آرشیو مطالب

مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل

 

عوامل انسانی موثردر تربیت
 مقاله تربیتی
مسئولیت تربیتی پدر ومادر
ز جمله مسئولیت هایی كه اسلام به آن تأكید دارد مسئولیت پدر و مادر است . در اسلام پدر دارای مقام ارجمند و چهره ای برجسته و مورد احترام است و شأن پدر پس از شأن خدا ذكر شده است.
 احترامی كه برای پدر ذكر شده بخاطر لیاقت او و انجام وظیفه پدری می باشد.پدر در رابطه با فرزند از طریق وراثت و محیط اثر می گذارد و به خاطر اینكه از این دو كانال اثر گذار می باشد باید مراقب رفتار و اعمال خود باشد
به امید روزی كه تمام پدران جامعه اسلامی ، رعایت مواردی را كه قبل از انعقاد نطفه ، زمان جنینی و...می باشد را رعایت كرده تا نسلی سالم را تحویل جامعه دهند
هدف از تربیت
هدف از تربیت ، پاك تربیت كردن فرزند است. یعنی كودك را بگونه ای تربیت كنیم تا بتواند به راه صحیح قدم گذاشته و باعث شود برای پدر و مادرش در دنیا و آخرت مفید باشد.اگر فرزند را صحیح تربیت كنیم، برای پدر و مادر نوعی باقیات الصالحات است و چراغ این باقیات هرگز خاموش نمی شود.
اهمیت فرزند برای خانواده
وجود فرزند برای خانواده نعمتی است كه زن و مرد را به هم نزدیك كرده ،كانون گرم خانوادگی را با نشاط و شاد می كند.اختلافات و نابسامانی های خانوادگی را از بین برده و روزهای بلند والدین را به روزهای كوتاه تبدیل می كند.
وجود فرزند سبب تعادل خانواده می شود. البته این تعادل زمانی محسوس می شود كه تعداد فرزندان از یك و دو متجاوزنباشد . وجود فرزند ضامن تلاش والدین و مایه ی امید و دلگرمی و شور و نشاط آنهاست. اگر فرزند نباشد ، زن و شوهر به چه امیدی تلاش كنند؟ میزان كوشش زن و شوهر ، وقتی فرزندی نداشته باشند به حدی است كه تنها خود را شاداب نگه دارند آن هم با حالتی یأس آمیز. هنگامی كه فرزند تلاش پدر و مادر را استفاده می كند ، برای والدین اجر و پاداش به حساب می آید.
چرا در امر تربیت به خانواده توجه شده است ؟
آدمی در محیطی به نام خانه و خانواده پا به عرصه ی وجود می گذارد و در آن محیط در كنار سایر افراد پرورش یافته و بزرگ می شود. از طرف دیگر ثابت شده است كه هر فردی دارای ظرفیت و استعداد ذاتی می باشد كه از پدر و مادر ارث می برد و تحت تأثیر و نفوذ عوامل مختلف محیطی قرار گرفته و تربیت می شود.
به عبارت دیگر : مجموعه استعدادها و توانائیهای ارثی و تأثیرات تربیتی گرفته شده از محیط، شخصیت فرد را می سازد. در تشكیل شخصیت و تربیت انسان ها، خانواده بزرگترین نقش را ایفا می كند، به خاطر همین در امر تربیت به خانواده توجه شده است.
اقسام تربیت
به عقیدهی علمای تربیت ، دو نوع تربیت داریم:
 الف) عمدی     ب) غیر عمدی.
الف) تربیت عمدی : در این نوع تربیت فرد یا افرادی شیوهی خاصی از تربیت را دربارهی فردی اعمال می كنند.مثلاً وقتی كه مادر دست كودك خود را گرفته و به آرامی به او راه رفتن یاد می دهد، می گویند:مادر او را در امر راه رفتن تربیت كرد
ب) تربیت غیر عمدی:به تربیتی گفته می شود كه بدون طرح و نقشه ی قبلی انجام گیرد. مثلاًوقتی كه كودك نزاع و درگیری را می بیند به طور ناخواسته تهاجم و پرخاشگری را یاد می گیرد.
برخی از روانشناسان برای تربیت تقسیم دیگری بیان كرده اند ، این گروه تربیت را به دو دسته ی تربیت جنسی و تربیت مذهبی تقسیم كرده اند
الف) تربیت جنسی : چنین به نظر می رسد كه غریزه ی جنسی مربوط به دوران بلوغ است ،اما در واقع این موضوع از خردسالی همراه با كودك بوده و كودك همواره نیازمند تربیت و هدایت است.گواه این موضوع وجود نوجوانان نابالغی است كه به انحرافات جنسی گرایش پیدا كرده اند. رغبت به خودنمایی، لذت بردن از نوازش، لمس اعضای بدن و...همه ازنشانه های غریزه ی جنسی در فرد است
البته اوج این حالت در سن بلوغ است، ولی آغاز آن در سن 6-5 سالگی می باشد.در سن 6-5 سالگی كودك سؤالاتی را نسبت به اعضای بدن خود از پدر و مادر می پرسد و آنها نیز باید جواب قانع كننده ای را به او بدهند و او را با مسائلی كه برایش اتفاق می افتد، آشنا سازند.اسلام غریزه جنسی را پلید نمی داند بلكه آن را عاملی برای استحكام زندگی زناشویی، نعمت و موهبت الهی و بقای نسل آدمی می داند
در مقاله بعد به بررسی " تربیت مذهبی فرزندان " و عوامل موثر در تربیت اشاره خواهیم کرد .
بخش دوم
در بخش پيشين به معرفي دو نوع تربيت عمدي و غيرعمد پرداختيم ونقش خانواده را گوشزد کرديم.سپس به بررسی تربیت جنسی فرزندان پرداختیم.
 در این مقاله از بعد دیگری به این بحث می پردازیم و آن تربیت مذهبی کودکان است.
تربیت مذهبی
كودكان عناصر پاكی و پذیرش و صمیمیت هستند، خوب و بد را از پدر ومادر یاد می گیرند و به هر راهی كه پدر و مادر دعوتشان كنند، به هما ن راه پا می گذارند.اگر آنان را با روحیه ی خداترسی پرورش دهیم، طبیعی است در آینده افرادی خیرخواه ، مسالمت جو و مطیع خواهند شد و اگر آنان را رها كنیم ،خام و هرزه بار می آیند.
حال این سؤال مطرح می شود كه والدین باید چه راهكارهایی رابرای پرورش روحیه ی مذهبی كودكان بكار گیرند؟
 پدر و مادر باید خود بر اصول استوار دین پایبند باشند.
اگر پدر و مادر نسبت به نماز و روزه و حجاب تأكید دارند، به همان نسبت هم به ادب و نرم زبانی و نظافت هم تأكید داشته باشند و هیچ گاه افراط نكنند.
محیط خانواده و اجتماع نیز باید همسو باشد، اگر تضادی بین خانواده و اجتماع وجود داشته باشد، تربیت مذهبی طفل ضعیف می شود.
 شیوه ی فراخوانی نیز باید حساب شده و با برنامه ریزی قبلی باشد.هیچگاه كودك را وادار به انجام كاری نكنیم بلكه اجازه دهیم با میل قلبی اش آن كار را انجام دهد، تا در ذهن فرزند ملكه شود.
 
در نظر گرفتن روحیات فرزند و استعدادهایش ضروری است و علاوه بر این باید از روش مستقیم جداً پرهیز كرد.
در هر برنامه تربیتی ، تنها فاعلیت كافی نیست بلكه روح پذیرش و قابلیت نیز شرط می باشد.
خداوند در سوره تكویر آیه 28 می فرماید «لمن شاء منكم ان یستقیم»
 قران مایه ی بیداری است برای آنها كه می خواهند به راه راست بپیوندند.
عوامل مؤثر در تربیت
عوامل مؤثر در تربیت به دو دسته تقسیم می شوند :
الف) عوامل انسانی
 ب) عوامل غیر انسانی
 اول : عوامل انسانی مؤثر در تربیت عبارتند از :
الف) مادر
ب) پدر
    ج) خواهر و برادر بزرگتر
    د) معلم و اعضای مدرسه
   ه) افراد اجتماع  
 و) معاشران 
  ز) خویشان و بستگان 
  ح) رهبران اجتماع
 الف ) مادر :
بخاطر اینكه كودك مدت زمان بیشتری را با مادر می گذراند‏، مادر بر روی كودك هم از نظر وراثت و هم محیط تأثیر می گذارد.
 از طریق وراثت :
 بعضی از صفات ارثی از طریق ژنهای مادر به كودك منتقل می شود.
االف)از طریق محیط:
 كودك 9 ماه در رحم مادر قرار دارد، حجم رحم ، فشار رحم ، سلامتی یا بیماری مادر ، غذای مادر و...در دوران حمل بر كوك تأثیر گذار است. پس از تولد نیز كودك مدتها در آغوش مادر است و اولین كلمات را مادر به او یاد می دهد.
ب ) پدر :
پدر از نظر كودك مظهر قانون و عدل و انصاف است و می تواند پناهگاه خوبی برای خانواده باشد. رفتار پدر،مهر و انصاف او ،ظلم و ستم و قدرت و ضعف پدر در رفتار و آینده اش اثر می گذارد.
ج ) خواهر و برادر بزرگتر :
اگر در خانه ای كودك 4-3 ساله باشد و نوزادی به دنیا آید ، چون توجه پدر و مادر بیشتر به سمت نوزاد است، در كودك این احساس بوجود می آید كه بین او و نوزاد تازه متولد شده تبعیض قرار داده اند و این تصور در او اثر سوئی دارد.
د ) معلم و اعضای مدرسه :
 
مدرسه خانه دوم كودك است. اخلاق و رفتار معلم، طرز فكر او، سطح فرهنگی و... همه در كودك تأثیر گذار است. اگر معلم از نظر دینی و مذهبی دچار مشكل باشد، كودك نیز از او تأثیر گرفته و از مذهب متنفر می شود.
ه ) افراد اجتماع :
در روابطی كه كودك (فرزند) با افراد اجتماع دارد، از آنها تأثیر می گیرد و اگر آنها افراد سالمی باشند، تأثیری كه كودك می گیرد درست و اگر بالعكس باشد، تأثیر منفی در بر خواهد داشت.
و ) معاشران :
معاشران گروهی هستند كه ممكن است همسن كودك یا بزرگتر از او باشند ولی با او رفت و آمد می كنند، باهم بازی می كنند و در مدرسه كنار هم می نشینند.بررسی ها نشان می دهد كه كودكان میتوانند تحت تأثیر معاشران قرار بگیرندو حتی این تأثیر در سه مورد بیشتر از والدین است :
1 ) زمانی كه خانواده از محلی به محل دیگر كوچ كنند.
2 ) زمانی كه كودك در مرز نوجوانی و بلوغ قرار می گیرد.
3 ) مواقعی كه در خانواده آشفتگی و درگیری وجود دارد.
ز ) رهبران اجتماع :
یكی دیگر از عوامل مؤثر در تربیت، رهبران اجتماع هستند. منظور از رهبران اجتماع كسانی هستند كه در جامعه نقش مهمی را ایفا می كنند. مانند پلیس.اگر شخصی از یك پلیس تخلفی را ببیند، نسبت به پلیس و جامعه بدبین می شود.
 دوم عوامل غیر انسانی نیز عبارتند از :
 
عامل غذا، دارو، جغرافیایی، طبیعی، شغلی و...
در مقاله ی بعد به بررسی مراحل تربیت و شأن و مقام پدر خواهیم پرداخت .
ادامه دارد...
 
