آرشیو مطالب

کودک و نوجوان
نوشته شده توسط مدیر سایت   
يكشنبه, 17 خرداد 1388 08:35
مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل

 

 داستان

ماهی قرمز مغرور
 
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.
 
توی یک برکه بسیار زیبا دسته ای از ماهیها و قورباغه ها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند، توی کارها به هم کمک می کردند، حتی اگر یک دشمن مثل مرغ ماهیخوار یا موجودات دیگری به برکه آنها نزدیک می شدند قورباغه های نگهبان خیلی سریع به همه خبر می دادند تا فرار کنند، همه باهم خوب و مهربون بودند به جز یکی از ماهی ها.
 
توی این برکه زیبا یک ماهی قرمز کوچولو که دمش سه تا باله بزرگ و زیبا داشت زندگی می کرد، ماهی قرمز ما چون فکر می کرد با بقیه فرق داره و از همه زیباتره، مدام توی برکه این طرف و آن طرف می رفت و به همه می گفت: ببینید باله های من توی آب چه قدر قشنگ میشه وقتی شنا می کنم،می بینید من چه قدر از همه شما زیباترم، هیچکدام از شماها به زیبایی من نیستید.
 
خلاصه ماهی قرمز قصه ما هرجا می رفت فقط از خودش تعریف می کرد، به خاطر همین هم بود که بقیه باهاش دوست نبودند و اون توی برکه به اون بزرگی تنهای تنها بود و هیچ کس نبود تا باهاش بازی کنه.
 
روزها همین طور می گذشت و می گذشت، تا این که یک روز، ماهی قرمز بر خلاف قانون برکه رفته بود روی آب تا به قورباغه های نگهبان باله هاش رو نشون بده، ناگهان یک مرغ ماهی خوار بدون این که ماهی قرمز بفهمه نشست کنار برکه و خیره شد به ماهی قرمز.
 
قورباغه های نگهبان حسابی ترسیده بودند، یکی از اونها خیلی سریع رفت توی آب و خودش رو به ماهی قرمز رسوند و آرام بهش گفت: ماهی گلی زود برو زیر آب الان ...
 
اما قرمزی پرید وسط حرفش و گفت: چون من از تو زیباترم به من حسودی می کنی برای همین هم میخوای من برم زیر آب، اما اشتباه می کنی من زیر آب نمی رم.
 
برای همین چرخی زد و کمی آن طرف تر رفت، غافل از این که مرغ ماهی خوار برای او چه نقشه ای کشیده.
 
در همین هنگام ماهی قرمز به بالا پرید، بالا پریدن همان و شکار مرغ ماهیخوار شدن همان.
 
 مرغ ماهیخوار ماهی قرمز مغرور را در یک چشم به هم زدن خورد و از آنجا پرواز کرد و رفت.
 
 
 
بله دوستان عزیزم این است سرنوشت کسی که مغرور و ازخود راضی باشد.
 
به خاطر همین هم هست که خداوند در قرآن می فرماید:                                         خداوند دوستدار هیچ متكبر خودستایى نیست. (آیه 23 از سوره حدید)

 

 لطیفه

 

تشابه
به یک نفر گفتند: وجه تشابه ژیان با بیژامه چیه؟
 گفت: با هیچ­کدام نمی­شه تا سر کوچه رفت!
 
جمله سازي
به یه دانش آموز می­گن با ماهیچه جمله بساز.
 می­گه: زور احمد پیش زور ما هیچه!
 
پیدات نیست؟
به یه مگس می­گن:
چرا زمستونا پیدات نیست؟
 می­گه: آخه نیست تابستونا که میام رفتارتون خیلی خوبه که زمستونام بیام!
 
سوال 1
می­دونی چرا زنبورا همیشه گل می­خورن؟
... چون دروازه­بان ندارن!
سوال 2
 
از یکی می­­پرسن:
 بلدی گیتار بزنی؟
 می­گه: بلد نیستم، ولی یه برادر دارم که اونم بلد نیست!
 
يادآوري
یه روز، یکی ساعت 3 نصف شب به دوستش زنگ می­زنه
می­گه: بیدارت کردم بهت بگم یادت نره قرص خوابت را بخوری!

 

 شعر کودکانه

 

خدایا
اگر چشمان من دریاست
تويي فانوس شبهایش
اگر حرفی زدم از گل
تویی مفهوم و معنایش
 
اگر گفتم به شبنم ،اشک
اگر با اشک خو کردم
تو گل بودی و من شبنم
تو را من جست وجو کردم
 
اگر مرغی پرید و من
برایش شعرها گفتم
نبوده در خیالم مرغ
خدایا من تو را گفتم
 
اگر چون کبک می­خوانم
اگر چون کوه خاموشم
خیال توست در فکرم
صدای توست در گوشم
 
داستان
 

الاغ دانا

 

یک روز یک مرد روستایی یک کوله بار روی الاغش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.

