|
عوامل انسانی موثردر تربیت
مقاله تربیتی
مسئولیت تربیتی پدر ومادر
ز جمله مسئولیت هایی كه اسلام به آن تأكید دارد مسئولیت پدر و مادر است
. در اسلام پدر دارای مقام ارجمند و چهره ای برجسته و مورد احترام است و شأن پدر پس از شأن خدا ذكر شده است.
احترامی كه برای پدر ذكر شده بخاطر لیاقت او و انجام وظیفه پدری می باشد.پدر در رابطه با فرزند از طریق وراثت و محیط اثر می گذارد و به خاطر اینكه از این دو كانال اثر گذار می باشد باید مراقب رفتار و اعمال خود باشد
به امید روزی كه تمام پدران جامعه اسلامی ، رعایت مواردی را كه قبل از انعقاد نطفه ، زمان جنینی و...می باشد را رعایت كرده تا نسلی سالم را تحویل جامعه دهند
هدف از تربیت
هدف از تربیت ، پاك تربیت كردن فرزند است. یعنی كودك را بگونه ای تربیت كنیم تا بتواند به راه صحیح قدم گذاشته و باعث شود برای پدر و مادرش در دنیا و آخرت مفید باشد.اگر فرزند را صحیح تربیت كنیم، برای پدر و مادر نوعی باقیات الصالحات است و چراغ این باقیات هرگز خاموش نمی شود.
اهمیت فرزند برای خانواده
وجود فرزند برای خانواده نعمتی است كه زن و مرد را به هم نزدیك كرده ،كانون گرم خانوادگی را با نشاط و شاد می كند.اختلافات و نابسامانی های خانوادگی را از بین برده و روزهای بلند والدین را به روزهای كوتاه تبدیل می كند.
وجود فرزند سبب تعادل خانواده می شود. البته این تعادل زمانی محسوس می شود كه تعداد فرزندان از یك و دو متجاوزنباشد . وجود فرزند ضامن تلاش والدین و مایه ی امید و دلگرمی و شور و نشاط آنهاست. اگر فرزند نباشد ، زن و شوهر به چه امیدی تلاش كنند؟ میزان كوشش زن و شوهر ، وقتی فرزندی نداشته باشند به حدی است كه تنها خود را شاداب نگه دارند آن هم با حالتی یأس آمیز. هنگامی كه فرزند تلاش پدر و مادر را استفاده می كند ، برای والدین اجر و پاداش به حساب می آید.
چرا در امر تربیت به خانواده توجه شده است ؟
آدمی در محیطی به نام خانه و خانواده پا به عرصه ی وجود می گذارد و در آن محیط در كنار سایر افراد پرورش یافته و بزرگ می شود. از طرف دیگر ثابت شده است كه هر فردی دارای ظرفیت و استعداد ذاتی می باشد كه از پدر و مادر ارث می برد و تحت تأثیر و نفوذ عوامل مختلف محیطی قرار گرفته و تربیت می شود.
به عبارت دیگر : مجموعه استعدادها و توانائیهای ارثی و تأثیرات تربیتی گرفته شده از محیط، شخصیت فرد را می سازد. در تشكیل شخصیت و تربیت انسان ها، خانواده بزرگترین نقش را ایفا می كند، به خاطر همین در امر تربیت به خانواده توجه شده است.
اقسام تربیت
به عقیدهی علمای تربیت ، دو نوع تربیت داریم:
الف) عمدی ب) غیر عمدی.
الف) تربیت عمدی : در این نوع تربیت فرد یا افرادی شیوهی خاصی از تربیت را دربارهی فردی اعمال می كنند.مثلاً وقتی كه مادر دست كودك خود را گرفته و به آرامی به او راه رفتن یاد می دهد، می گویند:مادر او را در امر راه رفتن تربیت كرد
ب) تربیت غیر عمدی:به تربیتی گفته می شود كه بدون طرح و نقشه ی قبلی انجام گیرد. مثلاًوقتی كه كودك نزاع و درگیری را می بیند به طور ناخواسته تهاجم و پرخاشگری را یاد می گیرد.
برخی از روانشناسان برای تربیت تقسیم دیگری بیان كرده اند ، این گروه تربیت را به دو دسته ی تربیت جنسی و تربیت مذهبی تقسیم كرده اند
الف) تربیت جنسی : چنین به نظر می رسد كه غریزه ی جنسی مربوط به دوران بلوغ است ،اما در واقع این موضوع از خردسالی همراه با كودك بوده و كودك همواره نیازمند تربیت و هدایت است.گواه این موضوع وجود نوجوانان نابالغی است كه به انحرافات جنسی گرایش پیدا كرده اند. رغبت به خودنمایی، لذت بردن از نوازش، لمس اعضای بدن و...همه ازنشانه های غریزه ی جنسی در فرد است
البته اوج این حالت در سن بلوغ است، ولی آغاز آن در سن 6-5 سالگی می باشد.در سن 6-5 سالگی كودك سؤالاتی را نسبت به اعضای بدن خود از پدر و مادر می پرسد و آنها نیز باید جواب قانع كننده ای را به او بدهند و او را با مسائلی كه برایش اتفاق می افتد، آشنا سازند.اسلام غریزه جنسی را پلید نمی داند بلكه آن را عاملی برای استحكام زندگی زناشویی، نعمت و موهبت الهی و بقای نسل آدمی می داند
در مقاله بعد به بررسی " تربیت مذهبی فرزندان " و عوامل موثر در تربیت اشاره خواهیم کرد .
بخش دوم
در بخش پيشين به معرفي دو نوع تربيت عمدي و غيرعمد پرداختيم ونقش خانواده را گوشزد کرديم.سپس به بررسی تربیت جنسی فرزندان پرداختیم.
در این مقاله از بعد دیگری به این بحث می پردازیم و آن تربیت مذهبی کودکان است.
تربیت مذهبی
كودكان عناصر پاكی و پذیرش و صمیمیت هستند، خوب و بد را از پدر ومادر یاد می گیرند و به هر راهی كه پدر و مادر دعوتشان كنند، به هما ن راه پا می گذارند.اگر آنان را با روحیه ی خداترسی پرورش دهیم، طبیعی است در آینده افرادی خیرخواه ، مسالمت جو و مطیع خواهند شد و اگر آنان را رها كنیم ،خام و هرزه بار می آیند.
حال این سؤال مطرح می شود كه والدین باید چه راهكارهایی رابرای پرورش روحیه ی مذهبی كودكان بكار گیرند؟
پدر و مادر باید خود بر اصول استوار دین پایبند باشند.
اگر پدر و مادر نسبت به نماز و روزه و حجاب تأكید دارند، به همان نسبت هم به ادب و نرم زبانی و نظافت هم تأكید داشته باشند و هیچ گاه افراط نكنند.
محیط خانواده و اجتماع نیز باید همسو باشد، اگر تضادی بین خانواده و اجتماع وجود داشته باشد، تربیت مذهبی طفل ضعیف می شود.
شیوه ی فراخوانی نیز باید حساب شده و با برنامه ریزی قبلی باشد.هیچگاه كودك را وادار به انجام كاری نكنیم بلكه اجازه دهیم با میل قلبی اش آن كار را انجام دهد، تا در ذهن فرزند ملكه شود.
در نظر گرفتن روحیات فرزند و استعدادهایش ضروری است و علاوه بر این باید از روش مستقیم جداً پرهیز كرد.
در هر برنامه تربیتی ، تنها فاعلیت كافی نیست بلكه روح پذیرش و قابلیت نیز شرط می باشد.
خداوند در سوره تكویر آیه 28 می فرماید «لمن شاء منكم ان یستقیم»
قران مایه ی بیداری است برای آنها كه می خواهند به راه راست بپیوندند.
عوامل مؤثر در تربیت
عوامل مؤثر در تربیت به دو دسته تقسیم می شوند :
الف) عوامل انسانی
ب) عوامل غیر انسانی
اول : عوامل انسانی مؤثر در تربیت عبارتند از :
الف) مادر
ب) پدر
ج) خواهر و برادر بزرگتر
د) معلم و اعضای مدرسه
ه) افراد اجتماع
و) معاشران
ز) خویشان و بستگان
ح) رهبران اجتماع
الف ) مادر :
بخاطر اینكه كودك مدت زمان بیشتری را با مادر می گذراند، مادر بر روی كودك هم از نظر وراثت و هم محیط تأثیر می گذارد.
از طریق وراثت :
بعضی از صفات ارثی از طریق ژنهای مادر به كودك منتقل می شود.
االف)از طریق محیط:
كودك 9 ماه در رحم مادر قرار دارد، حجم رحم ، فشار رحم ، سلامتی یا بیماری مادر ، غذای مادر و...در دوران حمل بر كوك تأثیر گذار است. پس از تولد نیز كودك مدتها در آغوش مادر است و اولین كلمات را مادر به او یاد می دهد.
ب ) پدر :
پدر از نظر كودك مظهر قانون و عدل و انصاف است و می تواند پناهگاه خوبی برای خانواده باشد. رفتار پدر،مهر و انصاف او ،ظلم و ستم و قدرت و ضعف پدر در رفتار و آینده اش اثر می گذارد.
ج ) خواهر و برادر بزرگتر :
اگر در خانه ای كودك 4-3 ساله باشد و نوزادی به دنیا آید ، چون توجه پدر و مادر بیشتر به سمت نوزاد است، در كودك این احساس بوجود می آید كه بین او و نوزاد تازه متولد شده تبعیض قرار داده اند و این تصور در او اثر سوئی دارد.
د ) معلم و اعضای مدرسه :
مدرسه خانه دوم كودك است. اخلاق و رفتار معلم، طرز فكر او، سطح فرهنگی و... همه در كودك تأثیر گذار است. اگر معلم از نظر دینی و مذهبی دچار مشكل باشد، كودك نیز از او تأثیر گرفته و از مذهب متنفر می شود.
ه ) افراد اجتماع :
در روابطی كه كودك (فرزند) با افراد اجتماع دارد، از آنها تأثیر می گیرد و اگر آنها افراد سالمی باشند، تأثیری كه كودك می گیرد درست و اگر بالعكس باشد، تأثیر منفی در بر خواهد داشت.
و ) معاشران :
معاشران گروهی هستند كه ممكن است همسن كودك یا بزرگتر از او باشند ولی با او رفت و آمد می كنند، باهم بازی می كنند و در مدرسه كنار هم می نشینند.بررسی ها نشان می دهد كه كودكان میتوانند تحت تأثیر معاشران قرار بگیرندو حتی این تأثیر در سه مورد بیشتر از والدین است :
1 ) زمانی كه خانواده از محلی به محل دیگر كوچ كنند.
2 ) زمانی كه كودك در مرز نوجوانی و بلوغ قرار می گیرد.
3 ) مواقعی كه در خانواده آشفتگی و درگیری وجود دارد.
ز ) رهبران اجتماع :
یكی دیگر از عوامل مؤثر در تربیت، رهبران اجتماع هستند. منظور از رهبران اجتماع كسانی هستند كه در جامعه نقش مهمی را ایفا می كنند. مانند پلیس.اگر شخصی از یك پلیس تخلفی را ببیند، نسبت به پلیس و جامعه بدبین می شود.
دوم عوامل غیر انسانی نیز عبارتند از :
عامل غذا، دارو، جغرافیایی، طبیعی، شغلی و...
در مقاله ی بعد به بررسی مراحل تربیت و شأن و مقام پدر خواهیم پرداخت .
ادامه دارد...
عوامل انسانی موثردر تربیت
بخش سوم
دردو شماره پيشين به عوامل موثردر تربیت (انساني و غير انساني) اشاره کرديم اکنون به نقش فعال والدين خصوصا پدر مي پردازيم.
تربیت در خانواده نقش مهمی را ایفا می كند و اگر خانواده ای سالم باشند، فرزندان آن خانواده نیز در اجتماع حضوری سالم خواهند داشت.
مراحل تربیت
روان شناسان و علمای تعلیم و تربیت دوران عمر را به اقتضای نیازهای جسمی، روانی، عاطفی، اجتماعی و... به دوره های مختلف تقسیم كرده اند ، معروف ترین این مطالب عبارتند از:
1- دوران جنینی – كودكی از تولد تا 11 سالگی
2- دوران نوجوانی 17- 11 سالگی
3- دوران جوانی 25 – 18 سالگی
4- دوران كهولت و پیری
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) مراحل تربیت را در سه قسمت بیان كرده اند :
1- دوره سیادت در 7 سال اول سید و آقاست.
2- دوره اطاعت در 7 سال دوم بنده و مطیع است.
3- دوره وزارت در 7 سال سوم وزیر و طرف شور است.
شأن و مقام پدر
ارزش تلاش و مجاهدت پدر
زحماتی كه هر پدری متقبل می شود، از یك سو وظیفه دینی و از سوی دیگر وظیفه اخلاقی است. از نظر دینی كودكان و همسر برگردن پدر حقی دارند. از نظر اخلاقی نیز كودكان همانند مهمان هایی هستند كه به دعوت پدر و مادر در این سفره كه همان خانواده است حاضر شده اند. حالا كه حضور پیدا كرده اند، پدر وظیفه دارد از این مهمان ها به خوبی و به وجه شایسته و نیك پذیرایی كند.
رسول گرامی اسلام محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) می فرمایند:
«الكاد علی عیاله كالمجاهد فی سبیل الله»
آن كس كه برای خانواده اش تلاش كند، همانند مجاهد نستوه و در حال جهاد است.
جهاد كردن فقط در هنگام نبرد و جنگ نمی باشد، بلكه تلاشی كه پدر برای كسب لقمه ی حلال برای خانواده اش انجام می دهد نیز مانند جهاد است و خداوند اجری كه به مجاهدین فی سبیل الله می دهد، همان اجر را به پدر نیز می دهد.
یك پدر نمونه، پدری است كه بتواند روزی خانواده اش را از راه حلال بدست آورد واین روزی حلال در سرنوشت فرزندان بسیار مؤثر است. اگر دعائی را كه فرزندان می كنند، برآورده شود همه اش از روزی حلالی است كه پدر برایشان آورده است و فرزندان همیشه باید قدردان چنین پدری باشند.
روایاتی در مقام پدر
در این جا به ذكر چند روایت از پیامبر و امامان معصوم (صلوات الله علیهم) می پردازیم :
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم :
« احفظ ود ابیك لا تقطعه فیطفی الله نورك»
دوستی پدر خود را حفظ كن و رشته آن را مبر كه خداوند متعال نور تو را قطع می كند.
آنچه كه بنده از مضمون روایت متوجه شدم این است كه آدمی همواره احترام و مودت پدر و مادر را حفظ كند و لحظه ای از احترام و مودت آنها كم نشود. اگر لحظه ای كم شود باعث می شود كه خداوند متعال نظر لطف خود را از فرزند برداشته و دیگر نوری برای فرزند نباشد. منظور از نور در اینجا همان فرزندان آدم می باشند.
حضرت یوسف (علیه السلام) در هنگام ملاقات با پدر، چون از روی مركب خود پایین نیامد خداوند نور نبوت را از او گرفت و در بعضی از منابع آمده است كه حضرت یوسف به خاطر همین سهل انگاری كوچك دچار بی اولادی شد و از حضرت یوسف فرزندانی وجود ندارد.
قال الصادق علیه السلام :
« برو ابائكم یبركم ابنائكم و غضوا عن النسای یغض عن نسائكم»
به پدران خود نیكی كنید تا فرزندان شما هم به این سنت مقدس عمل كنند و به شما نیكی كنند و چشمهایتان را از زنان مردم ببندید تا از زنان شما چشم پوشی كنند.
آنچه كه بنده از مضمون این روایت متوجه شدم این است كه فرزند همواره باید به پدر خود نیكی كند و طبق آیه قرآن «و بالوالدین احسانا» (به پدر و مادر خوود نیكی كنید) همواره به والدین خود احسان و نیكی داشته باشد.
در مقاله ی یعد به بررسی مباحث مربوط به " اسلام و احترام پدر" ، " اهمیت نقش پدر" و " تصور كودك از پدر" خواهیم پرداخت .
عوامل انسانی موثر بر تربیت
بخش چهارم
در بخش پيشين به عوامل انسانی موثر بر تربیت اشاره داشتيم وسپس به نقش پدرو بررسی " ارزش تلاش و مجاهدت پدر " و " روایاتی در مقام پدر" پرداختیم . حال ادامه ی بحث نقش پدر در تربیت فرزند :
اسلام و احترام پدر
اسلام برای پدرانی كه وظیفه ی خود را به درستی انجام می دهند، ارزش و احترم قائل است. این ارزش و احترام به حدی است كه در آیات قران پس از انجام وظیفه ، احترام به خدا و اطاعت از فرمانش از احترام به والدین یاد شده است.
در اینجا چند نمونه از موارد ارزش و احترام پدر را ذكر می كنیم :
اصل بر رعایت حكم پدر است و بدون اجازه ی او، جز در واجبات نمی توان گام برداشت.
فرزند وظیفه دارد بال رحمت و عنایت خود را در زیر پای پدر و مادر بگستراند.
فرزند حق اهانت به پدر را ندارد، حتی گفتن اف.
حرمت پدر چون حرمت خداست و نمی توان آبروی پدر را زیر سؤال برد و شخصیت ا و را خدشه دار كرد.
حال این همه احترام برای پدری است كه تمرین عظمت و لیاقت كرده باشد، عواملی كه سبب بغض و نارسایی در رشد و حیات خود و كودك است از خود دور كند و برای صلاح و فساد فرزندش و جامعه بیندیشد.
اهمیت نقش پدر
پدر در جنین از دو لحاظ سهم دارد :
1- وراثت
2- محیط.
از نظر وراثت نیمی از كروموزوم های جنین از پدر و نیمی از مادر است. ممكن است پدر بیماری داشته باشد و از طریق كروموزوم ها به كودك نیز منتقل می شود. رفتار پدر الگو و غرور او كارساز است. شیوه محبت یا خشونت ، اتكای به نفس ، قاطعیت پدر و... همه برای كودك در س و آموزنده می باشد.
