|

خاطرات پدر از زبان پسر
يادگاري هاي جنگ
پدر من از جانبازان جنگ تحمیلی است. او هماکنون در بیمارستان بستری میباشد. وقتی در خانه است دائم از جنگ و وقایعی که آن زمان اتفاق افتاده حرف میزند.
در عملیات فتحالمبین برای آزادی خرمشهر شرکت داشته و در همان عملیات مجروح شده. در هنگام عملیات مدت 6 روز در کنار شهیدان در یک سنگر بدون آب و غذا مانده بود واز شدت تشنگی و گرسنگی بیهوش شده بود. وقتی گروه امداد برای کمکرسانی به مجروحین و بردن اجساد شهدا میآیند، پدرم را با شهدا به سردخانه میبرند. وقتی بستگانش برای تحویل گرفتن جسد به سردخانه میروند، با تعجب و خوشحالی متوجه میشوند پلاستیکی که پدرم را در آن پیچیده بودند از داخل عرق کرده؛ یعنی او تنفس داشته. سریع او را به بیمارستان منتقل میکنند. پدرم چون مدت 6 روز در منطقهای قرار گرفته بود که دائم زیر رگبار توپ و خمپاره و بمب بوده، به همین دلیل هنوز هم آثار موجگرفتگی در او مشهود است.
گزارش
صبح زود بود که ناگهان فرمانده گروهان آمد و به من گفت که نگهبان دیشب به فیض شهادت نائل شده و کسی را به جای او نداریم. تو باید بروی سر پست او نگهبانی بدهی و من هم رفتم.
پس از مدتی دیدم که لابهلای درختان صدایی میآید. فهمیدم که گشتیهای عراقی هستند. من هم که ترسیده بودم یک نارنجک کشیدم و به طرف آنها انداختم. دونفر از آنها به درک واصل شدند و یکی از آنها فرار کرد. بعد از مدتی که گذشت فرمانده و معاونش که صدای تیراندازی و انفجار نارنجک را شنیده بودند به سرعت به طرف من آمدند و گفتند: چه شده؟ من هم موضوع را برای آنها تعریف کردم. فرمانده بعد از چند ساعت رفت. بعد از آن دشمن شروع به آتشباران منطقه کرد. خمپارهها یکی بعد از دیگری مثل شهابسنگ آتشی از آسمان میبارید. و گویی پاسگاه را جابجا میکردند.
ترکش خمپارهها که مثل زنبور ویز ویز میکردند به طرف من میآمد چند جای بدنم مجروح شد. به هر سختی بود خود را به سنگر فرماندهی رساندم وقتی به آنجا رسیدم بیهوش افتادم و وقتی چشمم را باز کردم در بیمارستان بودم.
قدر نعمت
در تاریخ 25/5/65 برای خدمت مقدس سربازی به طور مستقیم به منطقه عملیاتی مهران اعزام شدم و آموزش را در سال 64 در پادگان 21 حمزه گذرانده بودم. در منطقه مهران به عنوان یکی از نیروهای خمپارهانداز وارد یک آتشبار شدم. منطقه عجیبی بود. حدود 2 ماه از 28 ماه خدمتم را در آنجا ماندم. در هر سنگر 8 نفر بودیم. خمپارهها از نوع 81 میلیمتری بود. در یکی از روزهای برج 7 بود که هوا به طور عجیبی ابری شد. کمکم باران شروع به باریدن کرد. آنقدر بارید که سیل به راه افتاد. ما با بچهها در سنگر نشسته بودیم. ناگهان دیدیم که آب وارد سنگر شد و مجبور شدیم که اثاثیه را جمع کنیم. با کد بیسیم تقاضای کمک کردیم که یک دستگاه تویوتا برای ما فرستادند. روی خمپارهانداز را آب گرفته بود و دیگر نشد آن را برداریم. حرکت کردیم دشمن فهمیده بود که ما رو به عقب برمیگردیم، با تیربار ما را هدف قرار داد.
به راه افتادیم. در طول مسیر من فهمیدم که یکی از چرخهای ماشین در حال بیرون آمدن است. راننده را مطلع کردم. همه در همان تاریکی شب از ماشین پایین آمدیم و چرخ ماشین را درست کردیم و راه افتادیم.
حدود 2 کیلومتر عقبتر دوباره شروع کردیم به ساخت سنگر. سنگر آماده شد و بچهها خیلی خسته بودند. فردای آن روز خبر رسید که جاده را آب برده و تدارکات نمیآید. یعنی از آب وغذا و ... خبری نیست.