الاغ پیر و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پای الاغ به سوراخی رفت و به زمین غلطید. بعد از این که روستایی به زور الاغ را از زمین بلند کرد معلوم شد دیگر نمی تواند راه برود.

روستایی کوله بار را به دوش گرفت و الاغ را ول کرد و رفت.

الاغ بدبخت در صحرا مانده بود و با حسرت به هر طرف نگاه می کرد و یک وقت دید که از دور یک گرگ را می بیند.

الاغ فکر کرد :« نباید ناامید باشم و تسلیم گرگ شوم. پای شکسته مهم نیست. تا وقتی مغز کار می کند برای هر گرفتاری چاره ای پیدا می شود.»

نقشه ای را کشید، به زحمت از جای خود برخاست و ایستاد اما الاغ

نمی توانست قدم از قدم بردارد. همین که گرگ به او نزدیک شد الاغ گفت:«ای سالار درندگان، سلام.»

گرگ از رفتار الاغ تعجب کرد و گفت:«سلام، چرا این جا خوابیده بودی؟» الاغ گفت: «نخوابیده بودم بلکه افتاده بودم، بیمارم و دردمندم و حالا هم نمی توانم از جایم تکان بخورم ودر اختیار تو هستم ولی پیش از مرگم یک خواهش از تو دارم.»

گرگ پرسید:«خواهش؟ چه خواهشی؟»

الاغ گفت:«ببین ای گرگ عزیز، درست است که من الاغم ولی الاغ هم تا جان دارد جانش شیرین است، همان طور که جان آدم برای خودش شیرین است البته مرگ من خیلی نزدیک است و گوشت من هم قسمت تو است، می بینی که در این بیابان دیگر هیچ کس نیست. من هم راضی ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولی خواهشم این است که کمی لطف و مرحمت داشته باشی و تا وقتی هوش و حواس من بجا هست و بی حال نشده ام در خوردن من عجله نکنی در عوض من هم یک خوبی به تو می کنم و چیزی را که نمی دانی و خبر نداری به تو می دهم که با آن بتوانی صد تا الاغ دیگر هم بگيري.»

گرگ گفت:«خواهشت را قبول می کنم ولی آن چیزی که می گویی کجاست؟ الاغ را با پول مي گيرند نه با حرف.»

الاغ گفت:«صحیح است من هم طلای خالص به تو می دهم. خوب گوش کن، صاحب من ثروتمند است و چون من در نظرش خیلی عزیز بودم برای من بهترین زندگی را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طویله ام را با آجر کاشی فرش می کرد، و به جای کاه و جو همیشه نقل و نبات به من می داد. گوشت من هم خیلی شیرین است حالا می خوری و می بینی. آن وقت چون خیلی خاطرم عزیز بود همیشه نعل های دست و پای مرا هم از طلای خالص می ساخت و تو که گرگ خوبی هستی می توانی این نعلها را از دست و پایم بکنی. بیا نگاه کن ببین چه نعل های پر قیمتی دارم!»

همان طور که دیگران به طمع مال و منال گرفتار می شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل الاغ را تماشا کند. اما همین که به پاهای الاغ نزدیک شد الاغ وقت را غنیمت شمرد و با همه زوری که داشت لگد محکمی به پوزه گرگ زد و دندان هایش را در دهانش ریخت و دستش را شکست.

گرگ از ترس و از درد فریاد کشید و گفت:«عجب الاغی هستی!»

الاغ گفت:«عجب که ندارد، ولی می بینی که هر دیوانه ای در کار خودش هوشیار است. تا تو باشی و دیگر هوس گوشت الاغ نکنی!»

گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد.

 

لطیفه

 

غربت

یه نفر می­رفته خارج، با خودش قند می­برده.

 ازش می­پرسن اینا چیه؟

می­گه: آخه شنیدم غربت خیلی تلخه!

 

مجبور بودم!

از یکی می­پرسن: اگه وسط دریا کوسه دنبالت کنه چه کار می­کنی؟

 می­گه: می­رم بالای درخت.

 می­گن: وسط دریا که درخت نیست .

می­گه: مجبور بودم می­فهمی؟ مجبور بودم!

 

اسب بخار که می­گن اینه!؟

یه نفر توی زمستون یه اسب می­بینه که از دماغش بخار میاد بیرون.

 می­گه: پس اسب بخار که می­گن اینه!؟

 

مال بابام که نیست

هواپیما داشته سقوط می­کرده همه جیغ می­زدن به جز یک نفر.

ازش می­پرسن: تو چرا ساکت نشستی؟

 می­گه: به جهنم! مال بابام که نیست، بذار سقوط کنه.