رابطه ی پدر با فرزند باید بر اساس انس و تفاهم باشد، براساس اندیشه و تدبر، تحسین و تشویق، بكارگیری شیوه الگویی مناسب و همت گذاشتن برای سازندگی و رشد و شخصیت او باشد.
پدر از لحاظ محیط نیز نقش دارد. اگر پدر فردی پاك، شریف، مؤمن و متعبد باشد كودك از او تأثیر می پذیرد و اگر پدر آلوده باشد ناخواسته كودك نیز آلوده خواهد شد. طرز فكرها، فلسفه ها، ادبیات و هنر، اخلاق و رفتار و جرائم و انحرافات، مواضع سیاسی و اقتصادی همه در كودك مؤثر است و شخصیت كودك را تحت تأثیر قرار می دهد.
تصور كودك از پدر
طفل از زمان تولد تا حدود دو ماهگی شدیداً وابسته به مادر است و مادر را مركز آرزوها و آمال خود می داند. به تدریج كه كودك وارد دو ماهگی می شود، پدر وارد زندگی و ذهن و تصور او می شود. كودك این را در می یابد كه پدر برای او پناهگاه است، معلم است، رهبر و قانونگذار است.
تصور اینكه پدر از مادر كم اهمیت تر است از جهاتی درست است اما در مواردی نیز نقش پدر مهم تر از مادر می باشد. تجسم عالم شعور، مظهر عقل و دانش در خانواده در قبضه ی پدران است و طفل پدر را به این گونه می شناسد.
كودك به تدریج كه بزگتر می شود تصوراتی از پدر را در ذهن خود پرورش داده و آنها را پروبال می دهد. از جمله تصوراتی كه كودك از پدر خود دارد عبارتند از :
الف ) چهره برجسته خانواده
ب ) همانندی با پدر
ج ) ضامن رفع نیازها
د ) عامل تأمین امنیت
ه )مركز دانایی و اندیشه.
الف ) چهره برجسته خانواده : كودك در سن 3-2 سالگی پدر را بزرگترین شخصیت و عاقل ترین افراد می داند. اگر كسی علیه پدر چیزی بگوید، ا و از پدر خود دفاع می كند. كودك در خانه با پدر رفتاری رسمی دارد و بیشتر اوقات از كانال مادر با پدر ارتباط برقرار می كند.
ب ) همانندی با پدر : از نظر روان شناسان، كودك 6-3 ساله مخصوصاً پسر بچه ها پدر را الگوی خود قرار می دهند. پدر از نظر كودك سمبل قدرت است. ضامن خانواده است و همه ی آرزوی كودك این است كه مثل پدرش باشد.
ج ) ضامن رفع نیازها: پدر از نظر كودك ضامن رفع نیازهاست. هر چیزی را كه اعضای خانواده احتیاج دارند ، پدر تهیه می كند، كودك در سایه پدر، نیكو پرورش می یابد. هر چقدر سن كودك بیشتر شود، دید او نسبت به ضمانت پدر بیشتر می شود بطوریكه در سنین نوجوانی مادر را عامل مهر و محبت و پدر را عامل تأمین زندگی و انضباط می داند.
د ) عامل تأمین امنیت : اگر خطری برای كودك پیش آید به پدرش پناه می برد.
ه ) مركز دانایی و اندیشه: پدر نماینده ی دنیای خارج كودك است، مركز دانایی و آگاهی است. كودك گمان دارد كه پدرش در همه ی اصول و قواعد داناست. حتی كودكانی كه نسبت به پدر دید منفی دارند باز هم درباره ی پدر تعصب دارند و عقل و فكر او را تحسین می كنند
...
توصیههایی برای ازدواج موفق1
. در این بحث به بررسی این موضوع می پردازیم که " زن و مرد علاوه بر این که از کلمات مشابه استفاده میکنند، گاهی تصوراتشان از کلمات متفاوت است "
مقدمه
از مشکلاتی که بین زن و مرد بوجود میآید این است که زن و مرد با وجود این که از کلمات مشابه استفاده میکنند، ولی تصوراتشان از کلمات متفاوت است آن ها حتی از جملات واحد، معانی متفاوت برداشت میکنند.
معمولازنان احساسات خود را اغراقآمیز جلوه میدهند و محدودیتی در استفاده از لغات نمیبینند، اما مردان، کلمات را واقعی پنداشته و واکنشهای نامناسب نشان میدهند. مردان حرفهای زنان را لغت به لغت معنا میکنند.
کلمات را سنجیده به کار ببريد
برای زندگی بهتر به خانمها توصیه میکنیم وقتی با همسرشان صحبت میکنند، بهتر است کلمات را سنجیده و حساب شده به کار ببرند و آقایان نیز، زیاد به نوع کلماتی که خانمها استفاده میکنند، حساس نشوند و خرده نگیرند.
وقتی زن و مرد با یکدیگر صحبت میکنند و یا از هم سوال میپرسند، منتظر جواب معقول هستند. پاسخهایی که شما میدهید، میتواند ارتباط را شفافتر و نزدیک تر کند و یا ارتباط را تیره و قطع نماید. پاسخ دهنده با جوابی که میدهد شخصیت درونی خود را نمایان میسازد .
جوابهای تند و سریع و بدون تفکر، موجب رنجش شنونده میشود و اینگونه جوابها خامی و عجول بودن پاسخدهنده را میرساند. جوابهای سربالا و سرزنشآمیز، دلیل بر پرعقده بودن و عصبیت پاسخ دهنده است و ناشی از آن است که وی شیوه برقراری ارتباط را نمیداند.
انتخاب با شماست
واکنشهای کلامی که با تعمق ، منطقی و بدون حب و بغض باشد و صادقانه خواستهها مطرح میشود، قطعا ارتباط بهتری را رقم میزند و موجب پایداری زندگی خواهد شد.
در ذیل چند نمونه از واکنشهای کلامی را مي آوريم؛ شما کدام پاسخ را ترجیح میدهید، آیا اگر مورد آخر را انتخاب کنید بهتر نیست؟
امروز شاید کمی دیر بیام
الف- کار همیشگی توست
ب- باز میخوان ازت کار بکشن
ج- باشه منتظرت میمونم ولی خودت را خیلی خسته نکن
نظرت نسبت به ... چیه؟
الف- چطور مگه. کی تا حالا نظر من برای شما مهم شده.
ب- نه اصلا ازش خوشم نمیآید.
ج- چیز بدی ازش ندیدم. در معاشرت بهتر میشه دیگران را شناخت.
جلوی مهمانها درست نبود با من اینطوری حرف بزنی.
الف- حقت بود.
ب- تو که برای کسی اهمیت قائل نیستی.
ج- ببخشید خودم هم پشیمان شدم؛ آخر خیلی عصبانیام کردی.
امروز حال خرید ندارم.
الف- هر روزت همینه، این که عجیب نیست.
ب- باز نق و نقت شروع شد.
ج- اشکالی نداره؛ اگه خستهای میگذاریم برای یه روز دیگه.
چرا غذا نمیخوری مگه غذا خوردی؟
الف- نمیخورم، از این غذا خوشم نمییاد.
ب- کجا غذا خوردم، باز کج خیال شدی.
ج- با این که بوی غذات آدمو به اشتها میاره، اما نمیدونم چرا میل ندارم.
هرآينه آينه باش
در جایی که انسان میتواند به طور صریح سخن بگوید و رنجشهای خود را از راه گفتوگوی مستقیم حل کند، چرا متوسل به طعنه و کنایه شود و یا به جای این که به حل اصولی مشکلات خود بپردازد به زخم زبان متمسک شود. در این صورت نه تنها مشکل حل نمیشود بلکه رنجشها عمیقتر میگردد. بهتر است سعی کنید در زندگی مسائل و مشکلات را خودتان حل کنید، و رنجش حل نشده باقی نگذارید.
وقتی زن و مرد از هم رنجش پیدا میکنند و درصدد رفع آن بر نمیآیند، وقتی اجازه میدهند ناراحتیها و دلخوریها روی هم انباشته شود، هم چون کامیونی میشوند که مملو از لجن باشد. اگر این کامیون بار خود را خالی نکند، بوی بدش همه جا را میگیرد. زوجی که رنجشهای خود را رفع نمیکنند ، باید انتظار داشته باشند رابطهشان سرد شود.
وقتی یکی از دیگری میرنجد، بیمنطق، بیانصاف و پرخاشگر میشود، حال حدس بزنید قضاوت چنین آدمی نسبت به همسرش چگونه خواهد بود.
توصیههایی برای ازدواج موفق 2
به همسرتان به جای "تو" ، بگویید:"شما"
ابراز احساسات و توجه به نیازها
انسان در زندگی مشترک ، به دو مهارت ابراز احساسات و توجه به نیازها احتیاج دارد. ابراز احساسات، به این معنی که ابتدا شما احساسات خود را شناسایی و بعد آنها را بیان کنید؛ ترسیم نیازها نيز به این مفهوم است که طرز تقاضا برای خواسته خود را برنامهریزی کنید؛ به گونهای که بتوانید بیآنکه رفتاری انفعالی یا پرخاشگرانه داشته باشید، ابزار وجود کنید و قاطعیت به خرج دهید.
اگر در هر یک از این مهارتها ضعیف باشید مناسبات شما با همسرتان آسیب میبیند. اگر فاقد هر دو مهارت باشید روابط شما محکوم به شکست است.
شرط اول برای ابراز احساسات این است که احساسات خود را کاملا بشناسید و از کلمات مناسب برای ابراز احساسات خود استفاده کنید . سعی کنید احساسات خود را یادداشت کنید. نگوئید خودم هم نمیدانم چرا چنین میکنم و چرا چنین رفتاری دارم؟
قدم اول در ابراز احساسات، انتظار کلمهای است که احساس شما را به بهترین شکل نشان میدهد، افسرده، خشمگین، دلگیر، عصبانی، مشوش، نگران و نظایر آن.
شما میتوانید با رعایت اصول زیر، احساساتتان را به بهترین شکل به همسرتان انتقال دهید و به گونهای که پذیرای شما باشد، مطرح کنید.
1.در عبارات به جای این که از« تو »استفاده کنید بهتر است «من» را به کار ببرید. توجه داشته باشید که جملات با «تو» بسیار سرزنش آمیز هستند.
«تو مرا عصبانی میکنی»
«تو آدم بی تعهدی هستی و جز خودت به کسی فکر نمیکنی»
«تو داری اعصابم را مختل میکنی»
وقتی از« من» استفاده میکنيد، مسئولیت احساساتتان را میپذیرید و احتمال این که همسرتان به حرف شما بها بدهد، بیشتر میشود؛ و لذا بهتر است بگویید:
« من عصبانی هستم»
« دیشب وقتی دیر آمدی، ناراحت شدم»
«اعصابم مختل شده است»
توجه داشته باشید ممکن است جملهای را با «من» شروع کنید، اما جمله اصلی متوجه «تو» باشد. مانند :
«احساس میکنم تو یک روانی هستی»
«من از مخارج بیتناسب تو عصبانی هستم»
2. صادق باشید. سعی کنید در بیان احساسات خود تا حد امکان برخورد صادقانه داشته باشید، حقیقت را بگویید، مبالغه نکنید.
3. هم خوانی داشته باشید. مهم است که زبان و لحن صدای شما با کلامتان همخوانی داشته باشد، اگر در حالی که تبسم میکنید از اندوه خود حرف بزنید، مسلما پیام شما به طور صحیح مخابره نخواهد شد.
توجه به خواستهها
این حق شماست که خواستههای تان را با همسرتان در میان بگذارید؛ در واقع در قبال خود و همسرتان مسئول هستید که نیازهایتان را بشناسید، شما متخصص خودتان هستید.
هیچکس و حتی همسرتان نمیتواند ذهن شما را بخواند و از خواستههای تان آگاه شود. ممکن است شخص از شما بخواهد کاری را برایش انجام دهید، شما نیز میپذیرید ولی دائم در دل خودتان شکایت میکنید:
« آیا نمیدانند من چقدر گرفتارم؟»
«آیا نمیخواهند وضعیت و مشکلات مرا درک کنند؟»
باید بگوییم این شما هستید که باید خواستهها، مشکلات و نیازهایتان را مطرح نمایید، دیگران قادر به اندیشهخوانی نیستند و نمیتوانند ذهن شما را بخوانند، بهتر است در چنین شرایطی بگویید: «خیلی مایلم به شما کمک کنم، ولی به دلایلی فعلا قادر به انجام آن نیستم.» و خیلی راحت از پذیرفتن آن کار خودداری کنید.
در ارتباط با همسر، بهتر است ابتدا درخواست خود را از قبل بنویسید؛ در این صورت موضوع در ذهن تان روشنتر میشود و از آن مهمتر، میتوانید مطمئن شوید که ارتباط شما از عناصر یک درخواست خوب برخوردار است
........
داستان خانواده
یک حرف و هزار حرف
مشکلی به نام فقر فرهنگی
سر در آغوش مادر گذاشته بودم و همانطور که اشک میریختم، صدای گفتگوی پدر و آقاجلال را که توی «اتاق مخصوص پدر» نشسته بودند میشنیدم. پدر بیشتر سکوت کرده بود، اما جلال یکریز میگفت:
ـ ببین آقا ابراهیم، الآن دو هفته است که هر شب ما میآییم اینجا و تا آخر شب که ازت میپرسیم بالاخره تکلیف ما چیه؟ جواب میدی: «حالا بگذار کمی فکر کنم... فردا شب بلند شو بیا اینجا تا جوابت رو بدم.» فردا شب هم میشه و دوباره همین آش و همین کاسه! ببخشین آقا ابراهیم... تو که موقعیت منو میدونی که نمیتونم زیاد تابلو بشم! پس لااقل جواب ما رو بده... همین امشب رو ببین؛ دو ساعته دارم باهات حرف میزنم، هنوز یک کلمه هم جواب ما رو ندادی... خب یک کلمه نظرت رو بگو، هم خودت راحت میشی و هم ما خلاص...
پدر پاسخ داد: «تو هم انگار آمدی ماست بخری! مرد حسابی آدم وقتی میخواد خونهاش رو بفروشه، لااقل یکی، دو ماه فکر میکنه... از چهار نفر مشورت میگیره... همه جوانب رو سبک و سنگین میکنه و بعداً جواب میده... اون موقع تو میخوای به همین سادگی جواب آره یا نه بگیری؟ خب برادر من حق بده که منم کمی فکر کنم...»
از لای در، نگاهی به آن اتاق انداختم. آقاجلال که معلوم بود کاملاً کلافه و بیحوصله شده، رو به پدر کرد و گفت:
ـ ببخشین آقا ابراهیم... همچین میگی «فکر کنم» که اگر کسی نداند فکر میکنه میخوای آپولو بفرستی آسمون! خب مرد حسابی یک کلمه که بیشتر نیست! آره یا نه! جواب ما رو بده تا تکلیفمان روشن بشه! پس این همه مردم که دختراشون رو یک شبه شوهر میدن، رمل و اسطرلاب میریزن که راحت جواب میدن؟
پدر قوری چینی کوچک را که کنار ذغالها گذاشته بود تا داغ بماند برداشت و برای خودش و مهمانش چای ریخت و در حالی که استکان را جلوی او میگذاشت، پاسخ داد:
ـ البته که شما درست میگی آقا جلال... همه مردم در همان جلسه اول که واسه دخترشون خواستگار میاد بهشون جواب «آره یا نه» میدن، ولی خودت بالاغیرتاً جواب بده... همه مردم به خواستگاری که بیست سال از دخترشون بزرگتر باشه و بخواد سر زن اولش «هوو» ببره هم در همان جلسه اول آره یا نه میگن؟
کمی امیدوار شدم که شاید پدر سر غیرت آمده باشد! از بس گریه کرده بودم چشمه اشکم خشک شده بود. ترس و هراس تمام وجودم را پر کرده بود. میدانستم که پدر در مورد سرنوشت من احساس مسؤلیت نمیکرد؛ با این حال هنوز امیدوار بودم که حس پدریاش مانع این شود که دخترش را اینطوری حرام کند!
اما بالاخره پدر پاسخی که جلال دوست داشت به او داد: «ببین آقاجلال... درسته که دخترم گفته که اگر بخوام او را عروس تو بکنم خودش را میکشه... اما من راضیش میکنم، ولی تو اول باید برادریات رو ثابت کنی تا بعداً نوبت ما بشه...» جلال نیز قول داد و هردو پرصدا خندیدند. بعد با هم با یکدیگر قرار فردا را گذاشتند.
دیگر همه چیز تمام شد. این را مطمئن بودم که وقتی بوی پول به مشام پدر بخورد، دیگر هیچ چیز، حتی عاطفه پدر و فرزندی برایش مهم نیست.
صدای پدر را شنیدم که به مادر میگفت: «گوش کن زن... برو به این دختر بگو کاری نکنه که با شلاق بیفتم به جونش... من باهاش شوخی ندارم!
در این چهار روز خوراکم فقط گریه بود. حتی وقتی به پای پدر افتادم و اشک ریختم، او چنان کشیدهای توی صورتم زد که گوشم یکساعت زنگ میزد و بعد هم فریاد کشید: «خفه شو و خودت را آماده کن واسه شب جمعه که باید بری خونه شوهر».
وقتی دیدم نمیتونم پدر را راضی کنم به چند تن از اعضای فامیل تلفن کردم و آنها نیز یکشب به منزلمان آمدند تا پدر را از خر شیطان پیاده کنند، اما فریاد پدر بر سر آنها خانه را لرزاند: «به هیچ احدالناسی اجازه نمیدم در زندگی من و دخترم دخالت کنه، مگه بده که دامادم، آدم با نفوذی مثل جلال باشه؟!