تا 3 روز ما بدون آب و غذا و نان بودیم. بچهها به طور عجیبی گرسنه بودند. من در کنار یکی از سنگرهای خالی قدیمی قدم میزدم که ناگهان با یک گونی در کنار یک سنگر روبرو شدم. آن را باز کردم دیدم نان خشک است. با خود به سنگر آوردم و به بچهها که گفتم خیلی خوشحال شدند. برایشان دیدن آنقدر نان عجیب بود.
بعد از 4 روز راه باز شد و امکانات رسید.
سربازمنظم
در سال 1363 بود که پدرم به جبهه اعزام شد تا از کشورمان در مقابل متجاوزان و زورگویان دفاع کند.
او در جبهه دوستی داشت که از قدیم با هم در یک محله زندگی میکردند. دوست او خیلی سهلانگار بود و موقع نگهبانی میخوابید. بارها فرماندهان به او تذکر داده بودند ولی اثری در او نگذاشته بود و حتی در موقع عملیات که سربازان آماده حرکت بودند، تازه او به دنبال پوتینهای خود میگشت!
یک روز فرمانده قرارگاه نقشهای کشید تا شاید او عوض شود. صبح زود بود که فرمانده قرارگاه همه بچهها را صدا زد و گفت: از امروز آقای جمشیدی در قرارگاه جانشین من میشود!
همه تعجب کرده و بعضی هم عصبانی شده بودند که چرا جانشین فرمانده باید فردی تنبل و بینظم باشد.
فردای آن روز بود و خورشید کمکم داشت طلوع میکرد که جمشیدی با پوتینهای واکسزده و لباسهای مرتب، سربازان را برای ورزشکردن بیدار میکرد. بچهها که خیلی تعجب کرده بودند همه خود را برای ورزش صبحگاهی آماده کردند و روز بعد ساعت 5 صبح بود که جمشیدی دوباره بچهها را بیدار کرد و بعد از ورزش صبحگاهی چند کلمهای درباره اهمیت نظم گفت و از آنها خواست که در اطراف قرارگاه نگهبانی بدهند. جمشیدی دیگر تنبل و سهلانگار نبود. سربازی منظم شده بود.
وعده ما بهشت
اواخر جنگ بود. یکی از بچههای تفحص با یکی از فرماندهان سپاه به جبهه آمده بود. میگفت: این فرمانده تمام راه را در ماشین اشک میریخت.
از او پرسیدم چرا گریه میکنی؟ گفت: دوست داشتم که شهید آوینی را ببینم اما نشد و او شهید شده و من سعادت دیدن او را نداشتم.
شب شد. در خواب او را دیدم که به من گفت: فردا صبح ساعت 8 بیا زیر پل کرخه.
صبح شد. ساعت 8 بود. من به طرف پل کرخه به راه افتادم ساعت 8.20 دقیقه به آنجا رسیدم. سربازی را در حال قدم زدن دیدم. رفتم به سمت او و از او پرسیدم شخصی را با نشانیهایی مثلاً موهای جوگندمی، ریشهای پرپشت و ... در اینجا ندیدی؟
گفت: چرا! 20 دقیقه پیش اینجا بود اما رفت! سراغ شما را میگرفت. به من گفت اگر کسی سراغ مرا گرفت، به او بگو زیر پل کرخه را نگاهی بیاندازد.
من رفتم و نوشتهای را دیدم که نوشته بود: «وعده ما بهشت؛ سید مرتضی آوینی»
خوابی گويا
خاطره کوتاهی از پدر شهید مصطفی فتاحی
یادم میآید قبل از این که مصطفی را بخواهم به منطقه جنگی اعزام کنم خوابی دیدم که در آن آقایی نورانی به خوابم آمد و به من انگشتر عقیقی داد. بعد من به ایشان گفتم شما چه کسی هستید؟ فرمودند: علیبنابیطالب
بعد از چند روز که مصطفی میخواست عازم جبهه شود، من انگشتر عقیقی که دستم بود را به او دادم و سپس عازم شد. هر روز که مصطفی به من زنگ میزد به خاطر سلامتی او چیزی میخریدم و بین کارمندان اداره پخش میکردم.
شبی در خواب دیدم که آن حضرت دوباره آمدند و به من امر کردند که انگشتر عقیق را پس بدهم. من میدانستم که بزرگان هدیههای خود را پس نمیگیرند، به هر حال انگشتر را درآوردم و به ایشان دادم.