عوامل انسانی موثردر تربیت
بخش سوم
دردو شماره پيشين به عوامل موثردر تربیت (انساني و غير انساني) اشاره کرديم اکنون به نقش فعال والدين خصوصا پدر مي پردازيم.
تربیت در خانواده نقش مهمی را ایفا می كند و اگر خانواده ای سالم باشند، فرزندان آن خانواده نیز در اجتماع حضوری سالم خواهند داشت.
 مراحل تربیت
 روان شناسان و علمای تعلیم و تربیت دوران عمر را به اقتضای نیازهای جسمی، روانی، عاطفی، اجتماعی و... به دوره های مختلف تقسیم كرده اند ، معروف ترین این مطالب عبارتند از:
1- دوران جنینی – كودكی      از تولد تا 11 سالگی
2- دوران نوجوانی                 17- 11 سالگی
3- دوران جوانی              25 – 18 سالگی
4- دوران كهولت و پیری
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) مراحل تربیت را در سه قسمت بیان كرده اند :
1-   دوره سیادت در 7 سال اول سید و آقاست.
2-   دوره اطاعت در 7 سال دوم بنده و مطیع است.
3-   دوره وزارت در 7 سال سوم وزیر و طرف شور است.
شأن و مقام پدر
 ارزش تلاش و مجاهدت پدر
  زحماتی كه هر پدری متقبل می شود، از یك سو وظیفه دینی و از سوی دیگر وظیفه اخلاقی است. از نظر دینی كودكان و همسر برگردن پدر حقی دارند. از نظر اخلاقی نیز كودكان همانند مهمان هایی هستند كه به دعوت پدر و مادر در این سفره كه همان خانواده است حاضر شده اند. حالا كه حضور پیدا كرده اند، پدر وظیفه دارد از این مهمان ها به خوبی و به وجه شایسته و نیك پذیرایی كند.
رسول گرامی اسلام محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) می فرمایند:
«الكاد علی عیاله كالمجاهد فی سبیل الله»
آن كس كه برای خانواده اش تلاش كند، همانند مجاهد نستوه و در حال جهاد است.
جهاد كردن فقط در هنگام نبرد و جنگ نمی باشد، بلكه تلاشی كه پدر برای كسب لقمه ی حلال برای خانواده اش انجام می دهد نیز مانند جهاد است و خداوند اجری كه به مجاهدین فی سبیل الله می دهد، همان اجر را به پدر نیز می دهد.
یك پدر نمونه، پدری است كه بتواند روزی خانواده اش را از راه حلال بدست آورد واین روزی حلال در سرنوشت فرزندان بسیار مؤثر است. اگر دعائی را كه فرزندان می كنند، برآورده شود همه اش از روزی حلالی است كه پدر برایشان آورده است و فرزندان همیشه باید قدردان چنین پدری باشند.
 روایاتی در مقام پدر
در این جا به ذكر چند روایت از پیامبر و امامان معصوم (صلوات الله علیهم) می پردازیم :
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم :
« احفظ ود ابیك لا تقطعه فیطفی الله نورك»
 دوستی پدر خود را حفظ كن و رشته آن را مبر كه خداوند متعال نور تو را قطع می كند.
آنچه كه بنده از مضمون روایت متوجه شدم این است كه آدمی همواره احترام و مودت پدر و مادر را حفظ كند و لحظه ای از احترام و مودت آنها كم نشود. اگر لحظه ای كم شود باعث می شود كه خداوند متعال نظر لطف خود را از فرزند برداشته و دیگر نوری برای فرزند نباشد. منظور از نور در اینجا همان فرزندان آدم می باشند.
 حضرت یوسف (علیه السلام) در هنگام ملاقات با پدر، چون از روی مركب خود پایین نیامد خداوند نور نبوت را از او گرفت و در بعضی از منابع آمده است كه حضرت یوسف به خاطر همین سهل انگاری كوچك دچار بی اولادی شد و از حضرت یوسف فرزندانی وجود ندارد.
قال الصادق علیه السلام :
« برو ابائكم یبركم ابنائكم و غضوا عن النسای یغض عن نسائكم»
 به پدران خود نیكی كنید تا فرزندان شما هم به این سنت مقدس عمل كنند و به شما نیكی كنند و چشمهایتان را از زنان مردم ببندید تا از زنان شما چشم پوشی كنند.
    آنچه كه بنده از مضمون این روایت متوجه شدم این است كه فرزند همواره باید به پدر خود نیكی كند و طبق آیه قرآن «و بالوالدین احسانا» (به پدر و مادر خوود نیكی كنید) همواره به والدین خود احسان و نیكی داشته باشد.
در مقاله ی یعد به بررسی مباحث مربوط به " اسلام و احترام پدر" ، " اهمیت نقش پدر" و " تصور كودك از پدر" خواهیم پرداخت .
 
عوامل انسانی موثر بر تربیت
بخش چهارم
در بخش پيشين به عوامل انسانی موثر بر تربیت اشاره داشتيم وسپس به نقش پدرو بررسی " ارزش تلاش و مجاهدت پدر " و " روایاتی در مقام پدر" پرداختیم . حال ادامه ی بحث نقش پدر در تربیت فرزند :
 اسلام و احترام پدر
اسلام برای پدرانی كه وظیفه ی خود را به درستی انجام می دهند، ارزش و احترم قائل است. این ارزش و احترام به حدی است كه در آیات قران پس از انجام وظیفه ، احترام به خدا و اطاعت از فرمانش از احترام به والدین یاد شده است.
در اینجا چند نمونه از موارد ارزش و احترام پدر را ذكر می كنیم :
 اصل بر رعایت حكم پدر است و بدون اجازه ی او‏، جز در واجبات نمی توان گام برداشت.
 فرزند وظیفه دارد بال رحمت و عنایت خود را در زیر پای پدر و مادر بگستراند.
فرزند حق اهانت به پدر را ندارد، حتی گفتن اف.
حرمت پدر چون حرمت خداست و نمی توان آبروی پدر را زیر سؤال برد و شخصیت ا و را خدشه دار كرد.
حال این همه احترام برای پدری است كه تمرین عظمت و لیاقت كرده باشد، عواملی كه سبب بغض و نارسایی در رشد و حیات خود و كودك است از خود دور كند و برای صلاح و فساد فرزندش و جامعه بیندیشد.
 اهمیت نقش پدر
پدر در جنین از دو لحاظ سهم دارد :
1- وراثت 
 2- محیط.
از نظر وراثت نیمی از كروموزوم های جنین از پدر و نیمی از مادر است. ممكن است پدر بیماری داشته باشد و از طریق كروموزوم ها به كودك نیز منتقل می شود. رفتار پدر الگو و غرور او كارساز است. شیوه محبت یا خشونت ، اتكای به نفس ، قاطعیت پدر و... همه برای كودك در س و آموزنده می باشد.
رابطه ی پدر با فرزند باید بر اساس انس و تفاهم باشد، براساس اندیشه و تدبر، تحسین و تشویق، بكارگیری شیوه الگویی مناسب و همت گذاشتن برای سازندگی و رشد و شخصیت او باشد.
پدر از لحاظ محیط نیز نقش دارد. اگر پدر فردی پاك، شریف، مؤمن و متعبد باشد كودك از او تأثیر می پذیرد و اگر پدر آلوده باشد ناخواسته كودك نیز آلوده خواهد شد. طرز فكرها، فلسفه ها، ادبیات و هنر، اخلاق و رفتار و جرائم و انحرافات، مواضع سیاسی و اقتصادی همه در كودك مؤثر است و شخصیت كودك را تحت تأثیر قرار می دهد.
 تصور كودك از پدر
طفل از زمان تولد تا حدود دو ماهگی شدیداً وابسته به مادر است و مادر را مركز آرزوها و آمال خود می داند. به تدریج كه كودك وارد دو ماهگی می شود، پدر وارد زندگی و ذهن و تصور او می شود. كودك این را در می یابد كه پدر برای او پناهگاه است، معلم است، رهبر و قانونگذار است.
تصور اینكه پدر از مادر كم اهمیت تر است از جهاتی درست است اما در مواردی نیز نقش پدر مهم تر از مادر می باشد. تجسم عالم شعور، مظهر عقل و دانش در خانواده در قبضه ی پدران است و طفل پدر را به این گونه می شناسد.
كودك به تدریج كه بزگتر می شود تصوراتی از پدر را در ذهن خود پرورش داده و آنها را پروبال می دهد. از جمله تصوراتی كه كودك از پدر خود دارد عبارتند از :
الف ) چهره برجسته خانواده
  ب ) همانندی با پدر
 ج ) ضامن رفع نیازها
  د ) عامل تأمین امنیت
 ه )مركز دانایی و اندیشه.
الف ) چهره برجسته خانواده : كودك در سن 3-2 سالگی پدر را بزرگترین شخصیت و عاقل ترین افراد می داند. اگر كسی علیه پدر چیزی بگوید، ا و از پدر خود دفاع می كند. كودك در خانه با پدر رفتاری رسمی دارد و بیشتر اوقات از كانال مادر با پدر ارتباط برقرار می كند.
ب ) همانندی با پدر : از نظر روان شناسان، كودك 6-3 ساله مخصوصاً پسر بچه ها پدر را الگوی خود قرار می دهند. پدر از نظر كودك سمبل قدرت است. ضامن خانواده است و همه ی آرزوی كودك این است كه مثل پدرش باشد.
ج ) ضامن رفع نیازها: پدر از نظر كودك ضامن رفع نیازهاست. هر چیزی را كه اعضای خانواده احتیاج دارند ، پدر تهیه می كند، كودك در سایه پدر، نیكو پرورش می یابد. هر چقدر سن كودك بیشتر شود، دید او نسبت به ضمانت پدر بیشتر می شود بطوریكه در سنین نوجوانی مادر را عامل مهر و محبت و پدر را عامل تأمین زندگی و انضباط می داند.
 
د ) عامل تأمین امنیت : اگر خطری برای كودك پیش آید به پدرش پناه می برد.
ه ) مركز دانایی و اندیشه: پدر نماینده ی دنیای خارج كودك است، مركز دانایی و آگاهی است. كودك گمان دارد كه پدرش در همه ی اصول و قواعد داناست. حتی كودكانی كه نسبت به پدر دید منفی دارند باز هم درباره ی پدر تعصب دارند و عقل و فكر او را تحسین می كنند 
...
 
 
 
توصیه‌هایی برای ازدواج موفق1
 
 
 
. در این بحث به بررسی این موضوع می پردازیم که " زن و مرد علاوه بر این که از کلمات مشابه استفاده می‌کنند، گاهی تصوراتشان از کلمات متفاوت است "
 
 
مقدمه
از مشکلاتی که بین زن و مرد بوجود می‌آید این است که زن و مرد با وجود  این که از کلمات مشابه استفاده می‌کنند، ولی تصوراتشان از کلمات متفاوت است آن ها حتی از جملات واحد، معانی متفاوت برداشت می‌کنند.
معمولازنان احساسات خود را اغراق‌آمیز جلوه می‌دهند و محدودیتی در استفاده از لغات نمی‌بینند، اما مردان، کلمات را واقعی پنداشته و واکنش‌های نامناسب نشان می‌دهند. مردان حرف‌های زنان را لغت به لغت معنا می‌کنند.
 
کلمات را سنجیده به کار ببريد
برای زندگی بهتر به خانم‌ها توصیه می‌کنیم وقتی با همسرشان صحبت می‌کنند، بهتر است کلمات را سنجیده و حساب شده به کار ببرند و آقایان نیز، زیاد به نوع کلماتی که خانم‌ها استفاده می‌کنند، حساس نشوند و خرده نگیرند.
وقتی زن و مرد با یکدیگر صحبت می‌کنند و یا از هم سوال می‌پرسند، منتظر جواب معقول هستند.  پاسخ‌هایی که شما می‌دهید، می‌تواند ارتباط را شفاف‌تر و نزدیک تر کند و یا ارتباط را تیره و قطع نماید. پاسخ دهنده با جوابی که می‌دهد شخصیت درونی خود را نمایان می‌سازد .
جواب‌های تند و سریع و بدون تفکر، موجب رنجش شنونده می‌شود و این‌گونه جواب‌ها خامی و عجول بودن پاسخ‌دهنده را می‌رساند. جواب‌های سربالا و سرزنش‌آمیز، دلیل بر پرعقده بودن و عصبیت پاسخ دهنده است و ناشی از آن است که وی شیوه برقراری ارتباط را نمی‌داند.
 
انتخاب با شماست
 واکنش‌های کلامی که با تعمق ، منطقی و بدون حب و بغض باشد و صادقانه خواسته‌ها مطرح می‌شود، قطعا ارتباط بهتری را رقم می‌‌زند و موجب پایداری زندگی خواهد شد.
 در ذیل چند نمونه از واکنش‌های کلامی را مي آوريم؛ شما کدام پاسخ را ترجیح می‌دهید، آیا اگر مورد آخر را انتخاب کنید بهتر نیست؟
 
امروز شاید کمی دیر بیام
الف- کار همیشگی توست
ب- باز می‌خوان ازت کار بکشن
ج- باشه منتظرت می‌مونم ولی خودت را خیلی خسته نکن
 
 
 
نظرت نسبت به ... چیه؟
الف- چطور مگه. کی تا حالا نظر من برای شما مهم شده.
ب- نه اصلا ازش خوشم نمی‌آید.
ج- چیز بدی ازش ندیدم. در معاشرت بهتر می‌شه دیگران را شناخت.
 
 
جلوی مهمان‌ها درست نبود با من این‌طوری حرف بزنی.
الف- حقت بود.
ب- تو که برای کسی اهمیت قائل نیستی.
ج- ببخشید خودم هم پشیمان شدم؛ آخر خیلی عصبانی‌ام کردی.
 
 
امروز حال خرید ندارم.
الف- هر روزت همینه، این که عجیب نیست.
ب- باز نق و نقت شروع شد.
ج- اشکالی نداره؛ اگه خسته‌ای می‌گذاریم برای یه روز دیگه.
 