اینطوری بود که همراه پدر و جلال، به اتفاق دو تن از دوستان پدر ـ به عنوان شاهد ـ راهی محضر بودیم. در بین راه وقتی آقاجلال جلوی یک قنادی ایستاد تا یک جعبه شیرینی بخرد، تصمیم گرفتم قبل از اینکه کار از کار بگذرد حرفم را به او بزنم، وقتی در ماشین را باز کردم و داشتم پیاده میشدم، پدرم با عصبانیت داد زد: «کجا میری دختر؟» و من اولین برخورد بد را با پدرم داشتم که فریاد زدم: به تو مربوط نیست دخترفروش!» این را گفتم و از ماشین پیاده و داخل قنادی شدم و رو به آقاجلال که جعبه شیرینی دستش بود گفتم: «آقاجلال هنوز دیر نشده؟»
جلال خندید و گفت: «سخت نگیر خانم... مطمئنم که از فردا به ما عادت میکنی و روزی صدبار بلاگردونم میشی...!»
با خشم نگاهش کردم و گفتم: «نشونت خواهم داد...»
از محضر یکراست به خانه رفتیم، خانه نقلی و کوچکی که جلال به تازگی آن را خریده بود و تا جایی که میتوانست آن خانه را دور از خانه اولش خریده بود. داخل خانه که شدیم، جلال برای بار چندم رو به پدر گفت: « آقا ابراهیم یادت نرهها؟ خبر به جایی درز نکنه...؟! مخصوصاً آدرس این خونه رو با خودت هم تکرار نکنی که اون عفریته ـ زن اولم ـ از موضوع خبردار بشه، نه تنها من بدبخت میشم، که حتی آب خوش از گلوی تو و خانوادهات هم پایین نمیره! من بهش گفتم میرم شهرستان...»
پدر هم به آقا جلال قول داد که خیالش راحت باشه و بعد هم که دید من برای خداحافظی از داخل اتاق خارج نمیشوم، با صدای بلند «به درک» گفت و از خانه خارج شد.
من اما، از همان لحظه اول ورود به خانه، داخل اتاق شدم و در را قفل کردم و کلید را برداشتم. جلال فکر میکرد «سر عقل میآیم»! و شروع به زبانبازی کرد و وعده و وعید داد و... اما فایدهای نداشت. روز دوم تهدیدم کرد: «کاری نکن که به زور وارد اتاق بشم... » و من فریاد زدم:
ـ دوست دارم این کار را بکنی تا منم آنقدر جیغ بکشم تا تمام همسایههای جدیدت بریزند توی خونه... امتحانش مجانیه...
جلال که موقعیت کاریاش طوری بود که از آبروریزی خیلی میترسید، سعی کرد نصیحتم کند: «داری زندگی رو واسه خودت زهر میکنی عزیزم... چرا که تو بالاخره زن من هستی...!» من حتی پاسخش را ندادم!
سه روز به همین شکل گذشت و او از سر ناچاری از خانه خارج شد. دیشب شنیدم که پای تلفن داشت برای انجام کاری مهم با یک نفر سر ساعت 11 صبح قرار میگذاشت، این بهترین فرصت برایم بود.
*
زن بیچارهای که درد و بدبختی در چهرهاش موج میزد در را به رویم باز کرد و من به نگاه پر از سؤالش اینگونه پاسخ دادم: «من هووی شما هستم زری خانم... اگر دوست داری بیشتر بدونی بگذار بیام داخل.»
رنگ زن بیچاره پرید و چند ثانیهای دچار لکنت زبان شد و بعد که لباش را از سر خشم گزید و خواست حرفی بزند، زدم زیر گریه و گفتم: «فکر میکنی فقط تو بدبخت شدی...؟ میتونی خودت رو جای من قرار بدی تا بفهمی من بدبختتر هستم یا تو؟!»
زری خانم که خلع سلاح شده بود وقتی اشکهایم را دید از جلوی در کنار رفت و داخل خانهاش شدم. وقتی فرزندان نوجوان و خردسالش را دیدم لب به سخن باز کردم و همه چیز را برایش تعریف کردم و آخرسر گفتم: «همانطور که خودت بهتر میدونی زریخانم... جلال از اون دست آدمهای این مملکته که با ظاهرشان نان میخورند...! یعنی شغلشان ایجاب میکنه که خودشون رو توی جامعه مردی دلسوز و خانوادهدوست نشان بدهند و طوری رفتار کنند که همه بهشون احترام بگذارند! واسه همین اگر مردم چهره واقعی چنین افرادی را بشناسند، تره هم برایشان خرد نمیکنند... به همین خاطر اگر مردم بفهمند این آقاجلال که اینقدر براشون از «خوب و بد» میگه چه موجود منفوریه و در حالی آنها را به عشق و علاقه نسبت به خانواده نصیحت میکنه که خودش پنهانی «زن دوم» گرفته، فکر میکنی چه اتفاقی میافته زری خانم؟ من بهت میگم؛ آقاجلال مجبور میشه غلطی رو که کرده جبران کنه اما این کار یک شرط داره زری خانم؛ جا نزنی... جا نزنی و مقابل تمام تهدیدات شوهرت بایستی! مطمئن باش اینطوری هم تو میتونی شوهرت رو واسه خودت نگه داری... هم من میتونم از یک زندگی نکبتی آزاد بشم... حالا بگو ببینم حاضری؟»
زن بیچاره بغض کرد و گفت: «من به خاطر بچههام حاضرم هر کاری بکنم...»
و بعد هردو سر به آغوش هم گذاشتیم و گریستیم!
غروب آن روز که هنوز هوا تاریک نشده بود، جلال به خانه آمد و تا دید من خود را داخل اتاق زندانی کردم گفت:
ـ هنوز هم نمیخوای با ما خوشاخلاق بشی؟ برات کادو گرفتم...
اما هنوز حرفش تمام نشده بود که زنگ خانه به صدا درآمد. جلال تعجب کرد و با خود گفت: «کسی توی این محل با ما کار داره؟» و بعد خودش رفت و در را باز کرد و... پشت در زنش را دید و دو برادرزنش را...! خانه یکمرتبه تبدیل به جهنم شد. برادران زری ریختند بر سر جلال و کتکش زدند. همسایهها نیز ریختند داخل خانه و همگی با دیدن جلال ـ که لااقل چهرهاش برایشان آشنا بود ـ از تعجب متحیر شده بودند! سپس کار به مأموران پلیس کشید و همگی به کلانتری رفتند. ساعت نزدیک 12 شب بود که زری تلفن زد و گفت: «همه چیز همانطور شد که پیشبینی میکردیم... جلال را امشب نگه داشتند...» او را دلداری دادم و گفتم: «نگران نباش... بقیهاش با من...»
فردا صبح جلال تنها به خانه آمد. با اینکه عصبانی بود، اما نوعی رضایت خاطر هم در چهرهاش وجود داشت و با خود میگفت: «مرگ یکبار و شیون هم یکبار... نباید میفهمیدن، اما حالا که فهمیدن دیگه خیالم راحت شد...»
حالا نوبت من بود تا سکانس بعدی را بازی کنم. ابتدا منتظر ماندم تا جلال ـ طبق معمول ـ بساطش را راه بیاندازد... که یکمرتبه از اتاق بیرون آمدم و بلندترین فریاد عمرم را بر سرش کشیدم:
ـ مرتیکه دروغگوی پستفطرت معتاد... تو که زن داشتی غلط کردی اومدی سراغ من و گولم زدی...! و در حالی که جلال مات و متحیر نگاهم میکرد، ابتدا با شکستن تعدادی از ظروف چینی و بلور و خرد کردن شیشههای خانه، توجه همسایهها را جلب کردم و سپس داخل حیاط شدم و فریاد زدم: «آهای مردم بیاین ببینین اون کسی که به پاش این همه قسم میخورین چه موجود ملعونیه... بیاین ببینین که یواشکی زن دوم گرفته، اون هم فقط برای اینکه با خیال راحت بیاید اینجا و هر کثافتکاری که دوست داره انجام بده!
جلال که فکر اینجا را نکرده بود، فقط برای اینکه بیشتر از روز قبل آبرویش نرود، فقط فرصت کرد لباسهایش را بپوشد و به سرعت از خانه فرار کند. من اما بلافاصله به سراغ تلفن رفتم و شماره خانه او را گرفتم و همین که زری خانم گوشی را برداشت گفتم: «منتظر باش که الآن سر و کلهاش پیدا میشه...
زری خانم برای اولین بار خندید و گفت: «نگران نباش دخترم... کاری باهاش میکنم که از ترس اژدهایی مثل من... به تو پناه بیاره!»
دو ساعت بعد زری خانم تلفن زد: «کاش بودی و میدیدی... همین که جلال پاش رو گذاشت توی خونه چنان المشنگهای به پا کردم که تمام همسایهها ریختند توی کوچه! جلال هم معطل نکرد و از خانه گریخت... حالا اگر نه اینجا بیاد و نه اونجا... چیکار کنیم؟»
خندیدم و گفتم: «فکر آنجا را هم کردم زری خانم... فردا منتظر تلفنم باش و به آدرسی که بهت میدم بیا...»
فردا رأس ساعت 11 به زری خانم تلفن زدم و آدرس قرار جلال را به زری خانم دادم و نیمساعت بعد، وقتی من و زری خانم رخ به رخ جلال ایستادیم، رنگ صورتش مثل گچ شد و بعد از اینکه ما را داخل یک اتاق برد، با لکنت زبان گفت: «خواهش میکنم آبروی منو نبرین... هر چی شما بگین انجام میدم... فقط آبروم را نبرین...»
خواسته ما هم معلوم بود: «تو باید منو طلاق بدی.... همین الآن...» و جلال در حالی که کاملاً پیدا بود دلش میخواهد با دندانهایش خرخره من و زن اولش را بجود، سری تکان داد و ...
دو روز بعد توی محضر بودیم؛ البته کار به این سادگی و به این زودی تمام نمیشد، اما آدم بانفوذی مانند جلال، هر کاری را میتوانست به راحتی انجام بدهد. البته او خیلی تلاش کرد تا مرا راضی کند که مهریه را نپردازد، اما من تهدید کردم که کار را به مطبوعات میکشانم، 1350 سکه تقدیمم کرد!
*****
وارد خانه شدم و به مادرم ـ که قبلاً همه چیز را برایش گفته بودم ـ گفتم: «لوازمت را جمع کردی مادر؟ بگذار شوهرت توی کثافت خودش وول بخوره... از حالا دیگه آزادی مادر...»
و بعد در حالی که پدرم التماس میکرد تا به او رحم کنم، دست مادرم را گرفتم و او را به خانه خودم ـ که با پول مهریهام تهیه کردهام ـ بردم.
آری؛ من حالا راحت زندگی میکنم اما...
کارشناسی داستان
مشکلی به نام فقر فرهنگی
«اعتیاد» و «فقر» دو پدیده زشت و خانمانبرانداز در دنیای امروز است که اگر این دو ادامه یابد منجر به بلای سومی به نام «فقر فرهنگی» میشود.
هر انسانی که به آرزوها و هوسهای ناتمام و زودگذر دنیایی دل ببندد بایستی تاوان بسیاری بابت این غفلتها و دلبستگیهای دنیایی بدهد. بویژه که پیش از بلای اعتیاد، مبتلای به فقر هم باشد.
در داستان این شماره با پدیدههای متفاوتی روبروئیم؛ فقر مادی، اعتیاد، ثروت دنیایی بیحد، شهرت کاذب و بالاخره هوسرانی که هر کدام بلایی است و آتشی که نه فقط خود که دیگران را هم به کام خود فرو میکشاند.
اعتیاد مرد خانواده و فقر مادی او باعث میشود تا عزیزترین و ارزشمندترین دارایی زندگیاش یعنی دخترش را به ثمن بخس بفروشد و او را وادار به ازدواج با مردی کند که در لجن ثروت، شهرت و شهوت غرق شده است و حاضر است برای رسیدن به آرزوها و هوسهای دنیایی ـ یعنی ازدواج با دختری که تفاوت سنی فاحشی با او دارد ـ حتی به زندگی خود نیز آتش بیفکند و قید زن و فرزندش را بزند!
در واقع هر دو شخصیت این ماجرا دچار فقر فرهنگیاند که این فقر در رفتارهایی چون اعتیاد، شهوتطلبی و ازدواج مجدد، عبور از خط قرمزهای زندگی نمود مییابد و نتیجتاً اینان به اصیلترین و مهمترین عنصر زندگی یعنی محبت و زندگی مشترک پشتپا میزنند.
از آنجا که فقر فرهنگی و رفتارهای غیراخلاقی دو مدیر خانواده، تأثیر مستقیمی بر اعضای خانه دارد، در این ماجرا هم زیر مجموعه خانواده با واکنشهایی در صدد دفاع از حیثیت خودند هرچند در این میان به تباهی بزرگ خانواده بینجامد.
در این ماجرا، عبرت بزرگ و درس حقیقی ـ که ما را به تأمل فرا میخواند ـ این است که بزرگ خانواده ـ یعنی مرد ـ باید جایگاه معنوی خود را بشناسد؛ مرزهای اخلاقی و فرهنگی را بر خود محدود بداند؛ سیطره ظاهری بر زندگی را گشادگی دست نشمارد و بر این باور باشد که اگر عمود خیمه زندگی ـ پدرـ دچار لغزش شود تبعات منفی فراوانی دارد از جمله، فرزندان به شدت در معرض آسیب یا انحراف اخلاقی یا اجتماعی قرار میگیرند.
در این ماجرا، دختر خانواده ـ که در معرض آسیب قرار گرفته و مجبور به ازدواج ناخواسته شده ـ برای رفع مشکل تدبیری میاندیشد و در صدد نجات خود و خانوادهای بر میآید که درد مشترکی با او دارد و نهایتاً این مشکل را برطرف میکند.
اما براستی چند نفر سراغ داریم که بتوانند با تدبیر و جسارت در برابر چنین مشکلی ـ لغزش پدر خانواده ـ بایستد؟ً
خانواده
داستان
عروسی ما، آشتیکنان فامیل و آتشی دیگر
فکر کردم اگر با فرهاد ازدواج کنم، قال قضیه کنده میشود و این دعوای همیشگی به پایان میرسد. همه خسته شده بودند. حالا قرعه به نام من افتاده بود که این جنگ بیحاصل را تمام کنم. از خیلی سال پیش دعوای اساسی بین پدرم و دایی عباس بود که تمامی نداشت. میگفتند از همان شب عروسی مادر و پدرم آنها با هم گلاویز شدند و خصومتها شروع شد. دایی عباسام با این وصلت موافق نبوده. چون یکی از دوستانش یک دل نه صد دل عاشق مادرم بود و دایی عباس خیلی دلش میخواست مادرم با او ازدواج کند.
این ماجرا چندان خوشایند پدرم نبود و به همین خاطر مدام با هم جنگ و دعوا داشتند.... حالا بعد از 26 و 27 سال، فرهاد پسرداییام به من پیشنهاد ازدواج داده بود. چند سالی هردو در دانشگاه درس میخواندیم. او در دوره دکترا درس میخواند و من تازه وارد دانشگاه شده بودم. بعضی وقتها همدیگر را میدیدیم. حال و احوال میپرسیدیم و از همان ابتدا صحبت این خصومت بیربط پدرهایمان مطرح شد. فرهاد و من، هردو از این بابت خیلی ناراحت بودیم. حتی به فکر حل این مشکل هم افتادیم. چند راهحل به نظرمان رسید، ریشسفیدان خانواده را کشیدیم جلو و... ولی فایدهای نداشت. آنها به هیچ صراطی مستقیم نبودند.... روزگار سختی بود. بالاخره هر دوی ما فارغالتحصیل شدیم؛ تا اینکه یک روز فرهاد به من گفت: فقط یک راه وجود دارد، آن هم ازدواج من و توست!
اولش شوکه شدم. این امکان نداشت. من هیج وقت فرهاد را با این چشم نگاه نکرده بودم. او پسردائی مهربانی بود ولی فکر نمیکردم یک روز شوهرم باشد. فرهاد گفت: پدرم تو را خیلی دوست دارد. بدش هم نمیآید تو عروسش شوی. من هم از موقعیت شغلی و اجتماعی خوبی برخوردارم و پدرت با این وصلت مخالفت نمیکند...
حرفهایش منطقی بود. انگار همه چیز را بررسی کرده بود و میدانست مو لای درزش نمیرود. من هول کرده بودم. مانده بودم معطل که چه بگویم... گیج و منگ بودم. اگر این وصلت بهانهای برای آشتی میشد، اصلاً نباید وقفه در آن ایجاد میکردم. ولی حس خودم چه میشد!!؟ من فرهاد را برای همسری انتخاب نکرده بودم. هنوز کلی برنامه توی سر داشتم. با این وصلت همه به هم میخورد....
اما فرهاد قبل از این که جواب مرا بشنود، موضوع را با پدر و مادرش مطرح کرده بود. بهم گفت: مادرم از خدا میخواست این وصلت شکل بگیرد... پدرم هم تو را خیلی دوست دارد ولی هنوز فکر میکند نمیتواند با پدرت روبرو شود. اما من گفتم یک دل نه صد دل عاشق شدهام و بهتر است برای احساسات من احترام قائل باشد.
من هنوز گیج و منگ بودم که یک روز مادر با خوشحالی گفت: بابات موافقت کرده که فرهاد به خواستگاریات بیاید. فقط شرط گذاشته که دایی عباس هیچ حرفی از گذشتهها به میان نیاورد و جار و جنجال راه نیندازد...
توافقات انجام شد، همه خانواده خوشحال بودند. من هم خوشحال بودم که این اختلافات بالاخره دارد حل میشود ولی هنوز مطمئن به انتخاب فرهاد به عنوان همسر نبودم... حرف توی خانه پیچیده بود و هرکس نظری میداد و همه خوشحال بودند. من هم سعی میکردم خودم را متقاعد کنم که ازدواجم با فرهاد کار درستی است و او همسر خوب و ایدهآلی میتواند باشد.