فردا به کارمندان گفتم مصطفی دیگر بر نمیگردد. زیرا حضرت انگشتر را پس گرفته است. بعد از چند روز به ما خبر دادند که مصطفی شهید شده است.
جالب این است که او در شب تولد حضرت علی(ع) و در عملیات «علی بن ابیطالب» شهید شد. و چون خیلی زیر آتش و گلوله مانده بود و شناسایی او برایمان ممکن نبود، او را از همان انگشتر عقیق شناختیم و او را با همان انگشتر دفن کردیم.
فقط خوشحالم که امانت سرخ حضرت را به ایشان بازگرداندم.
واقعاً ما آنگونه نبودیم!
من روز اولی که اعزام به خدمت شدم، شب بود و جنگ هم شروع شده بود و من با دلهره و اضطراب به جنگ میرفتم و از شربت شهادت هم میترسیدم.
یک روز با چندتا از دوستانم با هم میگفتیم و فکر میکردیم: «این چه جنگی است؟ چرا اینقدر در آرامش و سکوت است؟ با فیلمهای جنگ و فیلمبرداریها فرق دارد!»
در همان لحظه دشمن به ما شبیخون زد و ما از ترس میلرزیدیم ولی بسیجیها با اقتدار ایستاده بودند و به ما میخندیدند. فرمانده ما گفت: «خجالت بکشید مثلاً شما رزمندهاید» و ما برای آنکه کم نیاوریم بلند شدیم و هر کدام بهانهای آوردیم و خود را نترس و بیباک معرفی کردیم. ولی واقعاً ما آنگونه نبودیم!
من تا وقتی که یک ماه از خدمتم نگذشته بود میترسیدم تا اینکه با بسیجیها بیشتر دوست و نزدیک شدم.
از آن موقع هر کس به جبهه میآمد، ما این خاطره را با آب و تاب توضیح میدادیم و آنها هم دیگر نمیترسیدند و تا جایی این خاطره تأثیرگذار بود که آنها از بسیجیها هم حتی بیباکتر شده بودند.
تلخ و شيرين
سال 1364 در منطقه جنگی جنوب، به علت ناهمواری زمین، خط دفاعی رزمندگان به صورت نعل اسبی شکل گرفته بود. به همین دلیل شهدای بسیاری را در این جبهه داشتیم و از همه مهمتر اینکه از نظر اقتصادی، به دلیل وجود چاههای نفتی منطقه مذکور بسیار حائز اهمیت بود.
یک روز فرماندهان پس از بازدید از جبهه جلسهای عملیاتی در منطقه تشکیل داده و تصمیم گرفتند که توسط سنگرسازان بیسنگر این خط نعل اسبی شکافته و آن را به صورت مستقیم در آورند تا ضمن کنترل دقیقتر و بهتر، درصد تلفات را در جبهه فوق به حداقل برسانند. لذا سعادت انجام این مأموریت مهم به اینجانب و یکی از همرزمانم افتاد و با توکل بر خدا و با هدایت و پشتیبانی آتش سه گروه ده نفره از رزمندگان جهت تأمین و ایجاد امنیت و بستری مناسب جهت عملیات خاکریزی، کار خاکریزی را شروع کردیم.
در شب اول و دوم کار به خوبی انجام گرفت ولی در شب سوم مأموریت در حین پایان کار، همرزمم علی داداشپور در ساعات اولیه شب مورد اصابت تیر مستقیم دشمن بعثی قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل گردید و با شهادت همرزمم تلخترین خاطره در ذهنم شکل گرفت.
با اتمام موفقیتآمیز مأموریت و ایمن شدن خط جبهه و در نهایت حفظ جان رزمندگان اسلام در مقابل دشمن، خاطرهای شیرین در کنار خاطره تلخ شهادت همرزمم برای همیشه در ذهنم جای گرفت.

زلال عشق
خاطرات پدر از زبان پسر
02
دلهره و اضطراب
من روز اولی که اعزام به خدمت شدم، شب بود و جنگ هم شروع شده بود و من با دلهره و اضطراب به جنگ میرفتم و از شربت شهادت هم میترسیدم.
یک روز با چندتا از دوستانم با هم میگفتیم و فکر میکردیم: «این چه جنگی است؟ چرا این قدر در آرامش و سکوت است؟ با فیلمهای جنگ و فیلمبرداریها فرق دارد!»
در همان لحظه دشمن به ما شبیخون زد و ما از ترس میلرزیدیم ولی بسیجیها با اقتدار ایستاده بودند و به ما میخندیدند. فرمانده ما گفت: «خجالت بکشید مثلاً شما رزمندهاید» و ما برای آنکه کم نیاوریم بلند شدیم و هر کدام بهانهای آوردیم و خود را نترس و بیباک معرفی کردیم. ولی واقعاً ما آنگونه نبودیم!
