کردند. تانک بود که پشت سر هم آتش می­گرفت.
صدای زوزه آرپی­جی­ها هوا را پر کرده بود. عراقی­ها که دیدند نمی­توانند خط را از این نقطه بشکنند برگشتند و پا به فرار گذاشتند. آرپی­جی­زن­ها هم به دنبال عراقی­ها می­رفتند!
من هرچه اصرار کردم برگردید، آن­ها گوش نمی­دادند و می­گفتند: آن­ها همین الآن نفرات ما را شهید کردند، ما هم باید همه آنها را بکشیم و انتقام خون بچه­ها را از آن­ها بگیریم.
تانک­ها و نفربرهای عراقی را حدود 7 یا 8 کیلومتر عقب­تر راندند و در بازگشت 3 افسر عراقی را به همراه 3 تانک با خودشان به غنیمت گرفته و اسیر کرده بودند.
همین دفاع خوب و عالی باعث شد که نیروهای ما دوباره به خط اول برگردند.
 
 

وارستگی

برای عملیات پدافندی والفجر8 می­رفتیم. قرار بود به خورعبدالله ـ یکی از مناطق فاوـ برویم. سوار کامیون شده و به اروند رفتیم. از آنجا با قایق عبور کردیم؛ بعد مقداری پیاده رفتیم تا به فاو رسیدیم. دیگر شب شده بود. گفتند چون شب شده، نمی­بریمتان خط؛ فعلاً همین­جا استراحت کنید.

ما را به یکی از ساختمان­های شهر فاو بردند. خیلی خسته بودیم. همان­طور یک شام سراپایی خوردیم و خوابیدیم کنار من خوابید. فرج­پور از بچه­های شوخ­طبع بود. چهره­اش طوری بود که وقتی نگاه می­کردی، فکر نمی­کردی حتی بتواند نماز صبحش را سر وقت بخواند! گه­گاه پیش می­آمد؛ می­گفتم: چرا بلند نمی­شوی نماز صبحت را بخوانی؟ـ داشتم سر به سرش می­گذاشتم ـ می­گفت: ما سعادت نداریم.

آن شب که کنار من خوابیده بود، نصفه­های شب بیدارمون کرد.

ـ بلند شوید، شیمیایی زده­اند.

همه بچه­ها بلند شدند و ماسک زدند. آن شب هیچ­کس شیمیایی نشد. من هم توجهی به ماجرا نداشتم و همه چیز یادم رفت.

فردای آن روز رفتیم خط ؛ فرج­پور دو شب بعد شهید شد. چند وقت بعد از این ماجرا، یکی از بچه­های بی­سیم­چی که آن شب پیش ما بود، گفت: فلانی، خدا را شکر کن که آن شب شیمیایی نشدید. گفتم: چه­­طور؟

گفت: همان دوستت ـ که خیال می­­کردی حتی نماز صبح هم نمی­خواند، داشته نماز شب می­خوانده که پشت بی­سیم اعلام می­کنند شیمیایی زده­اند؛ بی­سیم­چی خودتان هم خوابش برده بود.!

همین بی­سیم­چی چند روز بعد هم این قضیه را برای من تعریف کرد. تازه فهمیدم چه انسان وارسته­ای را از دست دادیم.

سماواتي، ‌آسماني

مزه‌اش را چشيده بود. تركشي‌ سر عاشقش را سودايي كرده بود.

قرار شد پيش ما بماند و جلو نرود.

حسابي سگرمه‌هاش تو هم بود. «لب پايين زمين را فرش مي‌كرد، لب بالا نظر بر عرش مي‌كرد»! تا حاج محمود شهبازي را ديد، گل از گلش باز شد. دوان دوان رفت و سلام كرد و بدون هيچ مقدمه‌اي، سر و روي فرمانده را بوسه‌باران كرد.

معلوم بود كه خواسته‌اي دارد.

گفت: «حاجي جون! من نمي‌تونم بمونم، هرجوري شده بايد برم» گفت:«‌خوب برو». ـ «نه! يعني بايد برم عمليات.»

حاج محمود گفت: «عزيز من، تو مجروحي، سرت تركش خورده نمي شه»

گفت:«‌نه حاجي، حال من خوب خوبه، چيزيم نيست كه! مي‌خواين باند رو باز كنم؟ ... » بالأخره با آن سر باندپيچي شده و چشمان شفقي، آن‌قدر التماس كرد و گريه كرد تا حاجي موافقت كرد كه بيايد.

حالا ديگه سماواتي، آسماني شده بود.

 

مثل کبوتر درون قفس

 

در پاییز سال 1361 در جبهه کوشک بعد از عملیات رمضان، عضو گروهان 3 گردان 178 از تیپ 3 لشکر مشهد بودیم که به عنوان خط­نگهدار در خط اول جبهه مستقر شدیم.

عراق بعد از حمله جانانه ما، به ما پاتک زد و از سمت راست و چپ ما، خط را شکست و ما مثل کبوتر درون قفس در محاصره عراق قرار گرفتیم.

 من به سربازها گفتم: اگر بخواهیم این محاصره را بشکنیم باید آرپی­جی­زن­ها حدود 50 متر از خاکریز اصلی جلوتر بروند. سربازها هم اطاعت کردند و در محل مورد نظر که فقط 150متر و شاید هم کمتر با تانک­های عراقی فاصله داشتند مستقر گشتند.

به محض این که مطمئن شدند می­توانند تانک­ها را بزنند شروع به شلیک کردند. تانک بود که پشت سر هم آتش می­گرفت.

صدای زوزه آرپی­جی­ها هوا را پر کرده بود. عراقی­ها که دیدند نمی­توانند خط را از این نقطه بشکنند برگشتند و پا به فرار گذاشتند. آرپی­جی­زن­ها هم به دنبال عراقی­ها می­رفتند!

من هرچه اصرار کردم برگردید، آن­ها گوش نمی­دادند و می­گفتند: آن­ها همین الآن نفرات ما را شهید کردند، ما هم باید همه آنها را بکشیم و انتقام خون بچه­ها را از آن­ها بگیریم.

تانک­ها و نفربرهای عراقی را حدود 7 یا 8 کیلومتر عقب­تر راندند و در بازگشت 3 افسر عراقی را به همراه 3 تانک با خودشان به غنیمت گرفته و اسیر کرده بودند.

همین دفاع خوب و عالی باعث شد که نیروهای ما دوباره به خط اول برگردند.

 

 

 
آخرين بروز رساني ( چهارشنبه, 31 تیر 1388 15:05 )
 

طراحي سايت - فروشگاه اينترنتي - ميزباني وب و ثبت دامنه
طراحي سايت - فروشگاه اينترنتي - ميزباني وب و ثبت دامنه