مراسم عقد و عروسی ما بیشتر شبیه به آشتیکنان بود... تو هیچ عروسیای خانوادهها اینقدر خوشحال نبودند که در عروسی من شادی و شور را در چهرهها میشد دید...
پدرم با دایی عباس گل میگفتند و گل میشنیدند... و من در لباس عروس نقش کسی را داشتم که بزرگترین مشکل خانواده را حل کرده بود...
زندگی مشترک ما شروع شد و خیلی زود فهمیدم که با فرهاد خیلی اختلاف نظر دارم. احساس افسردگی شدیدی میکردم. آنقدر مسئله خانوادهها پررنگ بود که کمتر توانسته بودم به خودم و فرهاد فکر کنم و حتی نتوانسته بودم این اختلاف سلیقهها و عقیدهها را ببینم...
خلاصه زمان گذشت و من بالاخره بعد از یک سال و نیم زندگی مشترک دچار چنان افسردگی شده بودم که روزی چند قرص اعصاب میخوردم و زندگی برایم مثل جهنم شده بود. خود فرهاد نیز فهمیده بود چقدر ما با هم فرق داریم و این وصلت اصلاً کار درستی نبوده.... در عوض مراودات خانوادهها روز به روز بهتر میشد. همه خوش و خندان بودند. تا اینکه بالاخره ما مجبور شدیم تصمیم خودمان مبنی بر طلاق را به آنها اعلام کنیم. همه شوکزده شدند، مخالفت کردند اما فایدهای نداشت. وقت آن رسیده بود که برای همیشه من و فرهاد از هم جدا شویم.
حالا که به دادگاه آمدهایم تا از هم جدا شویم، خانوادهها سخت مخالفند و من هم خیلی نگرانم که مبادا این جدایی عاملی برای کدورتهای جدید در خانواده شود.... کاش آدمها به دور از مشکلات جوانهایشان با هم سر میکردند و طلاق من و فرهاد هیچ مشکلی در خانواده ایجاد نمیکرد... اما در بیشتر موارد طلاق و جدایی، وصلت خانوادگی عاملی برای از هم پاشیده شدن خانوادهها میشود. امیدوارم اینبار این اتفاق نیفتد...
نظر کارشناسی
داخل پرانتز
ازدواج یا فداکاری مدبرانه
از اصلیترین موارد قابل توجه در ازدواج، شناخت اهداف و رسیدن زوج به اشتراکهای فکری و اخلاقی است؛ اگر زن و مرد، اهداف درست و بر پایه اندیشه نداشته باشند و در ازدواج برخورد احساسی داشته باشند، طبیعتاً بنبستهای زندگی آنها را به سرگردانی و بیهدفی خواهد کشاند و اینجاست که طلاق و جدایی اولین راه مورد نظر خواهد بود.
در داستان آشتیکنان، زوج جوان به جای نگریستن به زندگی آینده و تعیین اهداف دراز مدت و مقدس زندگی، در صدد رفع موانع پیش پای دیگران هستند: رفع اختلافات و کینههای 8-27 ساله! براستی این نوع کینهها که ریشه در ازدواج نسل قبل دارد ـ و نه بر پایه اختلافات مالی یا رفتاری است ـ و از جهالت یا غلبه احساس بر عقل نشأت گرفته، با یک ازدواج احساسی و غیر منطقی با هدف فداکاری، پاک و برطرف میشود؟!
مگر نه این است که زوج جوان باید به تناسبات و اشتراکات خود در زندگی بیندیشند و تمرین رفاقت کنند؟ و اگر این دو پیش از ازدواج به این نکته مهم نرسیده باشند میتوان حدس زد که چه زندگیای خواهند داشت! یک زندگی بیروح، سخت و دور از محبت. درست به همین جهت است که میبینیم زن دچار افسردگی شده، دائم قرص اعصاب میخورد و مرد از سوی دیگر با مشکلات دیگری درگیر است. در این میان اگر هم این زوج توانستهاند یک سال و نیم با هم زیر یک سقف زندگی کنند، به روحیه ایثارشان در حق والدینشان باز میگردد و مقاومتشان در برابر این موضوع، که مبادا که اوضاع به وضع سابق بازگردد و کدورتها تجدید شود. به عبارت دیگر آنان نه با عشق که با تدبیر زندگی کردهاند! و براستی تا کی و چهقدر میتوان محبت و عشق را در خود دفن کرد و مصلحتآمیز با دیگری زندگی کرد و آیا این نوع مصلحتاندیشی به چه قیمتی تمام میگردد؟ تباه شدن جوانی، افسردگی، کسالت و بیروحی و خیلی تبعات دیگر که نتیجه نوع نگاه غلط به زندگی و تصمیم نادرست در انتخاب آن است.
جمله آخر این زوج را با هم مرور میکنیم تا به عمق آرزوهایشان پی ببریم. آرزوهایی که در پشت تدبیر، مصلحتاندیشی و دلسوزی آنها باقی مانده و به مرور محو شده است:
«من خیلی نگرانم این جدایی مبادا عاملی برای کدورتهای جدید در خانواده شود کاش آدمها به دور از مشکلات جوانهایشان با هم سر میکردند...»
خانواده
داستان
قهر و آشتی
اگر بمیرم، زن سیامک نمیشوم....
این جمله را جلوی یک جمع ده پانزده نفری گفتم که تکلیف همه روشن شود و خبر هم به گوش سیامک برسد.
مادرم لبش را گزید و با چشم و ابرو خواست به من اشاره کند که این را نگویم ولی من گفتم... خسته شده بودم از بس که هر کس میرسید میگفت: بالاخره تو و سیامک کی عروسی میکنید؟!
[]
بچه که بودم همه خانواده دور هم جمع بودیم و در یک آپارتمان پنج طبقه زندگی میکردیم... از آنجایی که دایی مرد شوخ و بذلهگویی بود، همیشه با من شوخی میکرد و میگفت: تو عروس خودم میشوی. من هم که بچه بودم بیآنکه بدانم معنی این حرفها چیست این حرف را تکرار میکردم و همیشه به او میگفتم: دایی! من عروس شما میشوم.
دایی هم با آب و تاب برایم تعریف میکرد که چه چیزهایی برای عروسیام میخرد و چه جشنی میگیرد!
آن روزها بیشتر از 6 و 7 سال نداشتم و چیز زیادی از زندگی نمیدانستم... اما بزرگترها انگار این موضوع را جدی گرفته بودند، مخصوصاً که خود سیامک هم باور کرده بود که من بالاخره زن او میشوم.
10 ساله بودم که پدرم خانه بزرگتری خرید و از آن آپارتمان رفتیم... چند سالی هم به خاطر شغل پدرم به شهر دیگری رفتیم. وقتی برگشتم، شوخیها و حرفهای بچگی یادم رفته بود ولی انگار بقیه همچنان موضوع را جدی گرفته بودند و مدام بهم یادآوری میکردند که دیر یا زود باید با سیامک ازدواج کنم. گاهی عصبانی میشدم و مادرم دلداریام میداد و میگفت: این حرفها فقط شوخی است و اصلاً نباید جدی بگیرمش....
[]
دانشگاه که قبول شدم، گهگداری خواستگارهایی به خانه ما میآمدند ولی هیچکدام جدی نبودند و نمیدانم چرا پدر و مادرم سعی میکردند موضوع خواستگارها در خانواده نپیچد و کسی چیزی نفهمد.
اوایل جدی نمیگرفتم ولی کمکم حس کردم مسأله خیلی مهمتر از آن است که من تصور میکردم و همه فکر میکردند من نامزد سیامک هستم... از همه بدتر اینکه اصلاً از سیامک خوشم نمیآمد! برخلاف پدرش پسر بسیار جدی و تا حدی بداخلاق هم بود. یک وقتهایی لجم میگرفت وقتی زندایی یا دایی قربانصدقهام میرفتند و عروسم، عروسم صدایم میزدند.... تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم جلوی همه به این داستان خاتمه بدهم و قال قضیه کنده شود...
این حرف به سرعت باد به گوش دایی و زنداییام رسید و گله و گلهگذاریها شروع شد. تازه فهمیدم بین پدر و مادرهایمان به طور جدی حرفهایی زده شده بود و قول و قرارهایی گذاشتهاند! گویا خانوادهها کلی هم روی این وصلت حساب باز کرده بودند.
دایی و پدرم شریکی یک آپارتمان خریده بودند و برای آینده من و سیامک در نظر داشتند.... تا اینکه یک روز سیامک را دم دانشگاه دیدم با همان چهره عبوس و از خود متشکر...
سلام و احوالپرسی کردیم و از من خواست سوار ماشینش شوم.... توی ماشین که نشستم، بیمقدمه گفت: ببین، من هم مثل تو اصلاً با این حرف و حدیثها موافق نیستم و امکان ندارد با تو پای سفره عقد بنشینم. اصلاً من از زن قدکوتاه بدم میآید! اخلاق تند و بدخلقیهایت را هم دوست ندارم....!
حرصم گرفته بود. انگار خودش قد رشیدی داشت! یا اخلاق درست و حسابی!... آن روز یک بحث دائمی بین ما رد و بدل شد و من هم با عصبانیت از ماشینش پیاده شدم و خدا میداند چقدر عصبانی بودم.
موضوع را که به مادرم گفتم، او هم دلخور شد و به زندایی زنگ زد... خلاصه تلفن پشت تلفن و جنگ بین من و سیامک شروع شده بود. توی هر میهمانی خانوادگی که همدیگر را میدیدیم سر موضوع سادهای دعوایمان میشد. مسخرهاش میکردم، تحقیرم میکرد.... اخلاق بدش را به رخش میکشیدم و او از من انتقادهای بزرگی میکرد... در این میان بزرگترها سعی میکردند ما را آرام کنند.
کار به جایی رسیده بود که سر هم داد میکشیدیم و بد و بیراه میگفتیم.... پدر و مادرها نگران شدند و بالاخره آنها هم قبول کردند ما به درد هم نمیخوریم و رسماً مسأله ازدواج ما منتفی شد.
دیگر خواستگارها که میآمدند پدر و مادرم خیلی جدیتر برخورد میکردند. میشنیدم سیامک هم به خواستگاری چند دختر رفته...
از دانشگاه که فارغالتحصیل شدم و در به در دنبال کار میگشتم... یک بار بر حسب تصادف سیامک را در یک شرکت ساختمانی دیدم. تقاضای استخدام داده بودم. از قضا صاحب شرکت دوست سیامک بود. همانجا سفارشم را کرد و من هم مشغول کار شدم.
همان ماه دوم بود که متوجه شدم دوست سیامک به او گفته بود که قصد ازدواج با من را دارد و سیامک هم موضوع را به من گفت... نمیدانم چرا یکدفعه احساس نزدیکی با سیامک کردم... راجع به دوستش کلی سؤال داشتم و او هم همه را جواب میداد...
بعد از چند هفته به سیامک زنگ زدم و گفتم: باید جواب نهایی را بدهم، اما دودلم.... حس میکنم این دوست تو کمی مرموز است و خانوادهاش خیلی همرنگ خانواده ما نیست.
سیامک کمی مکث کرد و گفت: درست حدس زدی. دلم میخواست این را بهت بگویم ولی فکر کردم بهتر است خودت بفهمی.
من هم عصبانی شدم و گفتم: حالا اگر نفهمیده بودم چی؟ تو میگذاشتی من با او عروسی کنم و بدبخت شوم؟ این رسم فامیلی است؟
سیامک هول کرد و گفت: خب اگر میگفتم، تو فکر میکردی از سر خصومت است!
صدایم را بلند کردم و گفتم: نه، آن موقع واقعاً باور میکردم که برایت اهمیت دارم و قلباً نگران سرنوشتم هستی.
سیامک ندانسته حرف دلش را بر زبان آورد و گفت: برایم اهمیت داشت... حتی اگر دوستم این نقصها را نداشت باز دلم نمیخواست تو با او ازدواج کنی.....
ـ چرا؟
ـ چون... یک عمر با این رؤیا زندگی کردم که تو زن من میشوی!
هر دو ساکت شدیم... لحظهای حس کردم این فکر چقدر در ذهن من هم قوی است در حالی که همیشه سرکوبش کردم. شاید به این خاطر که دلم میخواست همین جمله را از سیامک بشنوم نه از دایی یا زنداییام.
این مکالمه نه چندان دوستانه تبدیل به فصل جدیدی از ارتباط من و سیامک شد. وقت بیشتری برای هم گذاشتیم. روز به روز حس میکردم مصممتر شدهام که با سیامک ازدواج کنم، اما نه من و نه سیامک روی این را نداشتیم که موضوع را به خانوادهها بگوییم. آنقدر از همدیگر بدگویی کرده بودیم که نمیتوانستیم به یکباره زیر همه حرفهایمان بزنیم. کار سخت شده بود، چرا که بین خانوادههای ما هم بدجوری شکرآب شده بود. ارتباط میان مادر و زنداییام که کلاً قطع شده بود. بابا و داییام که شریک بودند، انگار یکجورهایی همدیگر را تحمل میکردند. تصور این که درباره من و سیامک که عامل اختلاف آنها شده بودیم دوباره حرف ازدواج مطرح شود... برایمان خیلی سخت بود. به آنها حق میدادیم اگر با شنیدن این حرف برخورد سختی با ما داشته باشند؛ اما جالب اینکه پیش از آنکه ما با زمینهچینی و مقدمهسازی بخواهیم بحث را پیش بکشیم، پدر و مادرهایمان هردو از ماجرا بو برده بودند. واسطهای هم این میان پادرمیانی کرده بود تا این وصلت به هر تقدیر صورت بگیرد... و اینبار به خواست و میل ما، تدارک عروسی را دیدند و من و سیامک با هم ازدواج کردیم.
حالا هفده سال از عروسی ما میگذرد. اما هنوز من و سیامک گهگداری دعوایمان میشود و به هم بدوبیراه میگوییم، درست مثل دوران مجردیمان که اصلاً به هم رحم نمیکردیم و جلوی فامیل هرچه دلمان میخواست به هم میگفتیم. اعتراف میکنم هنوز بعد از سالها نتوانستهایم این عیب خودبینی را از خودمان دور کنیم. بچههایمان هم حالا همین رفتار را ارث بردهاند و خیلی راحت با هم بحث میکنند، با هم لجبازی میکنند و خاطره دعوا و لجبازی پدر و مادرشان را در ذهن آنها مجسم میکنند. اما نمیدانند که زیر تمام این کجخلقیهای پدر و مادرشان عشقی عمیق وجود دارد.
داخل پرانتز
خانواده؛ رفتارها و جنبههای الگوساز
یکی از رسمهای قدیم، نشانکردن دختر یا پسر به عنوان عروس یا داماد آینده بوده به گونهای که بارها و بارها در محافل خصوصی و فامیلی این نکته ـ شوخی یا جدی ـ مطرح و بدان افتخار شده است. هرچند این رسمها در نوع خود ـ در برخی مواردـ پسندیده و قابل احترام است، اما در حقیقت نوعی پیشاندیشی، خودرأیی والدین و بیتوجهی به سلیقهها، علاقهها و نیازهای فرزندان را به همراه دارد و گاه به ازدواجهایی تحمیلی منجر میشود.
بسیاری از ازدواجهایی که در آن بحران زندگی وجود دارد و بوی طلاق از آن میآید ریشه در همین برخوردهای احساسی فرزندان در قبال خواستههای والدین و عدم توجه به نیازها و علاقههایشان دارد. طبیعی است وقتی تناسبها و خواستهها در ابتدای امر در نظر گرفته نشود، در زندگی مشترک، ضعفها، عدم تجانسها و .... کمکم به شکل واقعی خود، نمود و بروز مییابد و در این میان، زندگی زوج عرصه اختلافات، پرخاشها و بگومگوهایی میشود که از شأن هر خانوادهای بدور است.
این مقدمه را نوشتیم تا درباره ماجرای امروز تأملاتی در ذهن شما مخاطبان نکتهسنج ایجاد کرده، به نکاتی هرچند مختصر اما مهم اشاره کنیم:
1ـ ازدواج فامیلی اگر از نظر پزشکی خطری به همراه نداشته باشد، بسیار پسندیده است؛ به چند دلیل:
· زوج پیش از ازدواج، شناخت کاملی از خود و خانوادههایشان دارند
· مراودات معقول و خانوادگی پیش از ازدواج، آنان را به تأملات خاص در شناخت به هم کشانده؛ بنابراین ازدواج آنان پیشتر عقلانی است تا احساسی. عشق میان زوج هم که ریشه در شناخت آنان دارد بسیار عمیق و تأثیرگذار است.
گفتنی است، در این داستان، آنچه باعث ارتباط مجدد فامیل و ازدواج آنان شده، همین شناخت دقیق و علاقه معنیدار و فکورانه است. هرچند در این شناخت، هردو ـ به دلیل بحث و جدلهای فراوان ـ تاوان سختی پرداختهاند.
2ـ پدر و مادر هرچند ولی فرزندان محسوب میشوند، اما باید بگذارند فرزندان درباره آینده، خودشان تصمیم بگیرند و پدر و مادر در نقش هادی و راهنمای این امر باشند. هنر پدر و مادر این است که فرزندان را طوری تربیت کنند که بتوانند در برابر آینده و ماجراهای آن قابلیت و قدرت مواجهه داشته باشند. طبیعی است آنهنگام که پدر و مادر درباره همه امور فرزندان ـ بویژه ازدواج که مهمترین آنهاست ـ تصمیمگیر مطلق باشند، فرزندان در مواجهه با مشکلات، دچار فرافکنی شده همه تقصیرات را به گردن والدین میاندازند و در حقیقت از پذیرش مسؤلیت و تلاش برای رفع مشکل، شانه خالی میکنند!