من تا وقتی که یک ماه از خدمتم نگذشته بود میترسیدم تا اینکه با بسیجیها بیشتر دوست و نزدیک شدم.
از آن موقع هر کس به جبهه میآمد، ما این خاطره را با آب و تاب توضیح میدادیم و آنها هم دیگر نمیترسیدند و تا جایی این خاطره تأثیرگذار بود که آنها از بسیجیها هم حتی بیباکتر شده بودند.
يک شب در سردخانه
پدر من از جانبازان جنگ تحمیلی است. او هماکنون در بیمارستان بستری میباشد. وقتی در خانه است دائم از جنگ و وقایعی که آن زمان اتفاق افتاده حرف میزند.
در عملیات فتحالمبین برای آزادی خرمشهر شرکت داشته و در همان عملیات مجروح شده. در هنگام عملیات مدت 6 روز در کنار شهیدان در یک سنگر بدون آب و غذا مانده بود و از شدت تشنگی و گرسنگی بیهوش شده بود. وقتی گروه امداد برای کمکرسانی به مجروحین و بردن اجساد شهدا میآیند، پدرم را با شهدا به سردخانه میبرند. وقتی بستگانش برای تحویل گرفتن جسد به سردخانه میروند، با تعجب و خوشحالی متوجه میشوند پلاستیکی که پدرم را در آن پیچیده بودند از داخل عرق کرده؛ یعنی او تنفس داشته. سریع او را به بیمارستان منتقل میکنند. پدرم چون مدت 6 روز در منطقهای قرار گرفته بود که دائم زیر رگبار توپ و خمپاره و بمب بوده، به همین دلیل هنوز هم آثار موجگرفتگی در او مشهود است.
خاطرهای شیرین در کنار خاطره تلخ
سال 1364 در منطقه جنگی جنوب، به علت ناهمواری زمین، خط دفاعی رزمندگان به صورت نعل اسبی شکل گرفته بود. به همین دلیل شهدای بسیاری را در این جبهه داشتیم و از همه مهم تر اینکه از نظر اقتصادی، به دلیل وجود چاههای نفتی منطقه مذکور بسیار حائز اهمیت بود.
یک روز فرماندهان پس از بازدید از جبهه جلسهای عملیاتی در منطقه تشکیل داده و تصمیم گرفتند که توسط سنگرسازان بیسنگر این خط نعل اسبی شکافته ، آن را به صورت مستقیم در آورند؛ تا ضمن کنترل دقیقتر و بهتر، درصد تلفات را در جبهه فوق به حداقل برسانند. لذا سعادت انجام این مأموریت مهم به پدر من و یکی از همرزمانش افتاد .
او در اين باره مي گويد:
با توکل بر خدا و با هدایت و پشتیبانی آتش سه گروه ده نفره از رزمندگان جهت تأمین و ایجاد امنیت و بستری مناسب جهت عملیات خاکریزی، کار خاکریزی را شروع کردیم.
در شب اول و دوم کار به خوبی انجام گرفت ولی در شب سوم مأموریت در حین پایان کار، همرزمم در ساعات اولیه شب مورد اصابت تیر مستقیم دشمن بعثی قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل گردید و با شهادت همرزمم تلخترین خاطره در ذهنم شکل گرفت.
با اتمام موفقیتآمیز مأموریت و ایمن شدن خط جبهه و در نهایت حفظ جان رزمندگان اسلام در مقابل دشمن، خاطرهای شیرین در کنار خاطره تلخ شهادت همرزمم برای همیشه در ذهنم جای گرفت.
جبران کفران نعمت
با چند تن از دوستانم در منطقهای به نام ارتفاعات 2100 اطراف شهر مرزی مریوان اعزام شده بودیم. همانطور که میدانید منطقه کردستان در زمستان بسیار سرد است. در پایگاهی که ما بودیم حدود یک متر برف باریده و تمام راههای کوهستانی را بسته بود و امکان عبور و مرور رساندن آذوقه به پایگاه ما نبود.
خلاصه بعد از یک هفته ذخیره آذوقه تمام شد و ما گرسنه ماندیم. گرسنگی فشار زیادی به ما میآورد. اما میدانستیم که هیچ غذایی وجود ندارد حتی یک تکه نان خشک.