چرا غذا نمی‌‌خوری مگه غذا خوردی؟
الف- نمی‌خورم، از این غذا خوشم نمی‌یاد.
ب- کجا غذا خوردم، باز کج خیال شدی.
ج- با این که بوی غذات آدمو به اشتها میاره، اما نمی‌دونم چرا میل ندارم.
هرآينه آينه باش
در جایی که انسان می‌تواند به طور صریح سخن بگوید و رنجش‌های خود را از راه گفت‌وگوی مستقیم حل کند، چرا متوسل به طعنه و کنایه شود و یا به جای این که به حل اصولی مشکلات خود بپردازد به زخم‌ زبان متمسک شود. در این صورت نه تنها مشکل حل نمی‌شود بلکه رنجش‌ها عمیق‌تر می‌گردد. بهتر است سعی کنید در زندگی مسائل و مشکلات را خودتان حل کنید، و رنجش حل نشده باقی نگذارید.
 وقتی زن و مرد از هم رنجش پیدا می‌کنند و درصدد رفع آن بر نمی‌آیند، وقتی اجازه می‌دهند ناراحتی‌ها و دلخوری‌ها روی هم انباشته شود، هم چون کامیونی می‌شوند که مملو از لجن باشد. اگر این کامیون بار خود را خالی نکند، بوی بدش همه جا را می‌گیرد. زوجی که رنجش‌های خود را رفع نمی‌کنند ، باید انتظار داشته باشند رابطه‌شان سرد شود.
 وقتی یکی از دیگری می‌رنجد، بی‌منطق، بی‌انصاف و پرخاشگر می‌شود، حال حدس بزنید قضاوت چنین آدمی نسبت به همسرش چگونه خواهد بود
 
 
 
 
 
توصیه‌هایی برای ازدواج موفق 2
به همسرتان به جای "تو" ، بگویید:"شما"
 
ابراز احساسات و توجه به نیازها
انسان در زندگی مشترک ، به دو مهارت ابراز احساسات و توجه به نیازها احتیاج دارد. ابراز احساسات، به این معنی که ابتدا شما احساسات خود را شناسایی و بعد آنها را بیان کنید؛ ترسیم نیازها نيز به این مفهوم است که طرز تقاضا برای خواسته خود را برنامه‌ریزی کنید؛ به گونه‌ای که بتوانید بی‌آنکه رفتاری انفعالی یا پرخاشگرانه داشته باشید، ابزار وجود کنید و قاطعیت به خرج دهید.
 
اگر در هر یک از این مهارت‌ها ضعیف باشید مناسبات شما با همسرتان آسیب می‌بیند. اگر فاقد هر دو مهارت باشید روابط شما محکوم به شکست است.
شرط اول برای ابراز احساسات این است که احساسات خود را کاملا بشناسید و از کلمات مناسب برای ابراز احساسات خود استفاده کنید . سعی کنید احساسات خود را یادداشت کنید. نگوئید خودم هم نمی‌دانم چرا چنین می‌کنم و چرا چنین رفتاری دارم؟
 
قدم اول در ابراز احساسات، انتظار کلمه‌ای است که احساس شما را به بهترین شکل نشان می‌دهد، افسرده، خشمگین، دلگیر، عصبانی، مشوش، نگران و نظایر آن.
شما می‌توانید با رعایت اصول زیر، احساساتتان را به بهترین شکل به همسرتان انتقال دهید و به ‌گونه‌ای که پذیرای شما باشد، مطرح کنید.
 
1.در عبارات به جای این که از« تو »استفاده کنید بهتر است «من» را به کار ببرید. توجه داشته باشید که جملات با «تو» بسیار سرزنش آمیز هستند.
«تو مرا عصبانی می‌کنی»
«تو آدم بی تعهدی هستی و جز خودت به کسی فکر نمی‌کنی»
«تو داری اعصابم را مختل می‌کنی»
وقتی از« من» استفاده می‌کنيد، مسئولیت احساساتتان را می‌پذیرید و احتمال این که همسرتان به حرف شما بها بدهد، بیشتر می‌شود؛ و لذا بهتر است بگویید:
« من عصبانی هستم»
« دیشب وقتی دیر آمدی، ناراحت شدم»
«اعصابم مختل شده است»
توجه داشته باشید ممکن است جمله‌ای را با «من» شروع کنید، اما جمله اصلی متوجه «تو» باشد. مانند :
«احساس می‌کنم تو یک روانی هستی»
«من از مخارج بی‌تناسب تو عصبانی هستم»
2. صادق باشید. سعی کنید در بیان احساسات خود تا حد امکان برخورد صادقانه داشته باشید، حقیقت را بگویید، مبالغه نکنید.
3. هم خوانی داشته باشید. مهم است که زبان و لحن صدای شما با کلام‌تان هم‌خوانی داشته باشد، اگر در حالی که تبسم می‌کنید از اندوه خود حرف بزنید، مسلما پیام شما به طور صحیح مخابره نخواهد شد.
 
توجه به خواسته‌ها
این حق شماست که خواسته‌های تان را با همسرتان در میان بگذارید؛ در واقع در قبال خود و همسرتان مسئول هستید که نیازهایتان را بشناسید، شما متخصص خودتان هستید.
هیچ‌کس و حتی همسرتان نمی‌تواند ذهن شما را بخواند و از خواسته‌های تان آگاه شود. ممکن است شخص از شما بخواهد کاری را برایش انجام دهید، شما نیز می‌پذیرید ولی دائم در دل خودتان شکایت می‌کنید:
« آیا نمی‌دانند من چقدر گرفتارم؟»
 «آیا نمی‌خواهند وضعیت و مشکلات مرا درک کنند؟»
 باید بگوییم این شما هستید که باید خواسته‌ها، مشکلات و نیازهایتان را مطرح نمایید، دیگران قادر به اندیشه‌خوانی نیستند و نمی‌توانند ذهن شما را بخوانند، بهتر است در چنین شرایطی بگویید: «خیلی مایلم به شما کمک کنم، ولی به دلایلی فعلا قادر به انجام آن نیستم.» و خیلی راحت از پذیرفتن آن کار خودداری کنید.
 در ارتباط با همسر، بهتر است ابتدا درخواست خود را از قبل بنویسید؛ در این صورت موضوع در ذهن تان روشن‌تر می‌شود و از آن مهم‌تر، می‌توانید مطمئن شوید که ارتباط شما از عناصر یک درخواست خوب برخوردار است
........
 