3ـ نوع رفتارهای پدر و مادر و گفتار آنها با فرزندان بسیار سرنوشتساز است. در حقیقت اینان ناخواسته به الگوهای رفتاری برای فرزندان خود تبدیل میشوند. اینجاست که ضرورت کنترل رفتار، گفتار و زبان احساس میشود و باید بر آن تأکید داشت.
دلیل دعوای زوج این ماجرا ریشه در دعوای همیشگی فامیل در سالهای دور دارد. آنها این رفتار را از گذشتگان خود در فامیل الگو گرفتهاند ـ هرچند ناخواسته و در ناخودآگاه و ضمیر آنان این نوع رفتارها نقش بسته است و اینچنین است که امروزه در زندگی خودشان نیز مشکلات رفتاری قدیم وجود دارد. لجبازی بچهها با هم، دعوای زوج پس از سالها زندگی و ... ـ که تبدیل به عادت رفتاری شده است ـ نمونهای از همان مشکلات است.
[]
ماجرایی که خواندیم هرچند اندکی جنبه فانتزی دارد و برای عدهای دور از ذهن به شمار میرود، اما ریشه در حقایقی دارد که در جامعه ما و به نوعی در خانوادهها ـ کم و بیش ـ نمود عینی دارد و اگر خانوادهها بدان توجه نداشته باشند عواقب آن سالهای سال گریبانگیر زندگی خود و فرزندانشان خواهد بود.
داستان
خانواده
زندگی یا فوتبال؟! مسأله این است!
بهم تلفن کرد و گفت:
ـ یک خبر خوب دارم
گفتم:
ـ خیر باشد.
گفت:
ـ خیر است. یک خواستگار خیلی خوب برایم آمده... میخواهم جواب مثبت بهش بدهم. صدای جیغم در تلفن پیچید... باورم نمیشد. بالاخره مهناز هم تصمیم به ازدواج گرفته باشد.
35 سال را داشت... خیلی دلش میخواست عروسی کند ولی مشکل اساسی این بود که تصمیمگیری همیشه برایش سخت بود. خواهران دیگرش هر کدام شوهرهای پولدار و تحصیلکرده داشتند و او نمیخواست شوهر او چیزی کمتر از شوهرخواهرهایش باشد... برای همین به همه خواستگارهایش جواب منفی میداد.
مهناز تنها ایرادش همین چشموهمچشمی بود که با خواهرهایش داشت والا در زندگیام دختری به این مهربانی و پاکدلی ندیده بودم. همیشه برای کمک به دوستان و فامیل آماده بود. از هیچ حرف و حدیثی دلخور نمیشد و بخشندگی عجیبی در او وجود داشت. میدانستم هر کس با او ازدواج کند، بیشک خوشبخت میشود. خیلی مشتاق بودم این خواستگار همهچیزتمام را ببینم. به او گفتم:
ـ امشب شام میهمان من هستید. میخواهم این مرد خوششانس را ببینم.
گفت:
ـ نه... حالا خیلی زود است. بگذار چند روزی بگذرد و هر وقت مطمئن شدم که میخواهم جواب مثبت به او بدهم، میآورمش خانه شما...
خداخدا میکردم نظرش عوض نشود و هرچه زودتر جواب مثبت را بدهد.
خلاصه از فردای آن روز مهناز موبهمو، حرفهای آن مرد را برایم تکرار میکرد.... مرد خیلی ثروتمندی نبود ولی استاد دانشگاه بود و تحصیلکرده خارج... پسری شوخطبع و پرانرژی بود و اهل ورزش. چقدر شبیه به مهناز بود! انگار این دو برای هم ساخته شده بودند. دست آخر به مهناز گفتم:
ـ پس چرا معطلی؟ خب بله را بگو.
گفت:
ـ میخواهم امشب او را بیاورم خانه شما و آنجا به او بله را بگویم...
از خوشحالی داشتم بال در میآوردم. از مادرم خواستم آن کبابسینیهای خوشمزهاش را درست کند...
به خانه حسابی رسیدم. همه چیز مرتب بود و بالاخره عروسخانم و آقاداماد آینده، آمدند.
بعد از سلام و احوالپرسی گرم، نشستیم دور هم و از هر دری حرف زدیم. صدای تلویزیون از اتاق میآمد. مسابقه فوتبال بود. میدانستم تودل مهناز نیست که نتیجه فوتبال را بفهمد ولی با چشمغرههای من سرش را میانداخت پایین و هیچ نمیگفت.
از آن طرفدارهای پروپاقرص فوتبال بود.... و همان حکایت قدیمی قرمز و آبی هم برایش مهم بود و حسابی طرفدار قرمزها بود...
آقاداماد هم کمی بیقرار به نظر میرسید ولی سعی میکرد خودش را طوری جمعوجور کند و هیچ نگوید. من هم از هر دری حرف میزدم که بالاخره مهنازخانم بله را بگوید که یکدفعه صدای بچهها از اتاق بلند شد و فریادزنان آمدند بیرون و گفتند:
ـ استقلال یک گل زد...
شروع کردند برای مهناز کری خواندن... حال مهناز خراب بود... صورت آقاداماد شکفته شد و با خوشحالی گفت:
ـ کی گل را زد؟
مهناز با حیرت رو به او کرد و گفت:
ـ مگر شما استقلالی هستید؟
گفت:
ـ از آن دو آتیشههایش...
مهناز بغض کرد و رفت توی آشپزخانه... من هم از موقعیت استفاده کردم و رو به مرد گفتم:
ـ لطفاً جلوی مهناز خیلی از استقلال تعریف و تمجید نکنید... مهناز و همه خانوادهاش پرسپولیسی هستند...!
آقاداماد برافروخته شد و گفت:
من هم همه فامیلم استقلالی هستند... اصلاً نمیتوانم یک پرسپولیسی را تحمل کنم. همان موقع مهناز آمد تو اتاق...
چشمتان روز بد نبیند. بحث قرمز و آبی بالا گرفت و اینها تازه فهمیدند که در این مورد اختلاف نظر خیلی جدی دارند و اصلاً آبشان توی یک جوی نمیرود... کرکریها تبدیل به جدال شد وقتی خبر گل پرسپولیس رسید...
خلاصه وضع خیلی خراب شده بود. مطمئن شدم که بله گفتن مهناز منتفی شده و اینبار هم کار به ازدواج نکشید...
دنیا انگار روی سرم خراب شده بود. از هر چه فوتبال و تیم بود نفرت پیدا کرده بودم. دست آخر وقتی دیدم ایندو مثل دوتا بچه به جان هم افتادند گفتم:
ـ خجالت بکشید به سن و سالتان نگاه کنید. مثلاً قشر تحصیلکرده جامعه هستید حالا به خاطر دو تا رنگ دارید به جان هم میافتید...
مهناز با اخم گفت:
ـ هیچ وقت فکر نمیکردم با یک استقلالی بخواهم عروسی کنم
تشری به او رفتم و هردوی آنها را نکوهش کردم. بالاخره هردو شرمنده از رفتارشان از هم عذرخواهی کردند و دیگر نیمههای شب بود که مهناز راضی شد بله را بگوید...
قرار شد در تمام دوران نامزدیشان یک کلمه از فوتبال حرف نزنند... به خواهرهای مهناز هم سفارش کردم هرچه زودتر تدارک عروسی را ببینند...
بالاخره مهناز و جمشید با هم ازدواج کردند. اما طولی نکشید که بینشان اختلافات زندگی آشکار شد. یک روز که با مهناز تماس داشتم دیدم دیگر حوصله قدیم را ندارد؛ خیلی در گفتوگوها گرم نمیگیرد. مطمئن بودم با من ـ که دوست قدیمیاش بودم ـ مشکلی ندارد هرچند به نوعی در ازدواج او نقش داشتم.
سر درد دلش را باز کردم، متوجه شدم بشدت افسرده است و به قول قدیمیها حتی دل و دماغ حرف زدن از زندگیاش را ندارد. این بیحوصلگی اگر در مردها دیده شود تعجبی ندارد چون همه گرفتار کار و زندگی و زن و بچهاند اما در مورد خانمها وضع فرق میکند. مهناز در دوره تجرد بسیار پرجنب و جوش بود وقتی سر صحبت باز میکرد حسابی مخ میزد. حوصله میخواست پای حرف او نشستن و شنیدن حرفهای متفاوت اما پرحرارت او مخصوصاً وقتی از فوتبال حرف میزد.
نمیدانم چه پیش آمده بود که مهناز به ته خط رسیده بود!
به هر ترتیب بود موفق شدم ته دلش را دریابم. هرچند از پیش میتوانستم حدس بزنم. بزرگترین مشکل مهناز و جمشید، دعوای آبی و قرمز بود! و متأسفانه به این نتیجه رسیده بودند که نمیتوانند با هم زندگی و حتی همدیگر را تحمل کنند!
[]
امروز با صدای زنگ از خواب عصرانه بیدار شدم؛ مهناز بود با غرور و جسارت خاصی حرف میزد: بالاخره این دندان لق را کندم و از دستش راحت شدم نمیتونستم تحملش کنم بهم حق بده وقتی جمشید به من میگه حتی خونم آبی است!
فهمیدم مهناز هنوز از زندگی عبرت نگرفته و کار بدتر از همیشه شده است.
داخل پرانتز: سختگیری و تعصب، خامی است
بحث کارشناسی ویژه صفحه خانواده
بسیاری از دغدغههای اجتماعی و مشکلات انسانها به نوع بینش آنان بستگی دارد و در حقیقت بازخورد و نتیجه رفتار آنان است. همه ما بر این باوریم که روزگار آئینه رفتارها و گفتارهای ماست و خیلی زود نتیجه اعمال ما را به سمت خود ما میتاباند و انعکاس میدهد.
همین نکته، کلید حل معماهای بسیاری از مشکلات اجتماعی است. آنکه از مشکل عدم آرامش زندگی رنج میبرد، آنکه از زندگی لذت معنوی نمیبرد، آنکه از دست فرزندانش ناراضی است و.... باید از خود بپرسد که چرا این معضل در زندگیاش پیش آمده و خود در زمینهسازی آن به چه میزان نقش فعال داشته است؟!
یکی از مشکلات امروز جامعه ما «تعصب» و «حمیت»های بیجا و توخالی است. خانوادهای که بر روی نوع شغل خواستگار سختگیری دارند و یا میزان درآمد فرد، سطح زندگی پدر و مادر و ... به نوعی در ازدواج دیرهنگام فرزند نقش منفی ایفا میکنند.
در ماجرایی که امروز خواندیم دختر 35 ساله است. ازدواج دیرهنگام وسواسها را دوچندان میکند و انتخاب را مشکلتر و تنوع گونههای مختلف فکری و اجتماع خواستگاران را کمتر.
در این حالت دختر و پسر بایستی از بسیاری از زمینههایی که مانع ازدواج آنان میشود یا سنگلاخی در مسیر زندگی به شمار میرود، پرهیز کنند و از آن چشم بپوشند در غیر اینصورت زمینهسازی بسیاری از مشکلات و ناهنجاریهایی میشود که خاستگاه آن موضوعی پیش پا افتاده و بیاهمیت بوده است.
به عنوان مثال در این داستان تعصب بر سر دو تیم معروف آبی و قرمز، اولین زمینههای اختلاف را از همان بدو ازدواج دختر و پسر فراهم میکند؛ دختری که 35 سال دارد و پسری که بظاهر درسخوانده و دنیاگشته است یعنی باتجربه! اما از آنجا که تعصب بیجا چشم و گوش انسان را میبندد و همه فضایل آدمی را زیر پای خود «له» میکند، این زوج نیز همه آرزوها و آینده خود را ـ که دیر و به سختی به دست آوردهاندـ قربانی تعصب و آرزوی کاذب خود میکنند!
براستی کدام عقل سلیم میپسندد که انسانی شعور و ادراک خود را خرج برد و باخت تیمی بکند که خود در آن نقشی ندارد نه از برد آن نفعی میبرد و نه از باخت آن ضرری. در حقیقت علاقه و تعصب نسبت به یک تیم در زندگی این زوج جوان تبدیل به یک رقابت شد که نتیجه آن «باخت ـ باخت» است و هیچ نتیجه روشن و نشاط آوری در پی ندارد.
[]
از دیگر نکتههای مهم در این داستان، ریشهدار بودن این تعصب است که به یک خرده فرهنگ و یک جریان اجتماعی در میان فامیل و بستگان تبدیل شده است! همین امر باعث شده که تعصب درباره یک تیم و شرط گذاری در هنگام ازدواج (درباره آن) یک فرهنگ تلقی گردد. این مصیبت، بسیار بزرگ از اندوه جهالت و تعصب است که پیشتر از آن یاد کردیم.
امیدواریم خانوادههای محترم درباره این موضوع جدیتر بیندیشند و به جای زمینهسازی تحریک و تشویق فرزندان به طرفداری از تیم خاص ـ که زمینهساز خرده فرهنگها و ناهنجاریهای اجتماعی و فرهنگی میشود ـ آنان را به تأمل و اندیشه پیرامون موضوعات مهمتر رهنمون باشند.
آیا ثروت، همه زندگی است؟
.... هرچه میخواهند بگویند.... من کاری را میکنم که مطمئنم برای بچهام بهتر است.... بگذرید بقیه هرچه دوست دارند بگویند. صدای داد و فریادهای مادرشوهرم را میشنوید، به همه میگوید من مادر بیرحمی هستم... شوهرم هم به قاضی همین را گفت. ولی من هم حرفهایم را زدم. به شما هم میگویم. قضاوت به عهده مردم... مهم نیست که مردم از یک مادر چه انتظاری دارند. من کاری را میکنم که یقین دارم برای بچهام بهتر است...
وقتی با جمشید عروسی کردم، یک دختر ساده از یک خانواده ساده و کارمند بودم.. برعکس جمشید از خانواده بسیار ثروتمندی بود و ازدواج ما کمی غیرعادی به نظر میرسید.
همه فکر میکردند برای هر دختر زیبایی میتواند این شانس وجود داشته باشد که با یک پسر ثروتمند ازدواج کند. من هم به همین تصور اصلاً تردید نکردم که چرا جمشید مرا به همسری انتخاب کرده، که البته بعدها فهمیدم چقدر سادهلوح بودم و چه ساده به قضیه نگاه میکردم.
جمشید با من عروسی کرد چون پسر بسیار عصبی و بداخلاقی بود و کمتر دختری میتوانست او را تحمل کند. مگر این که آن دختر به طمع مال او بماند و صبوری کند. این دختر باید از طبقهای میبود که هرگز این حجم پول و چنین خانه و ماشینی را به خواب هم ندیده باشد.
محاسباتش به ظاهر درست بود. چرا که واقعاً یک سال اول در حیرت بودم که چگونه میشود که اینقدر در رفاه و بیخبری زندگی کرد!! پدر و مادرم کارمند ساده بودند که همیشه حقوق یکی میرفت برای اجاره و حقوق دیگری مخارج چهار نفر را باید تأمین میکرد.
هرچند همان ماههای اول متوجه اخلاق بد جمشید شده بودم ولی سعی میکردم طاقت بیاورم و صبوری کنم. بچه که به دنیا آمد تازه فهمیدم مشکلات روحی و اخلاقی جمشید چقدر جدی است... در مورد بچه دستوراتی میداد که اگر اجرا نمیکردم زمین و زمان را به هم میریخت. حس میکردم فقط یک خدمتکارم که باید دستورات را انجام بدهم در حالی که میدانستم این حرف ها چندان هم علمی و صحیح نیست... مادرش دخالتهای عجیبی میکرد، مثلاً غذایی که میخواستم به بچه بدهم یا لباسی که تنش کنم حتماً باید با نظر او میبود. همه توی این خانواده احساس میکردند رئیسند و میتوانند دستور بدهند. کمکم مخالفت کردم و برای آنها شوک بود که من بعد از دو سال زبان اعتراض پیدا کردم. میگفتند پررو شده. میگفتند باید جلویش را بگیریم، جنبه این همه رفاه و امکانات را ندارد....
همه چیز را با پول محاسبه میکردند و من چون در شرایط مالی بسیار بهتری از خانه پدریام زندگی میکردم طبق قاعده آنها باید دم نمیزدم و ساکت میماندم...
توی خانه مدام دعوا و مرافعه داشتیم. جمشید اصلاً اهمیت نمیداد که حداقل جلوی بچه داد و فریاد راه نیاندازد. کار به جایی رسیده بود که بچه از او میترسید و هر وقت جمشید میآمد خانه، بچه میخوابید....
دخترم چهار ساله شد و حرف نزد!
پیش هر دکتری میرفتم میگفت: این نوعی عکس العمل به وضعیت نابسامان خانه است ولی خانواده شوهرم و مخصوصاً خود جمشید همه چیز را به گردن من میانداختند و میگفتند اینها همگی به خاطر تربیت بد و عدم توجه من به بچه است!! به نظر آنها باید روزی چند ساعت با دخترم کار میکردم تا بالاخره حرف بزند. در حالی که دکترها میگفتند باید با خونسردی برخورد کرد و اصلاً نباید او را به زور وادار به حرف زدن بکنم.
اما آنها حرف هیچ پزشکی را قبول نداشتند... وقتی من نبودم با بچه خیلی مهربان و ملایم برخورد میکردند ولی به محض این که من میآمدم، جلوی بچه چنان رفتارهای بدی با من میکردند که ترس در نگاه دخترم موج میزد... نمیدانید چقدر غصه میخوردم که این بچه معصوم و بیگناه در وسط ما بزرگترها چه رنج زیادی میبرد...
بچه در سن 5 سالگی دچار شبادراری شد. دیگر یقین داشتم باید او را از آن خانه بیرون بیاورم. مدتی به خانه پدرم برگشتم. دخترم روز به روز حالش بهتر میشد. حتی وقتی جمشید میآمد دنبالش و او را میبرد خانه مادرش، او حالش خوب بود. متوجه شدم وقتی با یکی از ماست وضع روحیاش بهتر است. با دکترش صحبت کردم، گفت: دخترم رفتارش این است که حضور من و پدرش کنار هم چون همیشه همراه با خشم است او را دچار وحشت میکند و...