ناگهان یادم افتاد که تهمانده غذا و نانهای اضافی را در گوشهای از پایگاه برای سگها میریختیم. برای شکرگزاری از این نعمت الهی و جبران آن کفران نعمت، من آن نانها را جمع کردم و آنها رادر ماهیتابه سرخ کردم و بجهها را صدا زدم. همه آمدند و با اشتهای تمام آن نانها را خوردیم.
زنده به عشق
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
نوجوانی هفده هجده ساله بودم که به پایگاه بسیج رفتم و بعد از چند ماه بسیجی بودن، از طرف پایگاه به خرمشهر اعزام شدم. من درخط عضو گروهی بودم که شبها تا صبح به گشت زدن میپرداخت. یک شب بعد از حملهای که به ما شده بود، بیشتر برادران مجروح شده و باقی هم خسته بودند و توان مبارزه نداشتند. قرار شده بود که همان شب نیروهای کمکی برسند و جانشین نیروهای زخمی و خسته شوند اما بعداً معلوم شد که آنها صبح به خط میرسند. با این وضع همه برادران خسته بودند و تعداد کمی از آنان میتوانستند شب را نگهبانی دهند.
من هم که این اوضاع را دیدم با کسب اجازه از فرمانده به جای یکی از زخمیها نگهبانی ایستادم. اما چشمتان روز بد نبیند، آن شب خستگی بقیه هم روی من تأثیر گذاشته بود. نزدیکی های صبح با تفنگ گلنگدن کشیده و با ضامن رگباری به خواب فرو رفتم.
بعد از دقایقی که از خواب بیدار شدم ناخودآگاه انگشتم روی ماشه تفنگ رفت و دیوار سنگری که تعدادی از برادران در آن خوابیده بودند، سوراخسوراخ شد. بعد از اصابت تیر به دیواره، همه برادران از سنگر خارج شدند و بعد از یکی دو ساعت هم نیروهای کمکی سر رسیدند.
نکته جالب این که کسانی که آنروز در سنگر بودند، دوسه روز نخوابیدند و من هم تا پایان حضورم در جبهه نگهبانی ندادم!

پس از آن همه سال
زمانی جنگ شروع شد که دوران خدمت من تازه آغاز شده بود و باید به جبهه میرفتم. دو سال تمام خدمتم را در جبهه گذراندم در آنجا با افراد خوبی آشنا شدم. با دوستان صمیمی گروهی تشکیل دادیم و بعد از پایان خدمت، دوباره عازم کردستان شدیم.
پس از مدتی به گروهانی که در آن بودم دستور داده شد که به کردستان عراق برویم و در آنجا به گروهانی دیگر ملحق شویم.
زمستان سختی بود و سرما تا مغز استخوان نفوذ و خون را خشک میکرد. عدهای در همین راه به بیماریهای تنفسی دچار و به عقب بازگردانده شدند. درست وقتی از روستایی رد شدیم و به کوههای کردستان رسیدیم گرفتار برف و طوفان شدیدی شدیم. همه جا را سفیدی گرفته بود و توان حرکت نبود. نمیتوانستیم جلو برویم و برگشتن هم با مردن برابر بود.
پس از چندی متوجه شدیم که گروهان بعدی با فاصله کمی از ما در دامنه کوه مستقر شدهاند. به سختی پایین رفته و خود را به آنجا رساندیم. چادرها و سنگرها برای ما آماده بود. جمعیت نسبت به چادرها زیاد بود، اما متوجه شدم که یکی از سنگرها خالی است. از سربازی دلیل خالی بودن سنگر را پرسیدم و او گفت که اسیری عراقی در آنجا هست که به خاطر کثیفی بدن و بوی بد، کسی حاضر نیست با او هماتاق و همغذا شود!
به فکر فرو رفتم، زیرا خود من هم مدت زیادی بود که نتوانسته بودم به حمام بروم. درباره حمام سؤال کردم و متوجه شدم حمام خراب است و فقط آب داغ دارد. هرطور شده خودم را به آنجا رساندم و با آن آب داغ خودم را شستم سپس به سنگر آن اسیر رفتم و سعی کردم او را تحمل کنم. با او دوست شدم و چون شیعه بود، دوستی ما بیشتر شد.
در واقع او برادر من بود اما کسی چندان به او اهمیت نمیداد. همیشه در تمام چند هفتهای که آنجا بودیم، میگفت: سیدرئوف؛ یعنی آقا مهربان است.
وقتی که عملیات به پایان رسید تسبیحی به من داد و از من تشکر کرد و گفت این تسبیح را به پسرت بده. بعد از آن همه سال هنوز آن هدیه را نگه داشتهام.