 داستان خانواده
یک حرف و هزار حرف
مشکلی به نام فقر فرهنگی
 
سر در آغوش مادر گذاشته بودم و همانطور که اشک می­ریختم، صدای گفتگوی پدر و آقاجلال را که توی «اتاق مخصوص پدر» نشسته بودند می­شنیدم. پدر بیشتر سکوت کرده بود، اما جلال یک­ریز می­گفت:
ـ ببین آقا ابراهیم، الآن دو هفته است که هر شب ما می­آییم اینجا و تا آخر شب که ازت می­پرسیم بالاخره تکلیف ما چیه؟ جواب میدی: «حالا بگذار کمی فکر کنم... فردا شب بلند شو بیا اینجا تا جوابت رو بدم.» فردا شب هم میشه و دوباره همین آش و همین کاسه! ببخشین آقا ابراهیم... تو که موقعیت منو می­دونی که نمی­تونم زیاد تابلو بشم! پس لااقل جواب ما رو بده... همین امشب رو ببین؛ دو ساعته دارم باهات حرف می­زنم، هنوز یک کلمه هم جواب ما رو ندادی... خب یک کلمه نظرت رو بگو، هم خودت راحت می­شی و هم ما خلاص...
پدر پاسخ داد: «تو هم انگار آمدی ماست بخری! مرد حسابی آدم وقتی می­خواد خونه­اش رو بفروشه، لااقل یکی، دو ماه فکر می­کنه... از چهار نفر مشورت می­گیره... همه جوانب رو سبک و سنگین می­کنه و بعداً جواب میده... اون موقع تو می­خوای به همین سادگی جواب آره یا نه بگیری؟ خب برادر من حق بده که منم کمی فکر کنم...»
از لای در، نگاهی به آن اتاق انداختم. آقاجلال که معلوم بود کاملاً کلافه و بی­حوصله شده، رو به پدر کرد و گفت:
ـ ببخشین آقا ابراهیم... همچین می­گی «فکر کنم» که اگر کسی نداند فکر می­کنه می­خوای آپولو بفرستی آسمون! خب مرد حسابی یک کلمه که بیشتر نیست! آره یا نه! جواب ما رو بده تا تکلیفمان روشن بشه! پس این همه مردم که دختراشون رو یک شبه شوهر می­دن، رمل و اسطرلاب می­ریزن که راحت جواب میدن؟
پدر قوری چینی کوچک را که کنار ذغال­ها گذاشته بود تا داغ بماند برداشت و برای خودش و مهمانش چای ریخت و در حالی که استکان را جلوی او می­گذاشت، پاسخ داد:
ـ البته که شما درست میگی آقا جلال... همه مردم در همان جلسه اول که واسه دخترشون خواستگار میاد بهشون جواب «آره یا نه» میدن، ولی خودت بالاغیرتاً جواب بده... همه مردم به خواستگاری که بیست سال از دخترشون بزرگتر باشه و بخواد سر زن اولش «هوو» ببره هم در همان جلسه اول آره یا نه میگن؟
کمی امیدوار شدم که شاید پدر سر غیرت آمده باشد! از بس گریه کرده بودم چشمه اشکم خشک شده بود. ترس و هراس تمام وجودم را پر کرده بود. می­دانستم که پدر در مورد سرنوشت من احساس مسؤلیت نمی­کرد؛ با این حال هنوز امیدوار بودم که حس پدری­اش مانع این شود که دخترش را این­طوری حرام کند!
اما بالاخره پدر پاسخی که جلال دوست داشت به او داد: «ببین آقاجلال... درسته که دخترم گفته که اگر بخوام او را عروس تو بکنم خودش را می­کشه... اما من راضیش می­کنم، ولی تو اول باید برادری­ات رو ثابت کنی تا بعداً نوبت ما بشه...» جلال نیز قول داد و هردو پرصدا خندیدند. بعد با هم با یکدیگر قرار فردا را گذاشتند.
دیگر همه چیز تمام شد. این را مطمئن بودم که وقتی بوی پول به مشام پدر بخورد، دیگر هیچ چیز، حتی عاطفه پدر و فرزندی برایش مهم نیست.
صدای پدر را شنیدم که به مادر می­گفت: «گوش کن زن... برو به این دختر بگو کاری نکنه که با شلاق بیفتم به جونش... من باهاش شوخی ندارم!
در این چهار روز خوراکم فقط گریه بود. حتی وقتی به پای پدر افتادم و اشک ریختم، او چنان کشیده­ای توی صورتم زد که گوشم یک­ساعت زنگ می­زد و بعد هم فریاد کشید: «خفه شو و خودت را آماده کن واسه شب جمعه که باید بری خونه شوهر».
وقتی دیدم نمی­تونم پدر را راضی کنم به چند تن از اعضای فامیل تلفن کردم و آنها نیز یک­شب به منزلمان آمدند تا پدر را از خر شیطان پیاده کنند، اما فریاد پدر بر سر آنها خانه را لرزاند: «به هیچ احدالناسی اجازه نمی­دم در زندگی من و دخترم دخالت کنه، مگه بده که دامادم، آدم با نفوذی مثل جلال باشه؟!
این­طوری بود که همراه پدر و جلال، به اتفاق دو تن از دوستان پدر ـ به عنوان شاهد ـ راهی محضر بودیم. در بین راه وقتی آقاجلال جلوی یک قنادی ایستاد تا یک جعبه شیرینی بخرد، تصمیم گرفتم قبل از این­که کار از کار بگذرد حرفم را به او بزنم، وقتی در ماشین را باز کردم و داشتم پیاده می­شدم، پدرم با عصبانیت داد زد: «کجا میری دختر؟» و من اولین برخورد بد را با پدرم داشتم که فریاد زدم: به تو مربوط نیست دخترفروش!» این را گفتم و از ماشین پیاده و داخل قنادی شدم و رو به آقاجلال که جعبه شیرینی دستش بود گفتم: «آقاجلال هنوز دیر نشده؟»
جلال خندید و گفت: «سخت نگیر خانم... مطمئنم که از فردا به ما عادت می­کنی و روزی صدبار بلاگردونم می­شی...!»
با خشم نگاهش کردم و گفتم: «نشونت خواهم داد...»
از محضر یکراست به خانه رفتیم، خانه نقلی و کوچکی که جلال به تازگی آن را خریده بود و تا جایی که می­توانست آن خانه را دور از خانه اولش خریده بود. داخل خانه که شدیم، جلال برای بار چندم رو به پدر گفت: « آقا ابراهیم یادت نره­ها؟ خبر به جایی درز نکنه...؟! مخصوصاً آدرس این خونه رو با خودت هم تکرار نکنی که اون عفریته ـ زن اولم ـ از موضوع خبردار بشه، نه تنها من بدبخت می­شم، که حتی آب خوش از گلوی تو و خانواده­ات هم پایین نمیره! من بهش گفتم میرم شهرستان...»
پدر هم به آقا جلال قول داد که خیالش راحت باشه و بعد هم که دید من برای خداحافظی از داخل اتاق خارج نمی­شوم، با صدای بلند «به درک» گفت و از خانه خارج شد.
من اما، از همان لحظه اول ورود به خانه، داخل اتاق شدم و در را قفل کردم و کلید را برداشتم. جلال فکر می­کرد «سر عقل می­آیم»! و شروع به زبان­بازی کرد و وعده و وعید داد و... اما فایده­ای نداشت. روز دوم تهدیدم کرد: «کاری نکن که به زور وارد اتاق بشم... » و من فریاد زدم:
ـ دوست دارم این کار را بکنی تا منم آن­قدر جیغ بکشم تا تمام همسایه­های جدیدت بریزند توی خونه... امتحانش مجانیه...
جلال که موقعیت کاری­اش طوری بود که از آبروریزی خیلی می­ترسید، سعی کرد نصیحتم کند: «داری زندگی رو واسه خودت زهر می­کنی عزیزم... چرا که تو بالاخره زن من هستی...!» من حتی پاسخش را ندادم!
سه روز به همین شکل گذشت و او از سر ناچاری از خانه خارج شد. دیشب شنیدم که پای تلفن داشت برای انجام کاری مهم با یک نفر سر ساعت 11 صبح قرار می­گذاشت، این بهترین فرصت برایم بود.
*
زن بیچاره­­ای که درد و بدبختی در چهره­­اش موج می­زد در را به رویم باز کرد و من به نگاه پر از سؤالش این­گونه پاسخ دادم: «من هووی شما هستم زری خانم... اگر دوست داری بیشتر بدونی بگذار بیام داخل.»
رنگ زن بیچاره پرید و چند ثانیه­ای دچار لکنت زبان شد و بعد که لب­اش را از سر خشم گزید و خواست حرفی بزند، زدم زیر گریه و گفتم: «فکر می­کنی فقط تو بدبخت شدی...؟ می­تونی خودت رو جای من قرار بدی تا بفهمی من بدبخت­تر هستم یا تو؟!»
زری خانم که خلع سلاح شده بود وقتی اشک­هایم را دید از جلوی در کنار رفت و داخل خانه­اش شدم. وقتی فرزندان نوجوان و خردسالش را دیدم لب به سخن باز کردم و همه چیز را برایش تعریف کردم و آخرسر گفتم: «همان­طور که خودت بهتر می­دونی زری­خانم... جلال از اون دست آدم­های این مملکته که با ظاهرشان نان می­خورند...! یعنی شغلشان ایجاب می­­­­کنه که خودشون رو توی جامعه مردی دلسوز و خانواده­دوست نشان بدهند و طوری رفتار کنند که همه بهشون احترام بگذارند! واسه همین اگر مردم چهره واقعی چنین افرادی را بشناسند، تره هم برایشان خرد نمی­کنند... به همین خاطر اگر مردم بفهمند این آقاجلال که این­قدر براشون از «خوب و بد» می­گه چه موجود منفوریه و در حالی آنها را به عشق و علاقه نسبت به خانواده نصیحت می­کنه که خودش پنهانی «زن دوم» گرفته، فکر می­کنی چه اتفاقی می­افته زری خانم؟ من بهت می­گم؛ آقاجلال مجبور می­شه غلطی رو که کرده جبران کنه اما این کار یک شرط داره زری خانم؛ جا نزنی... جا نزنی و مقابل تمام تهدیدات شوهرت بایستی! مطمئن باش اینطوری هم تو می­تونی شوهرت رو واسه خودت نگه داری... هم من می­تونم از یک زندگی نکبتی آزاد بشم... حالا بگو ببینم حاضری؟»
زن بیچاره بغض کرد و گفت: «من به خاطر بچه­هام حاضرم هر کاری بکنم...»
و بعد هردو سر به آغوش هم گذاشتیم و گریستیم!
غروب آن روز که هنوز هوا تاریک نشده بود، جلال به خانه آمد و تا دید من خود را داخل اتاق زندانی کردم گفت:
ـ هنوز هم نمی­خوای با ما خوش­اخلاق بشی؟ برات کادو گرفتم...
اما هنوز حرفش تمام نشده بود که زنگ خانه به صدا درآمد. جلال تعجب کرد و با خود گفت: «کسی توی این محل با ما کار داره؟» و بعد خودش رفت و در را باز کرد و... پشت در زنش را دید و دو برادرزنش را...! خانه یک­مرتبه تبدیل به جهنم شد. برادران زری ریختند بر سر جلال و کتکش زدند. همسایه­ها نیز ریختند داخل خانه و همگی با دیدن جلال ـ که لااقل چهره­اش برایشان آشنا بود ـ از تعجب متحیر شده بودند! سپس کار به مأموران پلیس کشید و همگی به کلانتری رفتند. ساعت نزدیک 12 شب بود که زری تلفن زد و گفت: «همه چیز همان­طور شد که پیش­بینی می­کردیم... جلال را امشب نگه داشتند...» او را دلداری دادم و گفتم: «نگران نباش... بقیه­­اش با من...»
فردا صبح جلال تنها به خانه آمد. با این­که عصبانی بود، اما نوعی رضایت خاطر هم در چهره­اش وجود داشت و با خود می­گفت: «مرگ یک­بار و شیون هم یک­بار... نباید می­فهمیدن، اما حالا که فهمیدن دیگه خیالم راحت شد...»
حالا نوبت من بود تا سکانس بعدی را بازی کنم. ابتدا منتظر ماندم تا جلال ـ طبق معمول ـ بساطش را راه بیاندازد... که یک­مرتبه از اتاق بیرون آمدم و بلندترین فریاد عمرم را بر سرش کشیدم:
ـ مرتیکه دروغ­گوی پست­فطرت معتاد... تو که زن داشتی غلط کردی اومدی سراغ من و گولم زدی...! و در حالی که جلال مات و متحیر نگاهم می­کرد، ابتدا با شکستن تعدادی از ظروف چینی و بلور و خرد کردن شیشه­های خانه، توجه همسایه­ها را جلب کردم و سپس داخل حیاط شدم و فریاد زدم: «آهای مردم بیاین ببینین اون کسی که به پاش این همه قسم می­خورین چه موجود ملعونیه... بیاین ببینین که یواشکی زن دوم گرفته، اون هم فقط برای این­که با خیال راحت بیاید اینجا و هر کثافتکاری که دوست داره انجام بده!
جلال که فکر اینجا را نکرده بود، فقط برای اینکه بیشتر از روز قبل آبرویش نرود، فقط فرصت کرد لباس­هایش را بپوشد و به سرعت از خانه فرار کند. من اما بلافاصله به سراغ تلفن رفتم و شماره خانه­ او را گرفتم و همین که زری خانم گوشی را برداشت گفتم: «منتظر باش که الآن سر و کله­اش پیدا می­شه...
زری خانم برای اولین بار خندید و گفت: «نگران نباش دخترم... کاری باهاش می­کنم که از ترس اژدهایی مثل من... به تو پناه بیاره!»
دو ساعت بعد زری خانم تلفن زد: «کاش بودی و می­دیدی... همین که جلال پاش رو گذاشت توی خونه چنان الم­شنگه­ای به پا کردم که تمام همسایه­ها ریختند توی کوچه! جلال هم معطل نکرد و از خانه گریخت... حالا اگر نه اینجا بیاد و نه اونجا... چیکار کنیم؟»
خندیدم و گفتم: «فکر آنجا را هم کردم زری خانم... فردا منتظر تلفنم باش و به آدرسی که بهت میدم بیا...»
فردا رأس ساعت 11 به زری خانم تلفن زدم و آدرس قرار جلال را به زری خانم دادم و نیم­ساعت بعد، وقتی من و زری خانم رخ به رخ جلال ایستادیم، رنگ صورتش مثل گچ شد و بعد از این­که ما را داخل یک اتاق برد، با لکنت زبان گفت: «خواهش می­کنم آبروی منو نبرین... هر چی شما بگین انجام می­دم... فقط آبروم را نبرین...»
خواسته ما هم معلوم بود: «تو باید منو طلاق بدی.... همین الآن...» و جلال در حالی که کاملاً پیدا بود دلش می­خواهد با دندان­هایش خرخره من و زن اولش را بجود، سری تکان داد و ...
دو روز بعد توی محضر بودیم؛ البته کار به این سادگی و به این زودی تمام نمی­شد، اما آدم بانفوذی مانند جلال، هر کاری را می­توانست به راحتی انجام بدهد. البته او خیلی تلاش کرد تا مرا راضی کند که مهریه را نپردازد، اما من تهدید کردم که کار را به مطبوعات می­کشانم، 1350 سکه تقدیمم کرد!
*****
وارد خانه شدم و به مادرم ـ که قبلاً همه چیز را برایش گفته بودم ـ گفتم: «لوازمت را جمع کردی مادر؟ بگذار شوهرت توی کثافت خودش وول بخوره... از حالا دیگه آزادی مادر...»
و بعد در حالی که پدرم التماس می­کرد تا به او رحم کنم، دست مادرم را گرفتم و او را به خانه خودم ـ که با پول مهریه­ام تهیه کرده­ام ـ بردم.
آری؛ من حالا راحت زندگی می­کنم اما...
 
 
 
کارشناسی داستان
مشکلی به نام فقر فرهنگی
«اعتیاد» و «فقر» دو پدیده زشت و خانمان­برانداز در دنیای امروز است که اگر این دو ادامه یابد منجر به بلای سومی به نام «فقر فرهنگی» می­شود.
هر انسانی که به آرزوها و هوس­های ناتمام و زودگذر دنیایی دل ببندد بایستی تاوان بسیاری بابت این غفلت­ها و دل­بستگی­های دنیایی بدهد. بویژه که پیش از بلای اعتیاد، مبتلای به فقر هم باشد.
در داستان این شماره با پدیده­های متفاوتی روبروئیم؛ فقر مادی، اعتیاد، ثروت دنیایی بی­حد، شهرت کاذب و بالاخره هوس­رانی که هر کدام بلایی است و آتشی که نه فقط خود که دیگران را هم به کام خود فرو می­کشاند.
اعتیاد مرد خانواده و فقر مادی او باعث می­شود تا عزیزترین و ارزشمندترین دارایی زندگی­اش یعنی دخترش را به ثمن بخس بفروشد و او را وادار به ازدواج با مردی کند که در لجن ثروت، شهرت و شهوت غرق شده است و حاضر است برای رسیدن به آرزوها و هوس­­­­­های دنیایی ـ یعنی ازدواج با دختری که تفاوت سنی فاحشی با او دارد ـ حتی به زندگی خود نیز آتش بیفکند و قید زن و فرزندش را بزند!
در واقع هر دو شخصیت این ماجرا دچار فقر فرهنگی­اند که این فقر در رفتارهایی چون اعتیاد، شهوت­طلبی و ازدواج مجدد، عبور از خط قرمزهای زندگی نمود می­یابد و نتیجتاً اینان به اصیل­ترین و مهم­ترین عنصر زندگی یعنی محبت و زندگی مشترک پشت­پا می­زنند.
از آنجا که فقر فرهنگی و رفتارهای غیراخلاقی دو مدیر خانواده، تأثیر مستقیمی بر اعضای خانه دارد، در این ماجرا هم زیر مجموعه خانواده با واکنش­هایی در صدد دفاع از حیثیت خودند هرچند در این میان به تباهی بزرگ خانواده بینجامد.
در این ماجرا، عبرت بزرگ و درس حقیقی ـ که ما را به تأمل فرا می­خواند ـ این است که بزرگ خانواده ـ یعنی مرد ـ باید جایگاه معنوی خود را بشناسد؛ مرزهای اخلاقی و فرهنگی را بر خود محدود بداند؛ سیطره ظاهری بر زندگی را گشادگی دست نشمارد و بر این باور باشد که اگر عمود خیمه زندگی ـ پدرـ دچار لغزش شود تبعات منفی فراوانی دارد از جمله، فرزندان به شدت در معرض آسیب یا انحراف اخلاقی یا اجتماعی قرار می­گیرند.
در این ماجرا، دختر خانواده ـ که در معرض آسیب قرار گرفته و مجبور به ازدواج ناخواسته شده ـ برای رفع مشکل تدبیری می­اندیشد و در صدد نجات خود و خانواده­ای بر می­آید که درد مشترکی با او دارد و نهایتاً این مشکل را برطرف می­کند.
اما براستی چند نفر سراغ داریم که بتوانند با تدبیر و جسارت در برابر چنین مشکلی ـ لغزش پدر خانواده ـ بایستد؟ً
خانواده 
 داستان

عروسی ما، آشتی­کنان فامیل و آتشی دیگر

فکر کردم اگر با فرهاد ازدواج کنم، قال قضیه کنده می­شود و این دعوای همیشگی به پایان می­رسد. همه خسته شده بودند. حالا قرعه به نام من افتاده بود که این جنگ بی­حاصل را تمام کنم. از خیلی سال پیش دعوای اساسی بین پدرم و دایی عباس بود که تمامی نداشت. می­گفتند از همان شب عروسی مادر و پدرم آنها با هم گلاویز شدند و خصومت­ها شروع شد. دایی عباس­ام با این وصلت موافق نبوده. چون یکی از دوستانش یک دل نه صد دل عاشق مادرم بود و دایی عباس خیلی دلش می­خواست مادرم با او ازدواج کند.