کار من با جمشید به ته خط رسیده بود. موضوع طلاق را هم مطرح کردم. جمشید گفت به شرط این که بچه مال من باشد... گفتم نه..... حتی التماسش کردم که بچه را به من بدهد قبول نکرد. دست آخر راهی برایم باقی نمانده بود جز این که یا به آن زندگی فلاکتبار کنار جمشید ادامه بدهم که بزرگترین لطمه را دخترم میدید و راه دوم این بود که از جمشید جدا شوم و دخترم را هم از دست بدهم... خدا میداند که انتخاب آسانی نبود. تکه وجودم را باید از خودم میکندم. ولی هرچه بیشتر فکر کردم دیدم دخترم بدون من توی آن خانه خیلی آرامتر و راحتتر است. برای همین پذیرفتم و امروز به دادگاه آمدم که...
خدا میداند چقدر غمگینم و جداییام از بچه چه رنج بزرگی است. اما چارهای ندارم مگر این که جمشید حاضر شود بچه را به من پس بدهد.... قاضی گفت قانوناً بچه تا چند سال دیگر مال من است و بعد از آن.... شاید بهتر باشد از همین حالا کنار پدرش بزرگ شود و ... من دارم از نظر روحی به خودم سختی میدهم تا دخترم وضعیت بهتری داشته باشد.
ثروت بهتر است یا.....؟!
داخل پرانتز
همه ما در طول زندگی حداقل یک بار با این سؤال مواجه شدهایم که علم بهتر است یا ثروت؟ هر یک نیز به فراخور باور خود پاسخی برای این سؤال دست و پا کردهایم.
ثروت را با خیلی چیزهای دیگر نیز میتوان مقایسه کرد و همین سؤال را به گونهای متفاوت مطرح نمود:
اخلاق بهتر است یا ثروت؟
مرام بهتر است یا ثروت؟
فضیلت بهتر است یا ثروت؟ و....
ماجرای خانوادگی این زوج جوان هم ریشه در نوع پاسخ به همین سؤال دارد و در حقیقت مشکل آنها به نوع پاسخشان به این سؤال باز میگردد.
دختری ساده از خانوادهای معمولی با پسری ثروتمند ازدواج میکند و ناگهان غرق در ثروت میشود و به آرامشی رؤیایی و زندگی دور از انتظاری دست مییابد. اما دیری نمیپاید که دچار بحرانهای متفاوتی در زندگی میشود؛ همه این بحرانها ریشه دارد در دیدگاه افراد آن خانواده ثروتمند و عروسشان نسبت به «جایگاه ثروت در زندگی» و به نوع پاسخ آنان به سؤال مطرحشده باز میگردد ثروت بهتر است یا ...؟!
O
عروس خانواده ثروتمند بیتوجه به مناسبات اجتماعی و تناسب میان دو خانواده با پسری ثروتمند ازدواج میکند. «بهت» پیشآمده در ذهن او، باعث میشود نتواند همه جوانب را بسنجد و درباره اخلاق و روحیات خواستگارش وسواس لازم را به خرج دهد.
O
پسر ثروتمند با اتکا به ثروت بظاهر ناتمام پدر، خود را صاحب همه داراییها، بهرههای اجتماعی و رانتهای متفاوت میپندارد حتی اخلاق بد خود را در مقایسه با ثروت، آنچنان مذموم نمیداند به عبارت دیگر او به سؤال «ثروت بهتر و مهم است یا اخلاق؟» پاسخ از پیش مشخصی دارد: «ثروت!»
این باور غلط نه تنها در جمشید (پسر ثروتمند) بلکه در تمام افراد آن خانواده ریشه دوانده است و همین دیدگاه باطل باعث فرافکنی آنان درباره خطاهایشان میشود. لکنت زبان دختر ـ که از ترس رفتار بد پدر ایجاد شده ـ به گردن مادر مظلومش میافتد و دیگر رفتارهایی ازین دست...
یکی از بدترین نتایج این غرور ثروتمندی و بیتوجهی به فضایل انسانی این است که دختر، قربانی اخلاق بد پدر میشود و استرس و ترس بر وجودش سایه میافکند و نمیتواند سخن بگوید در حقیقت دود این آتش سوزنده در چشم همه اهل خانه بویژه پدر میرود اما همین تنبیه سخت نیز او را به بیداری و تنبه نمیکشاند و مغرورانه او گناه را به گردن همسر بختبرگشتهای میاندازد که به زعم خود به زندگی آرامی دست یافته است.
از دیگر نتایج این غرور کاذب و تعصب، باز شدن پای زن و مرد به دادگاه است و متلاشی شدن زندگی. زندگیای که از اساس بر پایههای صحیحی بنا نشده است.
نقطه اوج تأسف و اندوه، وفاداری مادر در حق دخترش است که برای رهایی از بیماری لکنت حاضر میشود از حق مسلم خود بگذرد و رنج بیپایانی را بر جان بخرد او که تاوان پاسخ غلط خود را به آن سؤال مطرحشده میدهد، سادهاندیشانه تسلیم القائات افراد متکبر و مغرور به ثروت میشود و میپذیرد که دوری او از دخترش، قطعاً باعث نجات او از بیماری لکنت خواهد شد!
[]
مرور این داستان، عبرتهای فراوانی برای خوانندگان این مجله در پی دارد. از جمله پرهیز از ثروتاندوزی و دلبستگی به آن و توجه به آفاتی که این رذیلت به دنبال دارد. باید آموخت که ثروتاندوزی و استفاده درست از آن، فرهنگ و ادب خاصی میطلبد و آن که این ادب را نیاموخته.....
بگذریم!
از خدا جوئیم توفیق ادب
بیادب محروم شد از لطف رب
بیادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
ازدواج مصلحتی...

چشم که باز کردم در زندگیام جز فقر و نداری چیزی ندیدم. هنوز بیشتر از یک ماه «شیرخوار» مادر نبودم که تقدیرم اینطور ورق خورده بود که بی مادر بزرگ شوم. خدا را شکر میکردم که سایه پدر بالای سرم هست، اما راست گفتهاند که گویی بر پیشانی هر کس سر نوشتی حک شده که راه گریزی از آن را ندارد...
من این را در شانزده سالگی و هنگامیکه پدرم بر اثر «سل» مرد فهمیدم؛ حال من مانده بودم و عمه پیرم که با دوختن و بافتن «کیسه حمام» آن قدر میتوانست پول در بیاورد که فقط اجاره اتاقی را- که در جنوبیترین نقطه شهر کرایه کرده بودیم - بپردازد!
من اما، هر چه بیشتر سختی میکشیدم، بیشتر با خودم متعهد میشدم که: «آنقدر درس میخوانم تا واسه خودم آدم مهمی بشم و زندگی راحت و بی دغدغهای برای خودم و «عمه معصوم» درست کنم»
دیپلمم را گرفتم و آماده حضور در کنکور بودم که یک روز خانواده محترمی ـ که از سر و وضعشان و اتومبیل پارک شده جلوی در میشد تشخیص داد که ثروتمند هستند ـ پا به خانه نمور و کوچکمان گذاشتند و گفتند: «آمدیم خواستگاری» در همان نگاه اول میشد تشخیص داد که من اصلاً لقمه دهان «هوشنگ» نیستم؛ او فرزند یک خانواده ثروتمند بود.
وقتی «در همان جلسه خواستگاری» از هوشنگ و پدر و مادرش پرسیدم «چرا من؟» خود هوشنگ گفت: «دل که فقیر و پولدار نمیشناسد؟ من عاشق شما شدم.»
عمه معصوم که خیلی با تجربه بود گفت: «اول تحقیق کن و بعد تصمیم بگیر...»
حق با او بود، چرا که وقتی از اهالی محل زندگی آن ها پرسوجو کردیم، همه همسایهها در مورد هوشنگ میگفتند: «عیاش و خوش گذرونه...» اینها را وقتی به پدر و مادرش گفتم، آن پیرمرد و پیر زن گفتند: «درسته... کمی کله شق بوده... اما حالا تصمیم داره آدم بشه» بعد هم پدر هوشنگ «قرآن» را گذاشت جلویم و گفت: «به این کلام ا... قسم که مثل دختر خودم ازت مراقبت میکنم...» برای من هم همان قسم کافی بود تا پا به زندگی هوشنگ بگذارم...
تا چند روز پس از ازدواجمان، حتی به محبتهای هوشنگ با تردید نگاه میکردم؛ اما حرفهای امیدوارکننده و پر شور او کمکم این نگرانی را از دلم بیرون کرد، مخصوصاً که در همان هفته اول بود که هوشنگ، سوالی را که ذهنم را پر کرده بود پاسخ داد: رعنا من میدونم که مدام از خودت میپرسی که چرا من به عنوان یک «بچه پولدار» یکمرتبه عاشق تو شدم! همانطور که این را هم خبر دارم که وقتی «عمه معصومه»ات آمد و در محل ما و در مورد من تحقیق کرد، جوابهایی شنید که باعث نگرانیت شده؛ اینکه من جوان لاابالی و خوشگذرانی بودم و... اما اشتباه میکنی عزیزم... من با یک مشت دختر اهل پارتی و میهمانیهای آنچنانی اهل عیاشی بودم، اصلاً علت این که آنها از من به عمهات بد گفتند این بود که فهمیدند من نمیخواهم با دختران آنها ازدواج کنم و قصد دارم با یک دختر فقیر زندگیم را تشکیل بدهم... رعنا! من عاشق تو هستم.
این حرفهای هوشنگ آنقدر مرا به زندگی با او امیدوار ساخت که دیگر هیچ دلواپسی نداشتم، تنها چیزی که برایم عجیب بود نوع محبتها و اظهار عشق هوشنگ بود که معمولاً در حضور پدر و مادر پیرش با من رفتاری عاشقانه داشت، اما وقتی تنها بودیم رفتارش عادی بود. با این حال خود را اینطور قانع کردم که «میخواهد به والدینش نشان بدهد که با من خوشبخت است!»
نزدیک به دو ماه از ازدواجمان میگذشت که هوشنگ مرا از طبقه بالای خانه پدریاش ـ که البته مستقل بود ـ به یک خانه شیک اما نقلی برد که اجارهای بود؛ وقتی دلیلش را پرسیدم گفت: «من معتقدم عروس و مادر شوهر، دوری و دوستی!»
من منظورش را نفهمیدم و اشتیاقی هم برای این ماجرا نشان ندادم.
در همین ایام بود که کادو خریدنهای پشت سر هم شوهرم آغاز شد؛ او به هر بهانهای «جشن تولد و روز زن و اعیاد مذهبی و جشنهای ملی و...» برایم هدیه میخرید، آن هم طلا و جواهر، که طبیعتاً من خوشحال میشدم؛ منتهی چون میدیدم او بیکار است و اینطور ولخرجی میکند، مدام معترضش میشدم: «هوشنگ تو که هنوز سر کار نمیری چرا اینقدر ولخرجی میکنی؟» او هم میخندید و میگفت: «نگران نباش عزیزم پدر و مادر پولدار، واسه همین روزها خوبند دیگه! ثانیاً: اونها خودشون هم دوست دارن که من واسه تو خرج کنم...»
در یکی از همین روزها بود که آن اتفاق افتاد. یکروز که هوشنگ بیرون از خانه بود متوجه شدم موبایل هوشنگ در خانه جا مانده زنگ پیامک موبایل است که صدا میکند، پیامکی را خواندم: «هوشنگ به من تلفن بزن، کار واجب دارم ـ از طرف مهناز.»
هر چه فکر کردم یادم نیامد که قبلاً این اسم را از زبان هوشنگ شنیده باشم! کمی فکر کردم و با خودم اینطور اندیشیدم که؛ «دختر عمهای... دختر خالهای... شاید هم زن و یا خواهر یکی از دوستانش باشد؟!»
آنقدر یقین داشتم که چیزی به اسم خیانت در بین نیست. چند دقیقه بعد وقتی مشغول درست کردن غذا بودم اصلاً آن پیامک از ذهنم رفت...
بعد از ظهر بود که طبق معمول هوشنگ با یک دسته گل به خانه آمد و همان جملات زیبا و عاشقانه را تقدیمم کرد و همین که نشست جلوی تلویزیون تا چایی برایش بیاورم، یاد گوشی موبایلش افتاد و «صفحه کلید» را باز کرد و بلافاصله و با عجله داخل حیاط شد و بدون اینکه من صدایش را بشنوم نزدیک به 20 دقیقه مشغول مکالمه با موبایلش شد.
صحبتش را که تمام کرد و به اتاق برگشت، همانطور که چایی سرد شدهاش را تعویض کردم و یک فنجان چای داغ جلویش گذاشتم، بی هیچ منظوری و با خونسردی پرسیدم:
زنگ زدی به مهناز...؟ با اون داشتی حرف میزدی دیگه؟
برای اولین و آخرین دفعه بود که چهره شوهرم را آنطور یخ کرده و رنگ پریده دیدم؛ خیرهام شد و در حالی که استیصال در چهرهاش موج میزد گفت:
کی...؟ چی...؟ آهان... آره... مهناز بود...
حالا این مهناز کی هست؟
این را پرسیدم و شوهرم دستم را گرفت و کنارش نشاند و گفت:
راستش رو بخوای این مهناز یکی از همان دوستان «دوران جاهلیت» منه! در حقیقت من بعد از اینکه با تو ازدواج کردم دور همه دوستان قدیم را یک خط قرمز کشیدم و به همه شون گفتم که دیگه من رفتم جزو مرغها و کاری باهام نداشته باشند... این مهناز هر از گاهی زنگ میزنه من هم برای اینکه تو حرفهای زشتم را نشنوی، رفتم داخل حیاط و حسابی این دختره نفهم را شستم گذاشتم کنار... این تمام ماجرا بود...
از اینکه میدیدم شوهرم اینقدر صادقانه حرفش را با من میزند احساس غرور کردم و خود را در اوج خوشبختی یافتم و...
من خدا را شکر کردم که چنین زندگی شاد و بدون مسالهای نصیبم شده اما... اما انگار کمی برای شکرگزاری عجله کردم...
چند هفتهای بود که شاهد بگو مگوی هوشنگ با پدر و مادرش بودم؛ اوایل توجهی نمیکردم و با خود میگفتم: «مساله بین فرزند و پدر و مادر است و به من ربطی نداره...»
اما یک روز که به همراه شوهرم به خانه پدر و مادرش رفته بودیم و من برای خریدن نان تازه بیرون رفته بودم، چون در خانه باز بود داخل شدم و هنوز حیاط پر از درخت خانه را رد نکرده بودم که دیدم هوشنگ باز هم دارد با پدر و مادرش بحث میکند و چون آنها مرا ندیده بودند، خواستم داخل اتاقها بشوم؛ وقتی نام خودم را از زبان مادر شوهرم شنیدم، ناخواسته ایستادم و استراق سمع کردم. شهلا خانم مادر هوشنگ میگفت: «این رعنا بیچاره که اصلاً اهل این حرفها نیست... اون وقت به تو گفته چرا پدر و مادرت خانه را به نام تو نمیکنند؟»
در حالی که معنی حرف شهلا خانم را نمیفهمیدم، پاسخ هوشنگ را شنیدم:
ـ معلوم که نمیاد به شما بگه... ولی همین دیشب به من میگفت: «اگر من فقیر نبودم، پدر و مادرت حتماً این خانه را که زیر پاشون انداختن میدادن به ما...»
هوشنگ این را گفت و ادامه داد: «اصلاً مگه من بچه شما نیستم؟ شما هم ماشاا... فقیر نیستین که؟ چه ایرادی داره سند این خونهرو به نام من بزنید و خودتون یک آپارتمان نقلی و کوچک واسه خودتون بخرین؟»
شهلا خانم سکوت کرد، اما حاج آقا ـ پدر شوهرم ـ گفت:
«پسرم هوشنگ جان... آخه ما که هنوز نمردیم که تو میخوای آوارهمان کنی؟
وانگهی؛ من و مادرت از این خونه خاطره داریم، من همین فردا یک آپارتمان برات میخرم و...»
هوشنگ اما با دلخوری پاسخ داد: «انگار حق با رعناست.... اگه اون دختر از خانواده فقیری نبود هرگز نه نمیگفتین...»
ولی مادرجون... پدرجون، به ارواح خاک مادر و پدرم قسم من تا حالا یک کلمه هم در مورد این خونه ـ یا هر خونه دیگری ـ حرف نزدم!
شهلا خانم نگاه معنیدار به شوهرش انداخت و رو به من گفت: «خدا را شکر که موضوع را مطرح کردی تا ما هم مطمئن بشیم در مورد تو اشتباه نکردیم ...!»
نشستم و دست مادر شوهرم را بوسیدم و چند روز بعد وقتی دوباره همراه هوشنگ به خانه آنها آمدیم، شهلا خانم رو به من کرد و گفت: «عروس عزیزم... اگر ما بخواهیم یک آپارتمان 90 متری در همین اطراف برای شما بخریم، تو اعتراض داری؟» من که از قبل در جریان بودم خود را بسیار شاد نشان دادم و... اما هوشنگ با دلخوری پاسخ داد: «باشه... قبوله... من خودم آپارتمان خوبی سراغ دارم... میشه لطفاً پول را مرحمت کنید...؟»
این بار نوبت حاج آقا بود که گفت: «ولی این خونه به نام رعنا میشه!»
این مرتبه هوشنگ حسابی عصبانی شد و با ناراحتی از خانه بیرون رفت تا من به آنها اصرار کنم که خانه را به نام پسرشان بکنند
ـ اما حاج آقا فقط میگفت: «این کار درست نیست... این کار درست نیست...» اما سرانجام آنقدر اصرار کردم تا آنها راضی شدند و آخر شب که به خانه برگشتم موضوع را به هوشنگ گفتم و...