جواب آتشين
فرمانده عراقی با غرور تمام تعداد زیادی از اسرای ایرانی را جمع کرده بود تا علت شروع جنگ را توضیح دهد. میگفت: حمله ما به ایران به این دلیل است که ایرانیها مجوس و آتشپرست هستند. ما میخواهیم شما مسلمان شوید. این جنگ قادسیه دوم است. همانطوری که در صدر اسلام اعراب برای مسلمانکردن ایرانیها به ایران حمله کردند!
یکی از اسرا برخاست و اجازه گرفت و از فرماندهی اردوگاه سؤال کرد که آیا درباره مجوس بودن ایرانیها آیهای از قرآن یا حدیثی از پیامبر اسلام دارد یا نه؟ فرماندهی اردوگاه پاسخ داد: نخیر اما در تاریخ آمده است که شما مجوس هستید. اسیر ایرانی گفت: اما قرآن کریم میفرماید: شما عربها کافر و منافق هستید: «الاعراب اشد کفراً و نفاقاً.»
فرمانده عراقی که پیش سربازان خود و اسرای ایرانی کم آورده بود با عصبانیت اردوگاه را ترک کرد و سفارش کرد که در وقت مناسب به حساب اسیر ایرانی برسد.
یک روز به بهانهای بیهوده آن اسیر ایرانی را به ستون بستند و نفت به پایش ریختند و پایش را آتش زدند...
امانتي که پس دادم
خاطره کوتاهی از پدر شهید مصطفی فتاحی
یادم میآید قبل از این که مصطفی را بخواهم به منطقه جنگی اعزام کنم خوابی دیدم که در آن آقایی نورانی به خوابم آمد و به من انگشتر عقیقی داد. بعد من به ایشان گفتم شما چه کسی هستید؟ فرمودند: علیبنابی طالب
بعد از چند روز که مصطفی میخواست عازم جبهه شود، من انگشتر عقیقی که دستم بود را به او دادم و سپس عازم شد. هر روز که مصطفی به من زنگ میزد به خاطر سلامتی او چیزی میخریدم و بین کارمندان اداره پخش میکردم.
شبی در خواب دیدم که آن حضرت دوباره آمدند و به من امر کردند که انگشتر عقیق را پس بدهم. من میدانستم که بزرگان هدیههای خود را پس نمیگیرند، به هر حال انگشتر را درآوردم و به ایشان دادم.
فردا به کارمندان گفتم مصطفی دیگر بر نمیگردد. زیرا حضرت انگشتر را پس گرفته است. بعد از چند روز به ما خبر دادند که مصطفی شهید شده است.
جالب این است که او در شب تولد حضرت علی(ع) و در عملیات «علی بن ابیطالب» شهید شد. و چون خیلی زیر آتش و گلوله مانده بود و شناسایی او برایمان ممکن نبود، او را از همان انگشتر عقیق شناختیم و او را با همان انگشتر دفن کردیم.
فقط خوشحالم که امانت سرخ حضرت را به ایشان بازگرداندم.
پدر از زبان پسر
وارستگی
برای عملیات پدافندی والفجر8 میرفتیم. قرار بود به خورعبدالله ـ یکی از مناطق فاوـ برویم. سوار کامیون شده و به اروند رفتیم. از آنجا با قایق عبور کردیم؛ بعد مقداری پیاده رفتیم تا به فاو رسیدیم. دیگر شب شده بود. گفتند چون شب شده، نمیبریمتان خط؛ فعلاً همینجا استراحت کنید.
ما را به یکی از ساختمانهای شهر فاو بردند. خیلی خسته بودیم. همانطور یک شام سراپایی خوردیم و خوابیدیم کنار من خوابید. فرجپور از بچههای شوخطبع بود. چهرهاش طوری بود که وقتی نگاه میکردی، فکر نمیکردی حتی بتواند نماز صبحش را سر وقت بخواند! گهگاه پیش میآمد؛ میگفتم: چرا بلند نمیشوی نماز صبحت را بخوانی؟ـ داشتم سر به سرش میگذاشتم ـ میگفت: ما سعادت نداریم.
آن شب که کنار من خوابیده بود، نصفههای شب بیدارمون کرد.
ـ بلند شوید، شیمیایی زدهاند.
همه بچهها بلند شدند و ماسک زدند. آن شب هیچکس شیمیایی نشد. من هم توجهی به ماجرا نداشتم و همه چیز یادم رفت.