این ماجرا چندان خوشایند پدرم نبود و به همین خاطر مدام با هم جنگ و دعوا داشتند.... حالا بعد از 26 و 27 سال، فرهاد پسردایی­ام به من پیشنهاد ازدواج داده بود. چند سالی هردو در دانشگاه درس می­خواندیم. او در دوره دکترا درس می­خواند و من تازه وارد دانشگاه شده بودم. بعضی وقت­ها همدیگر را می­دیدیم. حال و احوال می­پرسیدیم و از همان ابتدا صحبت این خصومت بی­ربط پدرهایمان مطرح شد. فرهاد و من، هردو از این بابت خیلی ناراحت بودیم. حتی به فکر حل این مشکل هم افتادیم. چند راه­حل به نظرمان رسید، ریش­سفیدان خانواده را کشیدیم جلو و... ولی فایده­ای نداشت. آنها به هیچ صراطی مستقیم نبودند.... روزگار سختی بود. بالاخره هر دوی ما فارغ­التحصیل شدیم؛ تا این­که یک روز فرهاد به من گفت: فقط یک راه وجود دارد، آن هم ازدواج من و توست!

اولش شوکه شدم. این امکان نداشت. من هیج وقت فرهاد را با این چشم نگاه نکرده بودم. او پسردائی مهربانی بود ولی فکر نمی­کردم یک روز شوهرم باشد. فرهاد گفت: پدرم تو را خیلی دوست دارد. بدش هم نمی­­آید تو عروسش شوی. من هم از موقعیت شغلی و اجتماعی خوبی برخوردارم و پدرت با این وصلت مخالفت نمی­کند...

حرف­هایش منطقی بود. انگار همه چیز را بررسی کرده بود و می­دانست مو لای درزش نمی­رود. من هول کرده بودم. مانده بودم معطل که چه بگویم... گیج و منگ بودم. اگر این وصلت بهانه­ای برای آشتی می­شد، اصلاً نباید وقفه در آن ایجاد می­کردم. ولی حس خودم چه می­شد!!؟ من فرهاد را برای همسری انتخاب نکرده بودم. هنوز کلی برنامه توی سر داشتم. با این وصلت همه به هم می­خورد....

اما فرهاد قبل از این که جواب مرا بشنود، موضوع را با پدر و مادرش مطرح کرده بود. بهم گفت: مادرم از خدا می­خواست این وصلت شکل بگیرد... پدرم هم تو را خیلی دوست دارد ولی هنوز فکر می­کند نمی­تواند با پدرت روبرو شود. اما من گفتم یک دل نه صد دل عاشق شده­ام و بهتر است برای احساسات من احترام قائل باشد.

من هنوز گیج و منگ بودم که یک روز مادر با خوشحالی گفت: بابات موافقت کرده که فرهاد به خواستگاری­ات بیاید. فقط شرط گذاشته که دایی عباس هیچ حرفی از گذشته­ها به میان نیاورد و جار و جنجال راه نیندازد...

توافقات انجام شد، همه خانواده خوشحال بودند. من هم خوشحال بودم که این اختلافات بالاخره دارد حل می­شود ولی هنوز مطمئن به انتخاب فرهاد به عنوان همسر نبودم... حرف توی خانه پیچیده بود و هرکس نظری می­داد و همه خوشحال بودند. من هم سعی می­کردم خودم را متقاعد کنم که ازدواجم با فرهاد کار درستی است و او همسر خوب و ایده­آلی می­تواند باشد.

مراسم عقد و عروسی ما بیشتر شبیه به آشتی­کنان بود... تو هیچ عروسی­ای خانواده­ها این­قدر خوشحال نبودند که در عروسی من شادی و شور را در چهره­ها می­شد دید...

پدرم با دایی عباس گل می­گفتند و گل می­شنیدند... و من در لباس عروس نقش کسی را داشتم که بزرگ­ترین مشکل خانواده را حل کرده بود...

زندگی مشترک ما شروع شد و خیلی زود فهمیدم که با فرهاد خیلی اختلاف نظر دارم. احساس افسردگی شدیدی می­کردم. آن­قدر مسئله خانواده­ها پررنگ بود که کمتر توانسته بودم به خودم و فرهاد فکر کنم و حتی نتوانسته بودم این اختلاف سلیقه­ها و عقیده­ها را ببینم...

خلاصه زمان گذشت و من بالاخره بعد از یک سال و نیم زندگی مشترک دچار چنان افسردگی شده بودم که روزی چند قرص اعصاب می­خوردم و زندگی برایم مثل جهنم شده بود. خود فرهاد نیز فهمیده بود چقدر ما با هم فرق داریم و این وصلت اصلاً کار درستی نبوده.... در عوض مراودات خانواده­ها روز به روز بهتر می­شد. همه خوش و خندان بودند. تا این­که بالاخره ما مجبور شدیم تصمیم خودمان مبنی بر طلاق را به آنها اعلام کنیم. همه شوک­زده شدند، مخالفت کردند اما فایده­ای نداشت. وقت آن رسیده بود که برای همیشه من و فرهاد از هم جدا شویم.

حالا که به دادگاه آمده­ایم تا از هم جدا شویم، خانواده­ها سخت مخالفند و من هم خیلی نگرانم که مبادا این جدایی عاملی برای کدورت­های جدید در خانواده شود.... کاش آدم­ها به دور از مشکلات جوانهایشان با هم سر می­کردند و طلاق من و فرهاد هیچ مشکلی در خانواده ایجاد نمی­کرد... اما در بیشتر موارد طلاق و جدایی، وصلت خانوادگی عاملی برای از هم پاشیده شدن خانواده­ها می­شود. امیدوارم این­بار این اتفاق نیفتد...

 

داخل پرانتز

ازدواج یا فداکاری مدبرانه

از اصلی­ترین موارد قابل توجه در ازدواج، شناخت اهداف و رسیدن زوج به اشتراک­های فکری و اخلاقی است؛ اگر زن و مرد، اهداف درست و بر پایه اندیشه نداشته باشند و در ازدواج برخورد احساسی داشته باشند، طبیعتاً بن­بست­های زندگی آنها را به سرگردانی و بی­هدفی خواهد کشاند و این­جاست که طلاق و جدایی اولین راه مورد نظر خواهد بود.

در داستان آشتی­کنان، زوج جوان به جای نگریستن به زندگی آینده و تعیین اهداف دراز مدت و مقدس زندگی، در صدد رفع موانع پیش پای دیگران هستند: رفع اختلافات و کینه­های 8-27 ساله! براستی این نوع کینه­ها که ریشه در ازدواج نسل قبل دارد ـ و نه بر پایه اختلافات مالی یا رفتاری است ـ و از جهالت یا غلبه احساس بر عقل نشأت گرفته، با یک ازدواج احساسی و غیر منطقی با هدف فداکاری، پاک و برطرف می­شود؟!

مگر نه این است که زوج جوان باید به تناسبات و اشتراکات خود در زندگی بیندیشند و تمرین رفاقت کنند؟ و اگر این دو پیش از ازدواج به این نکته مهم نرسیده باشند می­توان حدس زد که چه زندگی­ای خواهند داشت! یک زندگی بی­روح، سخت و دور از محبت. درست به همین جهت است که می­بینیم زن دچار افسردگی شده، دائم قرص اعصاب می­خورد و مرد از سوی دیگر با مشکلات دیگری درگیر است. در این میان اگر هم این زوج توانسته­اند یک سال و نیم با هم زیر یک سقف زندگی کنند، به روحیه ایثارشان در حق والدین­شان باز می­گردد و مقاومت­شان در برابر این موضوع، که مبادا که اوضاع به وضع سابق بازگردد و کدورت­ها تجدید شود. به عبارت دیگر آنان نه با عشق که با تدبیر زندگی کرده­اند! و براستی تا کی و چه­قدر می­توان محبت و عشق را در خود دفن کرد و مصلحت­آمیز با دیگری زندگی کرد و آیا این نوع مصلحت­اندیشی به چه قیمتی تمام می­گردد؟ تباه شدن جوانی، افسردگی، کسالت و بی­روحی و خیلی تبعات دیگر که نتیجه نوع نگاه غلط به زندگی و تصمیم نادرست در انتخاب آن است.

جمله آخر این زوج را با هم مرور می­کنیم تا به عمق آرزوهای­شان پی ببریم. آرزوهایی که در پشت تدبیر، مصلحت­اندیشی و دلسوزی آنها باقی مانده و به مرور محو شده است:

«من خیلی نگرانم این جدایی مبادا عاملی برای کدورت­های جدید در خانواده شود کاش آدم­ها به دور از مشکلات جوان­هایشان با هم سر می­کردند...»

 خانواده
 داستان

قهر و آشتی

 

اگر بمیرم، زن سیامک نمی­شوم....

این جمله را جلوی یک جمع ده پانزده نفری گفتم که تکلیف همه روشن شود و خبر هم به گوش سیامک برسد.

مادرم لبش را گزید و با چشم و ابرو خواست به من اشاره کند که این را نگویم ولی من گفتم... خسته شده بودم از بس که هر کس می­رسید می­گفت: بالاخره تو و سیامک کی عروسی می­کنید؟!

[]

بچه که بودم همه خانواده دور هم جمع بودیم و در یک آپارتمان پنج طبقه زندگی می­کردیم... از آن­جایی که دایی مرد شوخ و بذله­گویی بود، همیشه با من شوخی می­کرد و می­گفت: تو عروس خودم می­شوی. من هم که بچه بودم بی­آن­که بدانم معنی این حرفها چیست این حرف را تکرار می­کردم و همیشه به او می­گفتم: دایی! من عروس شما می­شوم.

دایی هم با آب و تاب برایم تعریف می­کرد که چه چیزهایی برای عروسی­ام می­خرد و چه جشنی می­گیرد!

آن روزها بیشتر از 6 و 7 سال نداشتم و چیز زیادی از زندگی نمی­دانستم... اما بزرگ­ترها انگار این موضوع را جدی گرفته بودند، مخصوصاً که خود سیامک هم باور کرده بود که من بالاخره زن او می­شوم.

10 ساله بودم که پدرم خانه بزرگ­تری خرید و از آن آپارتمان رفتیم... چند سالی هم به خاطر شغل پدرم به شهر دیگری رفتیم. وقتی برگشتم، شوخی­ها و حرف­های بچگی یادم رفته بود ولی انگار بقیه هم­چنان موضوع را جدی گرفته بودند و مدام بهم یادآوری می­کردند که دیر یا زود باید با سیامک ازدواج کنم. گاهی عصبانی می­شدم و مادرم دلداری­ام می­داد و می­گفت: این حرفها فقط شوخی است و اصلاً نباید جدی بگیرمش....

[]

دانشگاه که قبول شدم، گهگداری خواستگارهایی به خانه ما می­آمدند ولی هیچ­کدام جدی نبودند و نمی­دانم چرا پدر و مادرم سعی می­کردند موضوع خواستگارها در خانواده نپیچد و کسی چیزی نفهمد.

اوایل جدی نمی­گرفتم ولی کم­کم حس کردم مسأله خیلی مهم­تر از آن است که من تصور می­کردم و همه فکر می­کردند من نامزد سیامک هستم... از همه بدتر این­که اصلاً از سیامک خوشم نمی­آمد! برخلاف پدرش پسر بسیار جدی و تا حدی بداخلاق هم بود. یک وقت­هایی لجم می­گرفت وقتی زن­دایی یا دایی قربان­صدقه­ام می­رفتند و عروسم، عروسم صدایم می­زدند.... تا این­که بالاخره تصمیم گرفتم جلوی همه به این داستان خاتمه بدهم و قال قضیه کنده شود...

این حرف به سرعت باد به گوش دایی و زن­دایی­ام رسید و گله و گله­گذاری­ها شروع شد. تازه فهمیدم بین پدر و مادرهایمان به طور جدی حرف­هایی زده شده بود و قول و قرارهایی گذاشته­اند! گویا خانواده­ها کلی هم روی این وصلت حساب باز کرده بودند.