اما او اصلاً خوشحال نشد! با این حال فردا صبح به خانه پدر و مادرش رفتیم تا آن ها پول خرید خانه را به هوشنگ بدهند، موبایلم زنگ خورد تا تلخترین خبر عمرم را از همسایههای خانه قدیمی بشنوم: «عمه معصوم فوت کرد...»
همزمان با برگزاری ختم عمه معصوم بود که یک مرتبه هوشنگ غیبش زد فکر میکردم او با دوستانش راهی شمال شده و پس از چند روز تفریح بر میگردد و... اما مراسم هفت عمه معصوم که تمام شد و به خانه برگشتم، ابتدا فکر کردم دزد به خانه زده و همه قالیها و طلاها و... را برده، اما وقتی یادداشت هوشنگ را دیدم تازه فهمیدم با چه نامردی زندگی میکردم. هوشنگ نوشته بود:
«رعنا تو موقعی که نامه مرا میخوانی که من در ایران نیستم... وکالت طلاق را برایت گذاشتم، مرا ببخش، اما این تنها راهی بود که بتوانم با مهناز به سرزمین آرزوهایمان «اروپا» برسم.»
نامه را چند بار خواندم و هر مرتبه گیجتر میشدم و چیزی سر در نمیآوردم، تنها راهی که بلد بودم خانه حاجآقا و شهلا خانم بود...
حاج آقا وقتی شنید قضیه چی شده، در حالی که از خجالت توی صورتم نگاه نمیکرد.
گفت: مهناز یکی از اون آشغالهایی بود که هوشنگ توی پارتیهای شبانه باهاش آشنا شده بود؛ هوشنگ خیلی خواست ما را راضی کند به ازدواجش با او رضایت بدهیم... ولی من و مادرش میگفتیم: «باهاش ازدواج کن ولی روی کمک ما حساب نکن...» اینطوری بود که کمکم مهناز از سر هوشنگ افتاد و موقعیکه آمد و گفت عاشق تو شده، واقعاً فکر کردیم سرش به سنگ خورده... نگو این پسره نمک به حرام نقشه کشیده، ازدواج با یک دختر تنها و بدون خانواده بهترین فرصت برایش بود تا از سادگی و تنهایی تو استفاده کنه و هم ما و هم تو را فریب بده و... حالا هم با فروش تمام طلاهایی که برای تو کادو میخرید ولی پولش را از ما میگرفت، و با فروختن فرش و لوازم عتیقه و همچنین فروختن ماشین، به اضافه پولی که بابت خرید خانه از ما گرفت، همه را روی هم گذاشت و دست در دست اون مهناز نانجیب رفت و دنبال سرنوشت نکبت زدهاش!
داخل پرانتز
یک خط و چند مقصر
ازدواج مصلحتی، تلاش برای رهایی از زندانی به نام خانه، به نام فقر و... داستانی تکراری است که همه شنیدهاند و هنوز هم عدهای از سرنوشت تلخ بی توجهی به آن عبرت نمیگیرند و خود عبرتساز میشوند.
در داستان «ازدواج مصلحتی» باز هم مثل همیشه، ذائقه ما از شنیدن روایت تلخ سرنوشت دختری فقیر و یتیم تلخ میشود؛ دختری که به نان بخور و نمیری که عمهاش با فروش کیسه حمام برای او میآورد قانع نیست و برق ماشین خوش رنگ و آب اولین خواستگار پولدار، چشم او را میزند و دل از دست میدهد.
این داستان، هر چند با دیگر ماجراهای شبیه آن تفاوتهای فاحشی دارد اما در «نتیجه» با آنها یکی است: طلاق و تنهایی؛ بی آنکه ازدواج و آیندهای برای او ترسیم شده باشد!
با مروری بر ماجرای این دختر و ازدواج مصلحتی و تلخ او نکات تازهای درمییابیم:
1. توبه گرگ مرگ است! ای کاش دختر این داستان این قدر ساده اندیش نبود و وقتی در تحقیق اولیه متوجه شده داستان عیاشی و خوشگذرانی هوشنگ، «داستانی است که بر هر سر بازاری هست» اندکی تامل میکرد و میاندیشید فردی که در منجلاب فساد غرق شده میتواند براحتی به زندگی عادی باز گردد؟ و اصولاً با دختری تا این حد سادهاندیش بهراحتی زندگی کند به عبارت دیگر، میتواند ریاضتکشی شود و به بادامی بسازد؟!
2. قسم خوردن و تعهد دادن پدرشوهر بر این که مثل دخترم از تو مراقبت میکنم، هر چند برای دختر، امید بخش است اما زندگی ساز نیست. دختر آمده با همسری به نام هوشنگ زندگی کند و تضمین بخش زندگی او رفتار هوشنگ است نه پدر و مادر او. این اشتباه دوم قهرمان شکست خورده داستان ماست.
3. عشق با شناخت به دست میآید و حد اندازه آن را عقل تعیین میکند نه احساس. آن چه ذهن را دچار کلنجار میکند این است که این عاشق تمام عیار (!) چه قدر همسرش را شناخته و از او چه دیده که به او تا این حد اظهار عشق میکند؟ این سوالی است که دختر، لازم بود برای آن پاسخی بیابد؛ اما هر بار، ساده اندیشانه خود را قانع میکند از کنار آن به سادگی میگذرد!
4. تحول در زندگی و یک باره از فقر به ثروت رسیدن، تبعاتی بههمراه دارد یکی از این تبعات، رو شدن نقطه ضعفهاست.
به نظر میرسد نقطعه ضعف دختر دو برابر هوشنگ رو شده بوده است و هوشنگ «رندانه» با خرید هدیههای گران قیمت و اظهار عشقهای آن چنانی در بستن چشم و گوش دختر و پوشاندن خطاهای پیشین خود، سعی داشته است! اگر دختر، به این بیتناسبی در رفتار همسر و افراط او در هدیه دادن اندکی شک میکرد قطعاً داستان زندگیشان روند دیگری پیدا میکرد.
5 . سادهاندیشی دختر و تواضع و اظهار حقارت او در برابر همسر تا بدان جا پیش میرود که در برابر مراودات تلفنی همسر با بیگانگان نیز بسیار خنثی عمل میکند و زمینه را برای روتوش ـ و به عبارتی: ماست مالی قضایا - به دست خود فراهم میسازد! به نظر میرسد این نوع ضعف رفتار دختر در برابر اشتباهات آشکار و جسورانه همسر، ریشه در فاصله فرهنگی و اقتصادی آنان دارد و به نوعی زن در هر برخورد به این فاصله میاندیشد و نگران عواقب زندگی خود و از دست دادن نعمتهای یک شبه بدست آمده است!
6 . از ضعف و بی تدبیری والدین هوشنگ نیز نباید اغماض داشت. والدین، لازم است در برابر افزونخواهیها و خطاهای فرزند، موضع جدی بگیرند و هستی و دارایی خود را با سرنوشت فرزند خود گره نزنند.
فرزندی که تکیه به ثروت انبوه پدر دارد و میداند از او حسابرسی نمیشود ـ هر چقدر هم خویشتندار باشد ـ بر اساس نازپروردگی، جوهره تلاش و کار در وجود او نمود نمییابد و دچار زاویهها و انحرافاتی در زندگی خواهد شد.
نکته آخر این که، در این داستان هم تصمیم عجولانه دختر و هم بی تدبیریهای هوشنگ زمینهساز بروز چنین رفتار ناجوانمردانه و دور از انصاف هوشنگ شد و هر چند مقصر اصلی این داستان، هوشنگ است اما نباید از عناصر زمینهساز در بروز خطاهای او غافل بود.
تقاص

از همان کودکی کانون توجه بودم. هر چیز زیبایی که خریده میشد، هر جنسی که گرانقیمتتر و خوشرنگوروتر بود، صاحب اصلی آن من بودم. چیزی نبود که دست روی آن بگذارم یا چشمم را به طرف آن برگردانم و مادر و پدرم از خریدن آن امتناع کنند.
تمام اینها مزیت بود و مرا در بین دختران فامیل تبدیل به فردی خاص کرده بود. مادرم فرد روشنفکری بود و پدرم آدمی فوقالعاده اجتماعی و تحصیلکرده.
روزی را به خاطر ندارم که مادر و پدر از سر کار آمده باشند و برای من که عزیزدردانهشان بودم چیزی نخریده باشند. از لباس گرفته تا عروسک و ..... زیباترین و بهترین مارکهایش برای من بود. من با داشتن آن همه امکانات همیشه مورد حسادت بودم ولی از حسادت خودم چیزی کم نمیشد.
تکدختر خانواده بودم و همه تنها به من توجه میکردند. عمو و عمهای داشتم که بچهدار نمیشدند و من نیز با این وضعیت از طرف کل فامیل حمایت میشدم. من دختر مغرور و خودسری بودم ولی تا زمانی که هنوز پا به دوران نوجوانی و جوانی نگذاشته بودم، رفتارهایم برای هیچ کس زننده و زشت نبود.
مادر و پدر خیلی لوسم کرده بودند ولی من از این وضعیت خیلی راضی بودم و هرگاه این لقب در فامیل یا در بین دوستان مدرسه به من داده میشد، ناراحت نمیشدم، زیرا میدانستم من از تمام آنها بالاتر هستم.
تازه دیپلم گرفته بودم که پسر همسایهمان به خواستگاری آمد. اصلاً خانواده او را همردیف خانواده خودم نمیدانستم و به پیشنهادش فکر نکرده جواب رد دادم. خیلی اصرار کرد و بارها به خانهمان آمد اما مرغ من یک پا داشت و او را حتی لایق فکر کردن هم ندیدم.
من در زندگیام چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ مهر و محبت و عشق و صفا در خانواده چیزی کم نداشتم ولی همچنان حسادت میکردم. از ماشین دوستم که دختری از خانواده متوسط بود تا جشن عروسی دخترخالهام. تمام آنها حسادت مرا برمیانگیخت.
زمانی که دانشگاه قبول شدم از پدر ماشین مدل بالایی خواستم تا کسی مانند آن را نداشته باشد. پدر نیز آخرین مدل ماشین را برایم خرید. با ماشین به دانشگاه میرفتم و همچنان فکر میکردم با این روش کانون توجه همه هستم.
دوستی صمیمی به نام معصومه داشتم که او را مانند خواهرِ نداشتهام دوست داشتم. اکثر روزهای بیکاریمان هم با هم سپری میشد. معصومه مانند من تک دختر خانواده بود با این تفاوت که از هر چیزی که من داشتم سادهترینهایش را معصومه داشت. تنها کسی که از حسادتهای من جان سالم به در برده بود معصومه بود. تا اینکه برای وی خواستگاری آمد. حمید پسری خوشپوش و از خانوادهای با اصل و نسب و پولدار بود. این مسأله مرا به فکر فرو برده بود که چرا همسایهمان باید با این وضعیت به خودش اجازه دهد که به خواستگاری من بیاید و حمید با آن وضع مالی و ظاهر موجهی که داشت از معصومه خوشش بیاید؟!
تمام اینها در ذهنم میگذشت و به کسی چیزی نمیگفتم. حمید و معصومه خیلی زودتر از انتظار همه، قرار نامزدیشان را گذاشتند. اما حسادت بدجوری چشمانم را کور کرده بود.
برای به چنگ آوردن حمید هر کاری میکردم. با هر ترفندی بود شماره حمید را پیدا کردم و به دور از چشم معصومه با او قرار گذاشتم و از خانواده ثروتمندم و علاقهام به او گفتم. خودم را خیلی بهتر از معصومه نشان دادم. حمید خیلی ضعیفتر از آن چیزی بود که فکر میکردم. خیلی راحت پیشنهادم را پذیرفت و قول داد که به زودی قرار نامزدیاش را با معصومه به هم بزند.
درست یک هفته بعد، حمید تمام قرارهایی را که بین خودش و معصومه بود، به هم زد و گفت که دیگر او را نمیخواهد.
بیچاره معصومه آن روز به خانهمان آمد و در آغوشم ساعتها گریه کرد اما نمیدانست که من مسبب تمام بدبختیهای او هستم. آن روز معصومه خیلی غمگین از پیش من رفت و من در اوج خوشبختی بودم.
آخر همان هفته حمید به خواستگاری من آمد و ما خیلی زود با هم نامزد شدیم. روزهایم به زیبایی و شیرینی هرچه تمامتر میگذشت و قرار عروسی را برای آخر ماه گذاشتیم. جریان را تا مراسم عروسی از معصومه مخفی نگه داشتم تا مشکلی برای من به وجود نیاورد و مانع کارهایمان نشود. وقتی کارت عروسی را به در خانه معصومه فرستادم، بیش از هر چیز دلم میخواست عکسالعمل او را ببینم!
معصومه ناباورانه در جشن عروسیام شرکت کرد و حتی به من تبریک گفت و صورتم را بوسید و برای هر دویمان آرزوی خوشبختی کرد.
آنشب حال بدی داشتم. یک آن خودم را جای معصومه گذاشتم ولی زود خودم را از آن وضعیت نجات دادم و به زندگیام با حمید فکر کردم.
رابطه من و معصومه از روز بعد از عروسی همچنان ادامه داشت و معصومه اصلاً کار زشتم را به روی من نیاورد. 3 ماه بعد از عروسیام معصومه با علیرضا یکی از دانشجویان سال آخر رشته مهندسی ازدواج کرد و مرا هم به عروسیاش دعوت نکرد. حق داشت و من نیز اصلاً دلگیر نشدم.
من در هوای خوش عاشقی سرمست بودم و نمیدانستم که خدا زمانی تقاص دل شکسته معصومه را از من خواهد گرفت. زندگی معصومه خیلی خوب پیش میرفت اما من و حمید بعد از دو سال زندگی و کلی کشمکش درست در روز سالگرد عروسیمان از یکدیگر جدا شدیم. تمام آن حسادتها کار دستم داده بود.
الآن موقعیتم خیلی فرق میکند. آنهمه وسیلههای گران قیمت و ماشین و خانهای که به نامم بود به دادم نرسید و زندگیام از هم پاشید. اکنون معصومه و علیرضا کودکی یک ماهه دارند و من و حمید با بیرون آمدن از دادگاه هر کدام به دنبال سرنوشت خود رهسپار شدهایم.....
داخل پرانتز
مکن کاری که بر پا سنگت آید....
از گذشته دور، همه شنیدهاند و میدانند که «الحسود لا یسود»؛ انسان حسود هیچگاه بر قلبها حکومت نمیکند و به سروری و سیادت دست نمییابد.
در داستان تقاص هم به حقیقت این سخن نورانی دست مییابیم و باور میکنیم. میبینیم که فرد با آنکه در ناز و نعمت بزرگ شده و از تمامی امکانات زندگی برخوردار است، اما به حقیقت واقعی زندگی، یعنی آرامش و تعالی نمیرسد! به عبارت دیگر به «آنِ» زندگی نمیرسد. چرایش معلوم و جوابش کاملاً روشن است؛ پول همه زندگی نیست و خلأهای هویت آدمی را نمیتواند برطرف کند. اما اگر بخواهیم این مشکل را ریشهیابی کنیم با چند واقعیت مهم در زندگی این زن، روبرو میشویم؛ واقعیتهایی که برای دیگر زنان عبرتآموز است و جنبه آموزشی و تعلیمی در زندگی دارد.
1ـ محبت به فرزندان، فقط به خرید کالا و غرق کردن او در نعمتهای زندگی محدود نیست. «محبت» ابعاد مختلفی دارد. در این داستان، پدر و مادر اهل مطالعه و به اصطلاح از اهالی فرهنگ هستند و برای جبران عدم حضور خود در زندگی، فرزند خود را غرق نعمت میکنند اما این روش، فرزند را تکبعدی و قشری بار میآورد: «نازپرورده»، «ازخودراضی»، «حسود» و ... همه اینها خلأهای عاطفی است که در نهان فرزند ریشه یافته است و طبیعتاً تأثیر خود را در دورههای بعد زندگی خواهد گذاشت.
2ـ درست گفت حافظ، که فرمود:
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست(راه به جای)
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
درست به همین دلیل است که از سادگی معصومه تعجب میکند و از جلب توجه حمید به او ـ با وجود آنهمه سادگی ـ در شگفت میشود. قهرمان داستان در حقیقت حمید را با خود از نظر ثروت میسنجد و تصور میکند معصومه و حمید از سنخ هم نیستند (چون معصومه ثروتمند نیست!) و دقیقاً بر اساس همین بینش غلط، سعی دارد حمید را به سمت خود بکشاند چرا که او را در شأن خود میداند و ... در همین جاست که «حسادت» به مفهوم واقعی خود در رفتار او نمود مییابد.
3ـ افراد مغرور و خودبین، معمولاً آستانه تحمل بسیار پایینی دارند بویژه در مواجهه با موفقیت دیگران بسیار زود تغییر رفتار مییابند و نمیتوانند
شاهد تعالی و رشد دیگران باشند، بدتر از آن، اینکه در صدد مانعتراشی در رشد آنان برمیآیند همه این نوع نگرشها و رفتارها ریشه در همان
حسادت دارد که ذکر آن به میان آمد.
از نتایج نازپروردگی، عجب و خودبینی است که تبعات منفی فراوانی در زندگی دارد. از مهمترین آنها، دوری از اجتماعات است. صاحب عجب، خود را برتر از دیگران میداند و سعی در دوری از آنان دارد همین امر فاصله اجتماعی را به وجود میآورد.
احساس تنهایی قهرمان داستان به همین امر بازمیگردد. اینکه در داستان میخوانیم فقط با معصومه میتواند رفتار و گفتار داشته باشد، دقیقاً به همین امر باز میگردد.