فردای آن روز رفتیم خط ؛ فرجپور دو شب بعد شهید شد. چند وقت بعد از این ماجرا، یکی از بچههای بیسیمچی که آن شب پیش ما بود، گفت: فلانی، خدا را شکر کن که آن شب شیمیایی نشدید. گفتم: چهطور؟
گفت: همان دوستت ـ که خیال میکردی حتی نماز صبح هم نمیخواند، داشته نماز شب میخوانده که پشت بیسیم اعلام میکنند شیمیایی زدهاند؛ بیسیمچی خودتان هم خوابش برده بود.!
همین بیسیمچی چند روز بعد هم این قضیه را برای من تعریف کرد. تازه فهمیدم چه انسان وارستهای را از دست دادیم.
سماواتي، آسماني
مزهاش را چشيده بود. تركشي سر عاشقش را سودايي كرده بود.
قرار شد پيش ما بماند و جلو نرود.
حسابي سگرمههاش تو هم بود. «لب پايين زمين را فرش ميكرد، لب بالا نظر بر عرش ميكرد»! تا حاج محمود شهبازي را ديد، گل از گلش باز شد. دوان دوان رفت و سلام كرد و بدون هيچ مقدمهاي، سر و روي فرمانده را بوسهباران كرد.
معلوم بود كه خواستهاي دارد.
گفت: «حاجي جون! من نميتونم بمونم، هرجوري شده بايد برم» گفت:«خوب برو». ـ «نه! يعني بايد برم عمليات.»
حاج محمود گفت: «عزيز من، تو مجروحي، سرت تركش خورده نمي شه»
گفت:«نه حاجي، حال من خوب خوبه، چيزيم نيست كه! ميخواين باند رو باز كنم؟ ... » بالأخره با آن سر باندپيچي شده و چشمان شفقي، آنقدر التماس كرد و گريه كرد تا حاجي موافقت كرد كه بيايد.
حالا ديگه سماواتي، آسماني شده بود.
مثل کبوتر درون قفس
در پاییز سال 1361 در جبهه کوشک بعد از عملیات رمضان، عضو گروهان 3 گردان 178 از تیپ 3 لشکر مشهد بودیم که به عنوان خطنگهدار در خط اول جبهه مستقر شدیم.
عراق بعد از حمله جانانه ما، به ما پاتک زد و از سمت راست و چپ ما، خط را شکست و ما مثل کبوتر درون قفس در محاصره عراق قرار گرفتیم.
من به سربازها گفتم: اگر بخواهیم این محاصره را بشکنیم باید آرپیجیزنها حدود 50 متر از خاکریز اصلی جلوتر بروند. سربازها هم اطاعت کردند و در محل مورد نظر که فقط 150متر و شاید هم کمتر با تانکهای عراقی فاصله داشتند مستقر گشتند.
به محض این که مطمئن شدند میتوانند تانکها را بزنند شروع به شلیک کردند. تانک بود که پشت سر هم آتش میگرفت.
صدای زوزه آرپیجیها هوا را پر کرده بود. عراقیها که دیدند نمیتوانند خط را از این نقطه بشکنند برگشتند و پا به فرار گذاشتند. آرپیجیزنها هم به دنبال عراقیها میرفتند!
من هرچه اصرار کردم برگردید، آنها گوش نمیدادند و میگفتند: آنها همین الآن نفرات ما را شهید کردند، ما هم باید همه آنها را بکشیم و انتقام خون بچهها را از آنها بگیریم.
تانکها و نفربرهای عراقی را حدود 7 یا 8 کیلومتر عقبتر راندند و در بازگشت 3 افسر عراقی را به همراه 3 تانک با خودشان به غنیمت گرفته و اسیر کرده بودند.
همین دفاع خوب و عالی باعث شد که نیروهای ما دوباره به خط اول برگردند.
وارستگی
برای عملیات پدافندی والفجر8 میرفتیم. قرار بود به خورعبدالله ـ یکی از مناطق فاوـ برویم. سوار کامیون شده و به اروند رفتیم. از آنجا با قایق عبور کردیم؛ بعد مقداری پیاده رفتیم تا به فاو رسیدیم. دیگر شب شده بود. گفتند چون شب شده، نمیبریمتان خط؛ فعلاً همینجا استراحت کنید.
ما را به یکی از ساختمانهای شهر فاو بردند. خیلی خسته بودیم. همانطور یک شام سراپایی خوردیم و خوابیدیم کنار من خوابید. فرجپور از بچههای شوخطبع بود. چهرهاش طوری بود که وقتی نگاه میکردی، فکر نمیکردی حتی بتواند نماز صبحش را سر وقت بخواند! گهگاه پیش میآمد؛ میگفتم: چرا بلند نمیشوی نماز صبحت را بخوانی؟ـ داشتم سر به سرش میگذاشتم ـ میگفت: ما سعادت نداریم.