دایی و پدرم شریکی یک آپارتمان خریده بودند و برای آینده من و سیامک در نظر داشتند.... تا اینکه یک روز سیامک را دم دانشگاه دیدم  با همان چهره عبوس و از خود متشکر...

سلام و احوال­پرسی کردیم و از من خواست سوار ماشینش شوم.... توی ماشین که نشستم، بی­مقدمه گفت: ببین، من هم مثل تو اصلاً با این حرف و حدیث­ها موافق نیستم و امکان ندارد با تو پای سفره عقد بنشینم. اصلاً من از زن قدکوتاه بدم می­آید! اخلاق تند و بدخلقی­هایت را هم دوست ندارم....!

حرصم گرفته بود. انگار خودش قد رشیدی داشت! یا اخلاق درست و حسابی!... آن روز یک بحث دائمی بین ما رد و بدل شد و من هم با عصبانیت از ماشینش پیاده شدم و خدا می­داند چقدر عصبانی بودم.

موضوع را که به مادرم گفتم، او هم دلخور شد و به زن­دایی زنگ زد... خلاصه تلفن پشت تلفن و جنگ بین من و سیامک شروع شده بود. توی هر میهمانی خانوادگی که همدیگر را می­دیدیم سر موضوع ساده­ای دعوایمان می­شد. مسخره­اش می­کردم، تحقیرم می­کرد.... اخلاق بدش را به رخش می­کشیدم و او از من انتقادهای بزرگی می­کرد... در این میان بزرگ­ترها سعی می­کردند ما را آرام کنند.

کار به جایی رسیده بود که سر هم داد می­­کشیدیم و بد و بیراه می­گفتیم.... پدر و مادرها نگران شدند و بالاخره آنها هم قبول کردند ما به درد هم نمی­خوریم و رسماً مسأله ازدواج ما منتفی شد.

دیگر خواستگارها که می­آمدند پدر و مادرم خیلی جدی­تر برخورد می­کردند. می­شنیدم سیامک هم به خواستگاری چند دختر رفته...

از دانشگاه که فارغ­التحصیل شدم و در به در دنبال کار می­گشتم... یک بار بر حسب تصادف سیامک را در یک شرکت ساختمانی دیدم. تقاضای استخدام داده بودم. از قضا صاحب شرکت دوست سیامک بود. همان­جا سفارشم را کرد و من هم مشغول کار شدم.

همان ماه دوم بود که متوجه شدم دوست سیامک به او گفته بود که قصد ازدواج با من را دارد و سیامک هم موضوع را به من گفت... نمی­دانم چرا یک­دفعه احساس نزدیکی با سیامک کردم... راجع به دوستش کلی سؤال داشتم و او هم همه را جواب می­داد...

بعد از چند هفته به سیامک زنگ زدم و گفتم: باید جواب نهایی را بدهم، اما دودلم.... حس می­کنم این دوست تو کمی مرموز است و خانواده­اش خیلی هم­رنگ خانواده ما نیست.

سیامک کمی مکث کرد و گفت: درست حدس زدی. دلم می­خواست این را بهت بگویم ولی فکر کردم بهتر است خودت بفهمی.

من هم عصبانی شدم و گفتم: حالا اگر نفهمیده بودم چی؟ تو می­گذاشتی من با او عروسی کنم و بدبخت شوم؟ این رسم فامیلی است؟

سیامک هول کرد و گفت: خب اگر می­گفتم، تو فکر می­کردی از سر خصومت است!

صدایم را بلند کردم و گفتم: نه، آن موقع واقعاً باور می­کردم که برایت اهمیت دارم و قلباً نگران سرنوشتم هستی.

سیامک ندانسته حرف دلش را بر زبان آورد و گفت: برایم اهمیت داشت... حتی اگر دوستم این نقص­ها را نداشت باز دلم نمی­خواست تو با او ازدواج کنی.....

ـ چرا؟

ـ چون... یک عمر با این رؤیا زندگی کردم که تو زن من می­شوی!

هر دو ساکت شدیم... لحظه­ای حس کردم این فکر چقدر در ذهن من هم قوی است در حالی که همیشه سرکوبش کردم. شاید به این خاطر که دلم می­خواست همین جمله را از سیامک بشنوم نه از دایی یا زن­دایی­ام.

این مکالمه نه چندان دوستانه تبدیل به فصل جدیدی از ارتباط من و سیامک شد. وقت بیشتری برای هم گذاشتیم. روز به روز حس می­کردم مصمم­تر شده­ام که با سیامک ازدواج کنم، اما نه من و نه سیامک روی این را نداشتیم که موضوع را به خانواده­ها بگوییم. آن­قدر از همدیگر بدگویی کرده بودیم که نمی­توانستیم به یک­باره زیر همه حرف­هایمان بزنیم. کار سخت شده بود، چرا که بین خانواده­­های ما هم بدجوری شکرآب شده بود. ارتباط میان مادر و زن­دایی­ام که کلاً قطع شده بود. بابا و دایی­ام که شریک بودند، انگار یک­جورهایی همدیگر را تحمل می­کردند. تصور این که درباره من و سیامک که عامل اختلاف آن­ها شده بودیم دوباره حرف ازدواج مطرح شود... برای­مان خیلی سخت بود. به آن­ها حق می­دادیم اگر با شنیدن این حرف برخورد سختی با ما داشته باشند؛ اما جالب این­که پیش از آن­که ما با زمینه­چینی و مقدمه­سازی بخواهیم بحث را پیش بکشیم، پدر و مادرهایمان هردو از ماجرا بو برده بودند. واسطه­ای هم این میان پادرمیانی کرده بود تا این وصلت به هر تقدیر صورت بگیرد... و این­بار به خواست و میل ما، تدارک عروسی را دیدند و من و سیامک با هم ازدواج کردیم.

حالا هفده سال از عروسی ما می­گذرد. اما هنوز من و سیامک گهگداری دعوایمان می­شود و به هم بدوبیراه می­گوییم، درست مثل دوران مجردی­مان که اصلاً به هم رحم نمی­کردیم و جلوی فامیل هرچه دل­مان می­خواست به هم می­گفتیم. اعتراف می­کنم هنوز بعد از سال­ها نتوانسته­ایم این عیب خودبینی را از خودمان دور کنیم. بچه­های­مان هم حالا همین رفتار را ارث برده­اند و خیلی راحت با هم بحث می­کنند، با هم لجبازی می­کنند و خاطره دعوا و لجبازی پدر و مادرشان را در ذهن آنها مجسم می­کنند. اما نمی­دانند که زیر تمام این کج­خلقی­های پدر و مادرشان عشقی عمیق وجود دارد.

 

داخل پرانتز

خانواده؛ رفتارها و جنبه­های الگوساز

 

یکی از رسم­های قدیم، نشان­کردن دختر یا پسر به عنوان عروس یا داماد آینده بوده به گونه­ای که بارها و بارها در محافل خصوصی و فامیلی این نکته ـ شوخی یا جدی ـ مطرح و بدان افتخار شده است. هرچند این رسم­ها در نوع خود ـ در برخی مواردـ پسندیده و قابل احترام است، اما در حقیقت نوعی پیش­اندیشی، خودرأیی والدین و بی­توجهی به سلیقه­ها، علاقه­ها و نیازهای فرزندان را به همراه دارد و گاه به ازدواج­هایی تحمیلی منجر می­شود.

بسیاری از ازدواج­هایی که در آن بحران زندگی وجود دارد و بوی طلاق از آن می­آید ریشه در همین برخوردهای احساسی فرزندان در قبال خواسته­های والدین و عدم توجه به نیازها و علاقه­های­شان دارد. طبیعی است وقتی تناسب­ها و خواسته­ها در ابتدای امر در نظر گرفته نشود، در زندگی مشترک، ضعف­ها، عدم تجانس­ها و .... کم­کم به شکل واقعی خود، نمود و بروز می­یابد و در این میان، زندگی زوج عرصه اختلافات، پرخاش­ها و بگومگوهایی می­شود که از شأن هر خانواده­ای بدور است.

این مقدمه را نوشتیم تا درباره ماجرای امروز تأملاتی در ذهن شما مخاطبان نکته­سنج ایجاد کرده، به نکاتی هرچند مختصر اما مهم اشاره کنیم:

1ـ ازدواج فامیلی اگر از نظر پزشکی خطری به همراه نداشته باشد، بسیار پسندیده است؛ به چند دلیل:

·        زوج پیش از ازدواج، شناخت کاملی از خود و خانواده­های­شان دارند

·        مراودات معقول و خانوادگی پیش از ازدواج، آنان را به تأملات خاص در شناخت به هم کشانده؛ بنابراین ازدواج آنان پیش­تر عقلانی است تا احساسی. عشق میان زوج هم که ریشه در شناخت آنان دارد بسیار عمیق و تأثیرگذار است.

گفتنی است، در این داستان، آنچه باعث ارتباط مجدد فامیل و ازدواج آنان شده، همین شناخت دقیق و علاقه معنی­دار و فکورانه است. هرچند در این شناخت، هردو ـ به دلیل بحث و جدل­های فراوان ـ تاوان سختی پرداخته­اند.

2ـ پدر و مادر هرچند ولی فرزندان محسوب می­شوند، اما باید بگذارند فرزندان درباره آینده، خودشان تصمیم بگیرند و پدر و مادر در نقش هادی و راهنمای این امر باشند. هنر پدر و مادر این است که فرزندان را طوری تربیت کنند که بتوانند در برابر آینده و ماجراهای آن قابلیت و قدرت مواجهه داشته باشند. طبیعی است آن­هنگام که پدر و مادر درباره همه امور فرزندان ـ بویژه ازدواج که مهم­ترین آنهاست ـ تصمیم­گیر مطلق باشند، فرزندان در مواجهه با مشکلات، دچار فرافکنی شده همه تقصیرات را به گردن والدین می­اندازند و در حقیقت از پذیرش مسؤلیت و تلاش برای رفع مشکل، شانه خالی می­کنند!

3ـ نوع رفتارهای پدر و مادر و گفتار آنها با فرزندان بسیار سرنوشت­ساز است. در حقیقت اینان ناخواسته به الگوهای رفتاری برای فرزندان خود تبدیل می­شوند. این­جاست که ضرورت کنترل رفتار، گفتار و زبان احساس می­شود و باید بر آن تأکید داشت.

دلیل دعوای زوج این ماجرا ریشه در دعوای همیشگی فامیل در سال­های دور دارد. آنها این رفتار را از گذشتگان خود در فامیل الگو گرفته­اند ـ هرچند ناخواسته و در ناخودآگاه و ضمیر آنان این نوع رفتارها نقش بسته است و این­چنین است که امروزه در زندگی خودشان نیز مشکلات رفتاری قدیم وجود دارد. لجبازی بچه­ها با هم، دعوای زوج پس از سال­ها زندگی و ... ـ که تبدیل به عادت رفتاری شده است ـ نمونه­ای از همان مشکلات است.

[]

ماجرایی که خواندیم هرچند اندکی جنبه فانتزی دارد و برای عده­ای دور از ذهن به شمار می­رود، اما ریشه در حقایقی دارد که در جامعه ما و به نوعی در خانواده­ها ـ کم و بیش ـ نمود عینی دارد و اگر خانواده­ها بدان توجه نداشته باشند عواقب آن سال­های سال گریبان­گیر زندگی خود و فرزندان­شان خواهد بود.

 

داستان

خانواده

زندگی یا فوتبال؟! مسأله این است!

 

بهم تلفن کرد و گفت:

ـ یک خبر خوب دارم

گفتم:

ـ خیر باشد.

گفت:

ـ خیر است. یک خواستگار خیلی خوب برایم آمده... می­خواهم جواب مثبت بهش بدهم. صدای جیغم در تلفن پیچید... باورم نمی­شد. بالاخره مهناز هم تصمیم به ازدواج گرفته باشد.

35 سال را داشت... خیلی دلش می­خواست عروسی کند ولی مشکل اساسی این بود که تصمیم­گیری همیشه برایش سخت بود. خواهران دیگرش هر کدام شوهرهای پولدار و تحصیل­کرده داشتند و  او نمی­خواست شوهر او چیزی کمتر از شوهرخواهرهایش باشد... برای همین به همه خواستگارهایش جواب منفی می­داد.

مهناز تنها ایرادش همین چشم­وهم­چشمی بود که با خواهرهایش داشت والا در زندگی­ام دختری به این مهربانی و پاکدلی ندیده بودم. همیشه برای کمک به دوستان و فامیل آماده بود. از هیچ حرف و حدیثی دلخور نمی­شد و بخشندگی عجیبی در او وجود داشت. می­دانستم هر کس با او ازدواج کند، بی­شک خوشبخت می­شود. خیلی مشتاق بودم این خواستگار همه­چیزتمام را ببینم. به او گفتم:

ـ امشب شام میهمان من هستید. می­خواهم این مرد خوش­شانس را ببینم.