5ـ حسادت و خودبرتربینی، وقتی ملکه رفتاری فرد شد، همیشه مایه دردسر اوست. اگر میبینیم قهرمان داستان ازدواج موفقی ندارد ریشه در همین مسأله دارد میتوان حدس زد حمید، همسر او دو سال را به سختی تحمل کرده است!
*
حرف آخر اینکه پول و نعمتهای دنیایی، اگرچه زمینهساز خوشبختی است اما همه خوشبختی زندگی نیست. قهرمان داستان به خلاف «معصومه» ـ که ثروتی ندارد ـ ثروتمند و نازپرور است اما خوشبخت نیست. هرچند با انتخاب همسر مورد نظر خود سعی داشته زمینههای خوشبختی خود را مضاعف سازد اما از آنجا که ریشه مشکلات در نگرش اوست و نوع نگاه به زندگی، به خوشبختی واقعی نمیرسد و با چشمان حیرتزده و دلی پریشان و پشیمان شاهد خوشبختی معصومه است هماو که از نظر او ارزش اجتماعی نداشته است....

این دایی من، آشوب به پا کن قهاری است. هر سال تابستان که به تهران میآید انگار نذر دارد چندتا از این خواهرزادهها و برادرزادهها را زن یا شوهر بدهد!.... امان از دست دایی!
داییجان سی سالی است که به خارج رفته است. آنجا صاحب زن و بچه شده و ماندگار شده است... تا بستانها یکی دو ماهی به ایران میآید و به قول خودش میآید که هوای ایران به سر و کلهاش بخورد و لذت زندگی را ببرد تا بقیه سال بتواند زن فرانسوی و بچههای یخ مو بورش را تحمل کند!! البته برای مزاح این را میگوید. عشق او به زن و بچه و به ایران، او را برای همیشه آواره مرزها کرده!
آنسال هم انگار قرعه به نام من افتاده بود. تازه درسم تمام شده بود و دنبال کار میگشتم. داییجان همان شب اول که مرا دید، گفت: به جای اینکه اینقدر دنبال کار بگردی، برو شوهر کن.
من هم به شوخی گفتم: حالا کو شوهر؟
دایی اخمی کرد و گفت: خیلی هم دلشان بخواهد، دختر به این خوبی و نجیبی باید صبح یک خواستگار داشته باشد شب یک خواستگار دیگر!....
آنشب اصلاً به عاقبت این حرف فکر نکردم. یعنی اصلاً فکر نمیکردم چنین عاقبتی داشته باشم!
خلاصه داییجان انگار جدیجدی تصمیم گرفته بود مرا شوهر دهد. از آن روز به بعد هر کجا که میرفتیم چشمچشم میکرد که یک پسر خوب برایم پیدا کند.
طبق معمول که دایی هر سال به شهرهای ایران سفر میکرد، آنسال تصمیم گرفت به شیراز برود و از قضا من و چند تا از دخترخالههایم هم با او به یکی از هتلهای سنتی شیراز رفتیم و داییجان آنقدر از محیط و معماری آن خوشش آمد که رفت سراغ رئیس هتل و کلی با او گپ زد و در این میان فهمید رئیس هتل یک پسر تحصیلکرده دارد که کنار پدرش مشغول به کار شده. دایی هم بیمقدمه به او گفته بود که یک خواهرزاده مجرد دارد و ....
خلاصه پاک آبروی مرا برده برد و از آن بدتر که مرد بیچاره توضیح داده بود که پسرش طبق رسم خانوادگی نامزد دختر عمویش است... من که داشتم آب میشدم. اما این اول راه بود.... به تهران که برگشتیم به دیدن یکی از دوستان قدیمیاش رفت و آنجا هم پرسوجو کرد که آیا پسر خوب مجرد سراغ دارند یا نه..... دوست قدیمی دایی هم یکی دو پسر را معرفی کرد و......
نمیدانید چه آبروریزی شده بود. هرچه سعی میکردم دایی را مجاب کنم که دست از کارهایش بردارد فایدهای نداشت. به نظرش اصلاً عیبی نداشت یک دختر دنبال شوهر بگردد تا یک پسر دنبال زن!
اما عرفی گفتند رسمی گفتند.... من اینجوری خیلی خجالتزده میشدم ولی از نظر دایی کار کاملاً عادی بود.
من حسابی کلافه شده بودم به طوری که میخواستم بروم یزد خانه عمهام بمانم تا دایی تعطیلاتش تمام شود و از ایران برود و به این آبروریزیاش خاتمه بدهد....
فقط دو هفته به رفتن دایی مانده بود که یک روز به محل کارم تلفن کرد و گفت: میخواهم بیایم دنبالت که برویم خرید...
آخر وقت آمد. از قضا رئیسم کاری به من داده بود که مرا تا دیروقت آنجا نگه داشت و دایی مجبور شد یک ساعتی معطل شود و در این یک ساعت از اقبال خوب یا بد من همصحبت یکی از همکارانم شد به نام محمود.
وقتی از شرکت بیرون زدیم خدا رو شکر دایی حرفی راجع به محمود نزد و نفس راحتی کشیدم. فکر کردم یا از صرافت این کار افتاده یا از محمود خوشش نیامده و به این قضیه اهمیتی نداده....
هفته بعد محمود از طریق یکی از همکارها از من خواستگاری کرد و اجازه خواست همراه خانواده بیایند و... من هم تلفن پدرم را دادم... دایی دیگر رفته بود و احساس میکردم چه اتفاق خوبی است که در نبود دایی این مراسم برگزار میشود....
خلاصه اینکه این رفت و آمدها به ازدواج من و محمود ختم شد... محمود اصرار داشت مراسم عروسیمان در تابستان انجام شود که دایی هم آمده باشد! اول تعجب کردم که چرا این اصرارها را میکند تا اینکه یک روز رازی را برملا کرد و گفت: همان روز که داییجان به شرکت آمده بود، از هر دری با من صحبت کرد و از من پرسید که چرا ازدواج نمیکنم....
من هم گفتم به محض اینکه یک دختر خوب پیدا کنم دست به کار میشوم و او هم با خنده گفت: این خواهرزاده من...
من هم وقتی مطمئن شدم تو قصد ازدواج داری، خوشحال شدم و با اعتماد به نفس بیشتر پا پیش گذاشتم. ولی همانجا او از من قول گرفت این موضوع را فعلاً به تو نگویم والا جواب تو منفی خواهد بود.
نمیدانستم از دست دایی عصبانی باشم یا بخندم!....
فکر میکنید این داستان، ختم به خیر شد؟! نه! بالاخره دود این رفتار داییجان من به چشمم رفت. بالاخره هر زندگی فراز و نشیبی دارد و مشکلاتی. مشکلات من هم بعد از یک سال شروع شد. در حقیقت دلسوزی داییجانم برای من شد مایه دردسر و هر جا محمود کم میآورد پیشنهاد داییجان را پتک میکرد و میکوباند به فرق سرم!
بار اولی که محمود این ماجرا را به رخم کشید برایش به طور کامل توضیح دادم که من دختر مانده از ازدواج نبودم و اگر داییام بابت ازدواج من حرفی زده و پیشنهادی کرده، از سر دلسوزیاش بوده و دلش میخواسته کار خیری انجام دهد اما راهش را بلد نبوده. بعد هم داستان هتل شیراز و پیشنهاد دایی به مدیر هتل را برایش گفتم. اما از بد حادثه این قصه هم به ضرر من تمام شد و کار به جایی رسید که تحمل حرفهای محمود برایم مشکل شد.
حالا در دادگاه نشستهام و منتظر رأی طلاقم. امیدوارم داییام خبر تلخ طلاق مرا بشنود و دیگر از این ثوابها نکند یا لااقل روشی عاقلانهتر در پیش گیرد....
داخل پرانتز
خدمت به دیگران خوب؛ اما به چه قیمت؟!
حتماً حکایت «دوستی خاله خرسه» را شنیدهاید! شاید بتوان در این ماجرا رفتار «دایی» را نمونهای از دوستی نابخردانه و جاهلانه دانست.
در جامعه ما کم نیستند افرادی که نیت خیری در کار دارند اما نتیجه کارشان منفی و زشت است و جز تخریب شخصیت افراد و برباد دادن آبروی ایشان ثمری ندارد!
در این ماجرا خواندیم که دایی در خارج از ایران زندگی میکند. طبیعتاً این دوری، زمینههای ابراز محبت را به شکل بیشتر و عمیقتر فراهم میکند. تا اینجای ماجرا مشکلی در بین نیست. اما وقتی قرار است محبت خود را ابراز کند درست به رفتاری روی میآورد که بیش از آنکه خانوادگی و شخصی باشد جنبه اجتماعی دارد؛ طرح موضوع ازدواج خواهرزاده نزد دیگران و دعوت آنان برای خواستگاری از خواهرزاده به طور ضمنی! رفتاری که از چند جهت غیر قابل باور است و در جامعه ما نوعی رفتار ناشایست و نابهنجار شمرده میشود:
یک، اینکه در عرف جامعه اقتضای امر این است که خانواده پسر به طور غیر مستقیم در جریان آمادگی ازدواج دختر قرار گیرند.
دو، اینکه معمولاً اینگونه شناساییها توسط زنان و در محافل خصوصی صورت میگیرد
سه، اینکه در این نوع رفتار ـ ولو اینکه فردی مثل دایی دختر توانایی داشته باشد ـ بایستی شرایط خانواده دختر و رضایت آنان را در نظر داشت. مشکل خاص در این ماجرا خودسری دایی است که میخواهد محبت خود را به خواهرزاده ابراز کند به هر شیوه و روش!
اما نکته قابل توجه، بیاعتنایی دایی به خواسته دختر است و در نظر نگرفتن نظرات او؛ شاید به این دلیل که دایی خود را به نوعی ولی و صاحباختیار او میداند!
موردی که دیگر نمیتوان آن را در نظر نگرفت احساسات فرو خفته دایی است چرا که تلویحاً در ابتدای حکایت میخوانیم دایی بچههایی یخ (کم محبت) دارد چیزی که در زندگی اروپایی عیب به شمار نمیرود. میتوان حدس زد دایی سالی یکیدوبار به ایران میآید تا حسرتها و عقدههای فروخفته خود را به عشق و آرامش بدل کند و در این راه بهترین کار را توجه به وضعیت بستگان و زمینهسازی ازدواج آنان میداند.
البته نفس کار«دایی» خوب است اما آنچه نتیجه عمل را مذموم میکند بیتوجهی به نظرات دیگران، خودسری و از همه مذمومتر بیتدبیری در این امر است که خرده فرهنگها و نابهنجاریهای خاصی را در پی دارد که نمونه بارز آن طلاق این دو زوج است.
حرف آخر، اینکه هرچند در جدایی این زوج، خود آنان نیز مقصرند و میتوانستند با خویشتنداری و رعایت فرهنگ و اخلاق اجتماعی ـ اسلامی از بروز این حادثه پیشگیری کنند اما باید اذعان داشت که مقصر اصلی در این ماجرا همان دایی است و رفتار نابخردانه او که با حالتی «بزن بهادری» سعی دارد همه امور را براحتی و بی هیچ اندیشهای رتق و فتق کند و از این راه روح آشفته خود را به آرامش برساند....
براستی این رفتار دایی را میتوان «خدمت» نامید؟ و اگر خدمت است به چه
چراغی که به خانه رواست.....
دادگاه شلوغ بود...
از هرطرف صدایی میآمد. یکی گفت: امروز چه خبر است؟ چرا اینقدر آدم اینجا ریخته؟
آنیکی گفت: همه یک خانواده هستند پدربزرگ و مادربزرگشان دارند طلاق میگیرند و بچهها و نوهها آمدهاند که جلوی این داستان را بگیرند.
جلوتر رفتم..... از دختر جوانی که کمتر از همه حرف میزد و گوشهای ایستاده بود و لبخند به لب داشت پرسیدم: اینجا چه خبر است؟
گفت: مادربزرگم تقاضای طلاق کرده و مهریهاش را میخواهد. دادگاه هم محاسبه کرده و میبینم پدربزرگم اگر دار و ندارش را هم بدهد، یکدهم مهریه مادربزرگم نمیشود...
ماجرا را از او پرسیدم. دخترک که نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد، گفت: این پیرزن، پیرمرد یا یکدل نه صددل عاشق هم هستند یا به خون هم تشنهاند؛ اصلاً حد وسط ندارند.
ماجرا از این قرار است که جدیداً در محله پدربزرگم، همسایه جدیدی آمده، یک خانم مسن. یک جورهایی با پدربزرگم فامیل میشود... از وقتی فهمیده این زن همشهریاش است، کلی از کارهایش را انجام میدهد. برایش خرید میکند، باغچه حیاطش را گلکاری میکند و برای خانهتکانی شب عید هم رفته کلی از تمیزکاریهای خانه او را انجام داده و از کمر افتاده... مادربزرگم هم از همهجا بیخبر چند روزی از پدربزرگم مراقبت کرد تا اینکه یکی از همسایهها آمد و سیر تا پیاز ماجرا را با آب و تاب و چاشنی اضافه برای مادربزرگم تعریف کرد، پیرزن بیچاره هم جوش آورد و پدربزرگم را از خانه بیرون کرد و گفته حالا که عشق پیری به سرت افتاده همان بهتر که از من جدا بشی!
مادربزرگم به همه بچههاش زنگ زده و گفته هیچ کس حق ندارد آقاجون را به خانهاش راه بدهد.
امروز هم آمده دادگاه که هم مهریهاش را بگیرد و هم طلاق میخواهد... اولش فکر کردیم شوخی میکند و مثل همیشه یک دعوای ساده است ولی از شما چه پنهان ما هم شک کردیم که مبادا آقاجون عاشق شده باشد!
ولی حالا که صحبت از مهریه شده، قضیه یک کمی پیچیدهتر شده است. مهریه مادربزرگم یک دهنه مغازه آقاجون بوده و یک باغ...
آنموقع آقاجون مغازه کوچک میوهفروشی داشت که ارزش چندانی هم نداشته. باغ هم خیلی سالها قبل خشک شد و آقاجون آن را فروخت و حالا به جای آن یک برج ساختهاند.. مشکل اساسی این است که اگر آقاجون بخواهد معادل آن مهریه مادرجون را بدهد اوضاع خیلی خراب میشود چون مهریه مادربزرگم از میلیارد هم بیشتر میشود!
از وقتی مادربزرگم ارزش واقعی مهریهاش را فهمیده، پا توی یک کفش کرده که مهریهاش را میخواهد. مسؤل دادگاه هم از دستشان عصبانی شده و همه ما را بیرون کرده که به یک توافقی برسیم و بعد مزاحم قاضی شویم! حالا به هرکس که میشناختیم زنگ زدیم بیاید و میانجیگری کند بلکه این پیرزنپیرمرد از خر شیطان پایین بیایند. از آقاجانم هم اگر بپرسی همین را میگوید. پیرمرد هم با تمام شدن حرفهای نوهاش گفت: چه بگویم؟ پیرزنی 70 ساله طمع کرده و میخواهد شوهرش را بعد از 53 سال زندگی مشترک از خانه بیرون کند.
پرسیدم: حالا راست است که پای زن دیگری در میان است؟
پیرمرد سرخ شد و صدایش را پایین آورد و گفت: نه .... برایم حرف درآورده. آخه من در سن 78 سالگی زن میخواهم چکار؟
یکدفعه پیرزن به طرف من آمد و فریاد زد: دروغ میگوید... توی این 50 سال از او بپرسید چند دفعه برای من شیشه شسته؟ کی دست یک بچه را گرفته و برده خرید؟! حالا حاجآقای ما برای این خانم شیشه تمیز میکند، خریدهایش را انجام میدهد....
مرد سری تکان داد و گفت: آبروریزی نکن زن... من فقط میخواستم به یک زن بیکس در این شهر کمک کنم. بخدا قصدی نداشتم آخه به چه زبانی بگویم که من..... من..... من.....
مرد قلبش را گرفت. درد، صورتش را پر از چروک کرد. پیرزن هول کرد. چند مرد زیر بغل پیرمرد را گرفتند. پیرزن سراسیمه قرصی از کیفش درآورد و گذاشت زیر زبان پیرمرد.
بعد دخترش را صدا زد و گفت: بادبزنت را بده.... بابات از حال رفته....
یکی میگفت: آمبولانس خبر کنید. آنیکی آبقند به دست آمد جلو. پیرزن زد زیر آبقند و گفت: این چیه؟ هنوز نمیدانید که پدرتان مرض قند دارد؟
پیرزن انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش داشت با پیرمرد دعوا میکرد.... مردم را کنار زد تا هوای تازه به صورت شوهرش بخورد... همه حیرتزده بودند. معنی این عشق و آن کینه را نمیفهمیدند. دخترک جوان که ماجرا را برای من تعریف کرده بود دستی به شانهام زد و گفت: دیدی گفتم... اینها یک عمر است که با همین عشق و کینه سر کردهاند. موضوع طلاقشان را جدی نگیر....
پیرزن انگار صدای نوهاش را شنیده بود، برگشت و به ما براق نگاه کرد و گفت: هر چیزی جای خودش. فعلاً برو ماشینت را بیار، آقاجونت را ببریم بیمارستان حالش که خوب شد میآییم دادگاه برای طلاق...
صورتها پر شده بود از خنده، اما کسی جرأت نمیکرد بلند بخندد.... زیر بغل پیرمرد را گرفتند و بردند.
صدایش زدم. پیرزن برگشت. گفتم: حاج خانم حالا این بهار را هم به خوبی و خوشی کنار هم باشید تا...
چشمی نازک کرد و چادرش را مرتب کرد و گفت: تا خدا چه بخواهد.... ولی چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است
دادگاه به یکباره خلوت شد. آرزو کردم که کاش همه زوجها کدورتها را کنار میگذاشتند و بهار را بهانهای برای شروع نویی برای زندگیشان میدانستند.
آخرين بروز رساني ( چهارشنبه, 06 مرداد 1389 11:21 )
|