 

 

داستان کودکانه

 

 خـواب عجیـب!

                                                   

  

 

"گل بهار" در دهکده کوچک و با صفایی زندگی می کرد. هر روز قبل از طلوع آفتاب بیدار می شد. صبحانه اش را می خورد. لقمه ای هم برای ناهار خود درست می کرد و با گاو و گوسفندها به صحرا می رفت. او از دیدن زیبایی های دور و برش لذت می برد و خدا را شکر می کرد.

 یک روز، آن قدر به این زیبایی ها نگاه کرد که متوجه نشد نوری آمده است. نور او را سوار کرد و از راه تونل زمان، به آینده برد.

" گل بهار" شهر ناشناسی دید. لباس مردم خاکستری رنگ بود. همه آن ها ماسک هایی به صورت داشتند. دیوارها بلند و خاکستری و درها، آهنی بود. مردم سوار ماشین های عجیب و غریبی بودند. هیچ جا گل و گیاه دیده نمی شد. "گل بهار" مدتی در خیابان ها گشت. سرانجام گرسنه اش شد و به دنبال مغازه ای گشت تا چیزی بخورد.

 

از یک رهگذر، نشانی مغازه ای را گرفت. اما وقتی وارد مغازه شد تعجب کرد؛ چون آن جا بیش تر، شبیه داروخانه بود. خواست از مغازه بیرون بیاید که مغازه دار پرسید:

چیزی می خواهی؟""

" گل بهار" گفت:

" بله، چیزی برای خوردن می خواهم؛ اما فکر می کنم اشتباهی آمده ام. مغازه دار گفت: ما همه جور غذایی به شکل قرص داریم."

"گل بهار" نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورد. نگاهی به قفسه غذاها کرد و بیرون رفت.

 آن طرف خیابان، روی شیشه مغازه ای نوشته شده بود: «اکسیژن»

 وقتی وارد مغازه شد، از فروشنده پرسید:

" شما چه چیزی می فروشید؟"

 فروشنده گفت: "اکسیژن"

" مردم برای نفس کشیدن به اکسیژن نیاز دارند. ندیدی همه ماسک هایی به صورت داشتند؟ آن ها هر چند وقت یک بار برای پر کردن یا عوض کردن ماسک های خود به مغازه من می آیند."

 در این هنگام یک مشتری وارد مغازه شد و گفت:

" خواهش می کنم کپسول مرا پر کنید. یک عدد کپسول اضافه هم بدهید. می خواهم تعطیلات آخر هفته را با چند نفر از دوستانم به کره مریخ بروم."

"گل بهار" پرسید:

" یعنی در شهر شما جایی برای دیدن وجود ندارد؟"

 آن مرد گفت:

" نه؛ چون همه جا مثل هم است. از میهمانی های خانوادگی هم خسته شده ام؛ برای همین تصمیم گرفته ام به مریخ بروم. "

"گل بهار" به یاد مادربزرگش افتاد. او همیشه می گفت: " می ترسم این طور که دنیا پیش می رود، مردم نسبت به هم بی مهر شوند. "

"گل بهار" آهی کشید و گفت:

" مادربزرگ؛ خدا تو را بیامرزد. چه خوب مردم این دنیا را شناختی.

 اما هنوز حرفش را تمام نکرده بود که صدای پدرش شنید که می گفت: "گل بهار"  امروز دیر کردی و همه ما نگران شدیم. بلند شو به خانه برویم صحرا که جای خوابیدن نیست...

 

 

   لطیفه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گریه!

پدر: پسرم چرا گریه می­کنی؟

پسر: داشتم قفس قناری را تمیزمی­کردم، ناگهان قناری ناپدید شد.

 

سوال!

اگه تو یه جیبت 80 هزار تومن و تو اون یکی یه تراول باشه چی می­شه؟

هیچی! بابام داد می­زنه: آی بچه! چرا شلوار منو پوشیدی؟

 

صحبت فارسی!

دو نفر تصمیم می­گیرن که فارسی صحبت کنن. اولی می­گه: پاشو. دومی می­گه: نمی­پاشم!

 

اگه مردی!

فردی را برق سه فاز می­گیره پرت می­کنه. بلند می­شه می­گه: اگه مردی یه فاز یه فاز بیاین جلو!

 

سوال!

اولی: چرا ماهی­ها نمی­توانند حرف بزنن؟

دومی: اگه تو دهانت پر از آب باشد می­توانی حرف بزنی؟

 

آخرين بروز رساني ( دوشنبه, 04 آبان 1388 12:01 )
 

طراحي سايت - فروشگاه اينترنتي - ميزباني وب و ثبت دامنه
طراحي سايت - فروشگاه اينترنتي - ميزباني وب و ثبت دامنه