گفت:

ـ نه... حالا خیلی زود است. بگذار چند روزی بگذرد و هر وقت مطمئن شدم که می­خواهم جواب مثبت به او بدهم، می­آورمش خانه شما...

خداخدا می­کردم نظرش عوض نشود و هرچه زودتر جواب مثبت را بدهد.

خلاصه از فردای آن روز مهناز موبه­مو، حرف­های آن مرد را برایم تکرار می­کرد.... مرد خیلی ثروتمندی نبود ولی استاد دانشگاه بود و تحصیل­کرده خارج... پسری شوخ­طبع و پرانرژی بود و اهل ورزش. چقدر شبیه به مهناز بود! انگار این دو برای هم ساخته شده بودند. دست آخر به مهناز گفتم:

ـ پس چرا معطلی؟ خب بله را بگو.

گفت:

ـ می­خواهم امشب او را بیاورم خانه شما و آنجا به او بله را بگویم...

از خوشحالی داشتم بال در می­آوردم. از مادرم خواستم آن کباب­سینی­های خوشمزه­اش را درست کند...

به خانه حسابی رسیدم. همه چیز مرتب بود و بالاخره عروس­خانم و آقاداماد آینده، آمدند.

بعد از سلام و احوال­پرسی گرم، نشستیم دور هم و از هر دری حرف زدیم. صدای تلویزیون از اتاق می­آمد. مسابقه فوتبال بود. می­دانستم تودل مهناز نیست که نتیجه فوتبال را بفهمد ولی با چشم­غره­های من سرش را می­انداخت پایین و هیچ نمی­گفت.

از آن طرفدارهای پروپاقرص فوتبال بود.... و همان حکایت قدیمی قرمز و آبی هم برایش مهم بود و حسابی طرفدار قرمزها بود...

آقاداماد هم کمی بی­قرار به نظر می­رسید ولی سعی می­کرد خودش را طوری جمع­وجور کند و هیچ نگوید. من هم از هر دری حرف می­زدم که بالاخره مهنازخانم بله را بگوید که یک­دفعه صدای بچه­ها از اتاق بلند شد و فریادزنان آمدند بیرون و گفتند:

ـ استقلال یک گل زد...

شروع کردند برای مهناز کری خواندن... حال مهناز خراب بود... صورت آقاداماد شکفته شد و با خوشحالی گفت:

ـ کی گل را زد؟

مهناز با حیرت رو به او کرد و گفت:

ـ مگر شما استقلالی هستید؟

گفت:

ـ از آن دو آتیشه­هایش...

مهناز بغض کرد و رفت توی آشپزخانه... من هم از موقعیت استفاده کردم و رو به مرد گفتم:

ـ لطفاً جلوی مهناز خیلی از استقلال تعریف و تمجید نکنید... مهناز و همه خانواده­اش پرسپولیسی هستند...!

آقاداماد برافروخته شد و گفت:

من هم همه فامیلم استقلالی هستند... اصلاً نمی­توانم یک پرسپولیسی را تحمل کنم. همان موقع مهناز آمد تو اتاق...

چشمتان روز بد نبیند. بحث قرمز و آبی بالا گرفت و این­ها تازه فهمیدند که در این مورد اختلاف نظر خیلی جدی دارند و اصلاً آبشان توی یک جوی نمی­رود... کرکری­ها تبدیل به جدال شد وقتی خبر گل پرسپولیس رسید...

خلاصه وضع خیلی خراب شده بود. مطمئن شدم که بله گفتن مهناز منتفی شده و این­بار هم کار به ازدواج نکشید...

دنیا انگار روی سرم خراب شده بود. از هر چه فوتبال و تیم بود نفرت پیدا کرده بودم. دست آخر وقتی دیدم این­دو مثل دوتا بچه به جان هم افتادند گفتم:

ـ خجالت بکشید به سن و سالتان نگاه کنید. مثلاً قشر تحصیل­کرده جامعه هستید حالا به خاطر دو تا رنگ دارید به جان هم می­افتید...

مهناز با اخم گفت:

ـ هیچ وقت فکر نمی­کردم با یک استقلالی بخواهم عروسی کنم

تشری به او رفتم و هردوی آنها را نکوهش کردم. بالاخره هردو شرمنده از رفتارشان از هم عذرخواهی کردند و دیگر نیمه­های شب بود که مهناز راضی شد بله را بگوید...

قرار شد در تمام دوران نامزدی­شان یک کلمه از فوتبال حرف نزنند... به خواهرهای مهناز هم سفارش کردم هرچه زودتر تدارک عروسی را ببینند...

بالاخره مهناز و جمشید با هم ازدواج کردند. اما طولی نکشید که بین­شان اختلافات زندگی آشکار شد. یک روز که با مهناز تماس داشتم دیدم دیگر حوصله قدیم را ندارد؛ خیلی در گفت­وگوها گرم نمی­گیرد. مطمئن بودم با من ـ که دوست قدیمی­اش بودم ـ مشکلی ندارد هرچند به نوعی در ازدواج او نقش داشتم.

سر درد دلش را باز کردم، متوجه شدم بشدت افسرده است و به قول قدیمی­ها حتی دل و دماغ حرف زدن از زندگی­اش را ندارد. این بی­حوصلگی­ اگر در مردها دیده شود تعجبی ندارد چون همه گرفتار کار و زندگی و زن و بچه­اند اما در مورد خانم­ها وضع فرق می­کند. مهناز در دوره تجرد بسیار پرجنب و جوش بود وقتی سر صحبت باز می­کرد حسابی مخ می­زد. حوصله می­خواست پای حرف او نشستن و شنیدن حرفهای متفاوت اما پرحرارت او مخصوصاً وقتی از فوتبال حرف می­زد.

نمی­دانم چه پیش آمده بود که مهناز به ته خط رسیده بود!

به هر ترتیب بود موفق شدم ته دلش را دریابم. هرچند از پیش می­توانستم حدس بزنم. بزرگ­ترین مشکل مهناز و جمشید، دعوای آبی و قرمز بود! و متأسفانه به این نتیجه رسیده بودند که نمی­توانند با هم زندگی و حتی همدیگر را تحمل کنند!

[]

امروز با صدای زنگ از خواب عصرانه بیدار شدم؛ مهناز بود با غرور و جسارت خاصی حرف می­زد: بالاخره این دندان لق را کندم و از دستش راحت شدم نمی­تونستم تحملش کنم بهم حق بده وقتی جمشید به من می­گه حتی خونم آبی است!

فهمیدم مهناز هنوز از زندگی عبرت نگرفته و کار بدتر از همیشه شده است.

 

 

داخل پرانتز: سخت­گیری و تعصب، خامی است

بحث کارشناسی ویژه صفحه خانواده

 

بسیاری از دغدغه­های اجتماعی و مشکلات انسان­ها به نوع بینش آنان بستگی دارد و در حقیقت بازخورد و نتیجه رفتار آنان است. همه ما بر این باوریم که روزگار آئینه رفتارها و گفتارهای ماست و خیلی زود نتیجه اعمال ما را به سمت خود ما می­تاباند و انعکاس می­دهد.

همین نکته، کلید حل معماهای بسیاری از مشکلات اجتماعی است. آن­که از مشکل عدم آرامش زندگی رنج می­برد، آن­که از زندگی لذت معنوی نمی­برد، آن­که از دست فرزندانش ناراضی است و.... باید از خود بپرسد که چرا این معضل در زندگی­اش پیش آمده و خود در زمینه­سازی آن به چه میزان نقش فعال داشته است؟!

یکی از مشکلات امروز جامعه ما «تعصب» و «حمیت»های بی­جا و توخالی است. خانواده­ای که بر روی نوع شغل خواستگار سخت­گیری دارند و یا میزان درآمد فرد، سطح زندگی پدر و مادر و ... به نوعی در ازدواج دیرهنگام فرزند نقش منفی ایفا می­کنند.

در ماجرایی که امروز خواندیم دختر 35 ساله است. ازدواج دیرهنگام وسواس­ها را دوچندان می­کند و انتخاب را مشکل­تر و تنوع گونه­های مختلف فکری و اجتماع خواستگاران را کم­تر.

در این حالت دختر و پسر بایستی از بسیاری از زمینه­­هایی که مانع ازدواج آنان می­شود یا سنگلاخی در مسیر زندگی به شمار می­رود، پرهیز کنند و از آن چشم بپوشند در غیر این­صورت زمینه­سازی بسیاری از مشکلات و ناهنجاری­هایی می­شود که خاستگاه آن موضوعی پیش پا افتاده و بی­اهمیت بوده است.

به عنوان مثال در این داستان تعصب بر سر دو تیم معروف آبی و قرمز، اولین زمینه­های اختلاف را از همان بدو ازدواج دختر و پسر فراهم می­کند؛ دختری که 35 سال دارد و پسری که بظاهر درس­خوانده و دنیاگشته است یعنی باتجربه! اما از آنجا که تعصب بی­جا چشم و گوش انسان را می­بندد و همه فضایل آدمی را زیر پای خود «له» می­کند، این زوج نیز همه آرزوها و آینده خود را ـ که دیر و به سختی به دست آورده­اندـ قربانی تعصب و آرزوی کاذب خود می­کنند!

براستی کدام عقل سلیم می­پسندد که انسانی شعور و ادراک خود را خرج برد و باخت تیمی بکند که خود در آن نقشی ندارد نه از برد آن نفعی می­برد و نه از باخت آن ضرری. در حقیقت علاقه و تعصب نسبت به یک تیم در زندگی این زوج جوان تبدیل به یک رقابت شد که نتیجه آن «باخت ـ باخت» است و هیچ نتیجه روشن و نشاط آوری در پی ندارد.

[]

از دیگر نکته­های مهم در این داستان، ریشه­دار بودن این تعصب است که به یک خرده فرهنگ و یک جریان اجتماعی در میان فامیل و بستگان تبدیل شده است! همین امر باعث شده که تعصب درباره یک تیم و شرط گذاری در هنگام ازدواج (درباره آن) یک فرهنگ تلقی گردد. این مصیبت، بسیار بزرگ از اندوه جهالت و تعصب است که پیش­تر از آن یاد کردیم.

امیدواریم خانواده­های محترم درباره این موضوع جدی­تر بیندیشند و به جای زمینه­سازی تحریک و تشویق فرزندان به طرفداری از تیم خاص ـ که زمینه­ساز خرده فرهنگ­ها و ناهنجاری­های اجتماعی و فرهنگی می­شود ـ آنان را به تأمل و اندیشه پیرامون موضوعات مهم­تر رهنمون باشند.

 