آن شب که کنار من خوابیده بود، نصفههای شب بیدارمون کرد.
ـ بلند شوید، شیمیایی زدهاند.
همه بچهها بلند شدند و ماسک زدند. آن شب هیچکس شیمیایی نشد. من هم توجهی به ماجرا نداشتم و همه چیز یادم رفت.
فردای آن روز رفتیم خط ؛ فرجپور دو شب بعد شهید شد. چند وقت بعد از این ماجرا، یکی از بچههای بیسیمچی که آن شب پیش ما بود، گفت: فلانی، خدا را شکر کن که آن شب شیمیایی نشدید. گفتم: چهطور؟
گفت: همان دوستت ـ که خیال میکردی حتی نماز صبح هم نمیخواند، داشته نماز شب میخوانده که پشت بیسیم اعلام میکنند شیمیایی زدهاند؛ بیسیمچی خودتان هم خوابش برده بود.!
همین بیسیمچی چند روز بعد هم این قضیه را برای من تعریف کرد. تازه فهمیدم چه انسان وارستهای را از دست دادیم.
سماواتي، آسماني
مزهاش را چشيده بود. تركشي سر عاشقش را سودايي كرده بود.
قرار شد پيش ما بماند و جلو نرود.
حسابي سگرمههاش تو هم بود. «لب پايين زمين را فرش ميكرد، لب بالا نظر بر عرش ميكرد»! تا حاج محمود شهبازي را ديد، گل از گلش باز شد. دوان دوان رفت و سلام كرد و بدون هيچ مقدمهاي، سر و روي فرمانده را بوسهباران كرد.
معلوم بود كه خواستهاي دارد.
گفت: «حاجي جون! من نميتونم بمونم، هرجوري شده بايد برم» گفت:«خوب برو». ـ «نه! يعني بايد برم عمليات.»
حاج محمود گفت: «عزيز من، تو مجروحي، سرت تركش خورده نمي شه»
گفت:«نه حاجي، حال من خوب خوبه، چيزيم نيست كه! ميخواين باند رو باز كنم؟ ... » بالأخره با آن سر باندپيچي شده و چشمان شفقي، آنقدر التماس كرد و گريه كرد تا حاجي موافقت كرد كه بيايد.
حالا ديگه سماواتي، آسماني شده بود.
مثل کبوتر درون قفس
در پاییز سال 1361 در جبهه کوشک بعد از عملیات رمضان، عضو گروهان 3 گردان 178 از تیپ 3 لشکر مشهد بودیم که به عنوان خطنگهدار در خط اول جبهه مستقر شدیم.
عراق بعد از حمله جانانه ما، به ما پاتک زد و از سمت راست و چپ ما، خط را شکست و ما مثل کبوتر درون قفس در محاصره عراق قرار گرفتیم.
من به سربازها گفتم: اگر بخواهیم این محاصره را بشکنیم باید آرپیجیزنها حدود 50 متر از خاکریز اصلی جلوتر بروند. سربازها هم اطاعت کردند و در محل مورد نظر که فقط 150متر و شاید هم کمتر با تانکهای عراقی فاصله داشتند مستقر گشتند.
به محض این که مطمئن شدند میتوانند تانکها را بزنند شروع به شلیک کردند. تانک بود که پشت سر هم آتش میگرفت.
صدای زوزه آرپیجیها هوا را پر کرده بود. عراقیها که دیدند نمیتوانند خط را از این نقطه بشکنند برگشتند و پا به فرار گذاشتند. آرپیجیزنها هم به دنبال عراقیها میرفتند!
من هرچه اصرار کردم برگردید، آنها گوش نمیدادند و میگفتند: آنها همین الآن نفرات ما را شهید کردند، ما هم باید همه آنها را بکشیم و انتقام خون بچهها را از آنها بگیریم.
تانکها و نفربرهای عراقی را حدود 7 یا 8 کیلومتر عقبتر راندند و در بازگشت 3 افسر عراقی را به همراه 3 تانک با خودشان به غنیمت گرفته و اسیر کرده بودند.
همین دفاع خوب و عالی باعث شد که نیروهای ما دوباره به خط اول برگردند.
آخرين بروز رساني ( چهارشنبه, 31 تیر 1388 15:05 )
|