 
آیا ثروت، همه زندگی است؟
 
.... هرچه می­خواهند بگویند.... من کاری را می­کنم که مطمئنم برای بچه­ام بهتر است.... بگذرید بقیه هرچه دوست دارند بگویند. صدای داد و فریادهای مادرشوهرم را می­شنوید، به همه می­گوید من مادر بی­رحمی هستم... شوهرم هم به قاضی همین را گفت. ولی من هم حرف­هایم را زدم. به شما هم می­گویم. قضاوت به عهده مردم... مهم نیست که مردم از یک مادر چه انتظاری دارند. من کاری را می­کنم که یقین دارم برای بچه­ام بهتر است...
وقتی با جمشید عروسی کردم، یک دختر ساده از یک خانواده ساده و کارمند بودم.. برعکس جمشید از خانواده بسیار ثروتمندی بود و ازدواج ما کمی غیرعادی به نظر می­رسید.
همه فکر می­کردند برای هر دختر زیبایی می­تواند این شانس وجود داشته باشد که با یک پسر ثروتمند ازدواج کند. من هم به همین تصور اصلاً تردید نکردم که چرا جمشید مرا به همسری انتخاب کرده، که البته بعدها فهمیدم چقدر ساده­لوح بودم و چه ساده به قضیه نگاه می­کردم.
جمشید با من عروسی کرد چون پسر بسیار عصبی و بداخلاقی بود و کمتر دختری می­توانست او را تحمل کند. مگر این که آن دختر به طمع مال او بماند و صبوری کند. این دختر باید از طبقه­ای می­بود که هرگز این حجم پول و چنین خانه و ماشینی را به خواب هم ندیده باشد.
محاسباتش به ظاهر درست بود. چرا که واقعاً یک سال اول در حیرت بودم که چگونه می­شود که این­قدر در رفاه و بی­خبری زندگی کرد!! پدر و مادرم کارمند ساده بودند که همیشه حقوق یکی می­رفت برای اجاره و حقوق دیگری مخارج چهار نفر را باید تأمین می­کرد.
هرچند همان ماه­های اول متوجه اخلاق بد جمشید شده بودم ولی سعی می­کردم طاقت بیاورم و صبوری کنم. بچه که به دنیا آمد تازه فهمیدم مشکلات روحی و اخلاقی جمشید چقدر جدی است... در مورد بچه دستوراتی می­داد که اگر اجرا نمی­کردم زمین و زمان را به هم می­ریخت. حس می­کردم فقط یک خدمتکارم که باید دستورات را انجام بدهم در حالی که می­دانستم این حرف ها چندان هم علمی و صحیح نیست... مادرش دخالت­های عجیبی می­کرد، مثلاً غذایی که می­خواستم به بچه بدهم یا لباسی که تنش کنم حتماً باید با نظر او می­بود. همه توی این خانواده احساس می­کردند رئیسند و می­توانند دستور بدهند. کم­کم مخالفت کردم و برای آنها شوک بود که من بعد از دو سال زبان اعتراض پیدا کردم. می­گفتند پررو شده. می­گفتند باید جلویش را بگیریم، جنبه این همه رفاه و امکانات را ندارد....
همه چیز را با پول محاسبه می­کردند و من چون در شرایط مالی بسیار بهتری از خانه پدری­ام زندگی می­کردم طبق قاعده آنها باید دم نمی­زدم و ساکت می­ماندم...
توی خانه مدام دعوا و مرافعه داشتیم. جمشید اصلاً اهمیت نمی­داد که حداقل جلوی بچه داد و فریاد راه نیاندازد. کار به جایی رسیده بود که بچه از او می­ترسید و هر وقت جمشید می­آمد خانه، بچه می­خوابید....
دخترم چهار ساله شد و حرف نزد!
پیش هر دکتری می­رفتم می­گفت: این نوعی عکس العمل به وضعیت نابسامان خانه است ولی خانواده شوهرم و مخصوصاً خود جمشید همه چیز را به گردن من می­انداختند و می­گفتند این­ها همگی به خاطر تربیت بد و عدم توجه من به بچه است!! به نظر آنها باید روزی چند ساعت با دخترم کار می­­کردم تا بالاخره حرف بزند. در حالی که دکترها می­گفتند باید با خونسردی برخورد کرد و اصلاً نباید او را به زور وادار به حرف زدن بکنم.
اما آنها حرف هیچ پزشکی را قبول نداشتند... وقتی من نبودم با بچه خیلی مهربان و ملایم برخورد می­کردند ولی به محض این که من می­آمدم، جلوی بچه چنان رفتارهای بدی با من می­کردند که ترس در نگاه دخترم موج می­زد... نمی­دانید چقدر غصه می­خوردم که این بچه معصوم و بی­گناه در وسط ما بزرگترها چه رنج زیادی می­برد...
بچه در سن 5 سالگی دچار شب­ادراری شد. دیگر یقین داشتم باید او را از آن خانه بیرون بیاورم. مدتی به خانه پدرم برگشتم. دخترم روز به روز حالش بهتر می­شد. حتی وقتی جمشید می­آمد دنبالش و او را می­برد خانه مادرش، او حالش خوب بود. متوجه شدم وقتی با یکی از ماست وضع روحی­اش بهتر است. با دکترش صحبت کردم، گفت: دخترم رفتارش این است که حضور من و پدرش کنار هم چون همیشه همراه با خشم است او را دچار وحشت می­کند و...
کار من با جمشید به ته خط رسیده بود. موضوع طلاق را هم مطرح کردم. جمشید گفت به شرط این که بچه مال من باشد... گفتم نه..... حتی التماسش کردم که بچه را به من بدهد قبول نکرد. دست آخر راهی برایم باقی نمانده بود جز این که یا به آن زندگی فلاکت­بار کنار جمشید ادامه بدهم که بزرگترین لطمه را دخترم می­دید و راه دوم این بود که از جمشید جدا شوم و دخترم را هم از دست بدهم... خدا می­داند که انتخاب آسانی نبود. تکه وجودم را باید از خودم می­کندم. ولی هرچه بیشتر فکر کردم دیدم دخترم بدون من توی آن خانه خیلی آرام­تر و راحت­تر است. برای همین پذیرفتم و امروز به دادگاه آمدم که...
خدا می­­­داند چقدر غمگینم و جدایی­ام از بچه چه رنج بزرگی است. اما چاره­ای ندارم مگر این که جمشید حاضر شود بچه را به من پس بدهد.... قاضی گفت قانوناً بچه تا چند سال دیگر مال من است و بعد از آن.... شاید بهتر باشد از همین حالا کنار پدرش بزرگ شود و ... من دارم از نظر روحی به خودم سختی می­دهم تا دخترم وضعیت بهتری داشته باشد.
 
 
ثروت بهتر است یا.....؟!
 
داخل پرانتز
همه ما در طول زندگی حداقل یک بار با این سؤال مواجه شده­ایم که علم بهتر است یا ثروت؟ هر یک نیز به فراخور باور خود پاسخی برای این سؤال دست و پا کرده­ایم.
ثروت را با خیلی چیزهای دیگر نیز می­توان مقایسه کرد و همین سؤال را به گونه­ای متفاوت مطرح نمود:
اخلاق بهتر است یا ثروت؟
مرام بهتر است یا ثروت؟
فضیلت بهتر است یا ثروت؟ و....
ماجرای خانوادگی این زوج جوان هم ریشه در نوع پاسخ به همین سؤال دارد و در حقیقت مشکل آن­ها به نوع پاسخ­شان به این سؤال باز می­گردد.
دختری ساده از خانواده­ای معمولی با پسری ثروتمند ازدواج می­کند و ناگهان غرق در ثروت می­شود و به آرامشی رؤیایی و زندگی دور از انتظاری دست می­یابد. اما دیری نمی­پاید که دچار بحران­های متفاوتی در زندگی می­شود؛ همه این بحران­ها ریشه دارد در دیدگاه افراد آن خانواده ثروتمند و عروس­شان نسبت به «جایگاه ثروت در زندگی» و به نوع پاسخ آنان به سؤال مطرح­شده باز می­گردد ثروت بهتر است یا ...؟!
O
عروس خانواده ثروتمند بی­توجه به مناسبات اجتماعی و تناسب میان دو خانواده با پسری ثروتمند ازدواج می­کند. «بهت» پیش­آمده در ذهن او، باعث می­شود نتواند همه جوانب را بسنجد و درباره اخلاق و روحیات خواستگارش وسواس لازم را به خرج دهد.
O
پسر ثروتمند با اتکا به ثروت بظاهر ناتمام پدر، خود را صاحب همه دارایی­ها، بهره­های اجتماعی و رانت­های متفاوت می­پندارد حتی اخلاق بد خود را در مقایسه با ثروت، آن­چنان مذموم نمی­داند به عبارت دیگر او به سؤال «ثروت بهتر و مهم است یا اخلاق؟» پاسخ از پیش مشخصی دارد: «ثروت!»
این باور غلط نه تنها در جمشید (پسر ثروتمند) بلکه در تمام افراد آن خانواده ریشه دوانده است و همین دیدگاه باطل باعث فرافکنی آنان درباره خطاهای­شان می­شود. لکنت زبان دختر ـ که از ترس رفتار بد پدر ایجاد شده ـ به گردن مادر مظلومش می­افتد و دیگر رفتارهایی ازین دست...
یکی از بدترین نتایج این غرور ثروتمندی و بی­توجهی به فضایل انسانی این است که دختر، قربانی اخلاق بد پدر می­شود و استرس و ترس بر وجودش سایه می­افکند و نمی­تواند سخن بگوید در حقیقت دود این آتش سوزنده در چشم همه اهل خانه بویژه پدر می­رود اما همین تنبیه سخت نیز او را به بیداری و تنبه نمی­کشاند و مغرورانه او گناه را به گردن همسر بخت­برگشته­ای می­اندازد که به زعم خود به زندگی آرامی دست یافته است.
از دیگر نتایج این غرور کاذب و تعصب، باز شدن پای زن و مرد به دادگاه است و متلاشی شدن زندگی. زندگی­ای که از اساس بر پایه­های صحیحی بنا نشده است.
نقطه اوج تأسف و اندوه، وفاداری مادر در حق دخترش است که برای رهایی از بیماری لکنت حاضر می­شود از حق مسلم خود بگذرد و رنج بی­پایانی را بر جان بخرد او که تاوان پاسخ غلط خود را به آن سؤال مطرح­شده می­دهد، ساده­اندیشانه تسلیم القائات افراد متکبر و مغرور به ثروت می­شود و می­پذیرد که دوری او از دخترش، قطعاً باعث نجات او از بیماری لکنت خواهد شد!
[]
مرور این داستان، عبرت­های فراوانی برای خوانندگان این مجله در پی دارد. از جمله پرهیز از ثروت­اندوزی و دلبستگی به آن و توجه به آفاتی که این رذیلت به دنبال دارد. باید آموخت که ثروت­اندوزی و استفاده درست از آن، فرهنگ و ادب خاصی می­طلبد و آن که این ادب را نیاموخته.....
بگذریم!
از خدا جوئیم توفیق ادب
بی­ادب محروم شد از لطف رب
بی­ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد

ازدواج مصلحتی...

 

چشم که باز کردم در زندگی‌ام جز فقر و نداری چیزی ندیدم. هنوز بیش‌تر از یک ماه «شیرخوار» مادر نبودم که تقدیرم این‌طور ورق خورده بود که بی مادر بزرگ شوم. خدا را شکر می‌کردم که سایه پدر بالای سرم هست، اما راست گفته‌اند که گویی بر پیشانی هر کس سر نوشتی حک شده که راه گریزی از آن را ندارد...

 من این را در شانزده سالگی و هنگامی‌که پدرم بر اثر «سل» مرد فهمیدم؛ حال من مانده بودم و عمه پیرم که با دوختن و بافتن «کیسه حمام» آن قدر می‌توانست پول در بیاورد که فقط اجاره اتاقی را- که در جنوبی‌ترین نقطه شهر کرایه کرده بودیم - بپردازد!

من اما، هر چه بیش‌تر سختی می‌کشیدم، بیش‌تر با خودم متعهد می‌شدم که: «آن‌قدر درس می‌خوانم تا واسه خودم آدم مهمی بشم و زندگی راحت و بی دغدغه‌ای برای خودم و «عمه معصوم» درست کنم»

دیپلمم را گرفتم و آماده حضور در کنکور بودم که یک روز خانواده محترمی ـ که از سر و وضعشان و اتومبیل پارک شده جلوی در می‌شد تشخیص داد که ثروتمند هستند ـ پا به خانه نمور و کوچکمان گذاشتند و گفتند: «آمدیم خواستگاری» در همان نگاه اول می‌شد تشخیص داد که من اصلاً لقمه دهان «هوشنگ» نیستم؛ او فرزند یک خانواده ثروتمند بود.

 وقتی «در همان جلسه خواستگاری» از هوشنگ و پدر و مادرش پرسیدم «چرا من؟» خود هوشنگ گفت: «دل که فقیر و پولدار نمی‌شناسد؟ من عاشق شما شدم.»

عمه معصوم که خیلی با تجربه بود گفت: «اول تحقیق کن و بعد تصمیم بگیر...»

حق با او بود، چرا که وقتی از اهالی محل زندگی آن ها پرس‌وجو کردیم، همه همسایه‌ها در مورد هوشنگ می‌گفتند: «عیاش و خوش گذرونه...» اینها را وقتی به پدر و مادرش گفتم، آن پیرمرد و پیر زن گفتند: «درسته... کمی‌ کله شق بوده... اما حالا تصمیم داره آدم بشه» بعد هم پدر هوشنگ «قرآن» را گذاشت جلویم و گفت: «به این کلام ا... قسم که مثل دختر خودم ازت مراقبت می‌کنم...» برای من هم همان قسم کافی بود تا پا به زندگی هوشنگ بگذارم...

تا چند روز پس از ازدواجمان، حتی به محبت‌های هوشنگ با تردید نگاه می‌کردم؛ اما حرف‌های امیدوارکننده و پر شور او کم‌کم این نگرانی را از دلم بیرون کرد، مخصوصاً که در همان هفته اول بود که هوشنگ، سوالی را که ذهنم را پر کرده بود پاسخ داد: رعنا من می‌دونم که مدام از خودت می‌پرسی که چرا من به عنوان یک «بچه پولدار» یک‌مرتبه عاشق تو شدم! همان‌طور که این را هم خبر دارم که وقتی «عمه معصومه»ات آمد و در محل ما و در مورد من تحقیق کرد، جواب‌هایی شنید که باعث نگرانیت شده؛ این‌که من جوان لاابالی و خوشگذرانی بودم و... اما اشتباه می‌کنی عزیزم... من با یک مشت دختر اهل پارتی و میهمانی‌های آنچنانی اهل عیاشی بودم، اصلاً علت این که آنها از من به عمه‌ات بد گفتند این بود که فهمیدند من نمی‌خواهم با دختران آنها ازدواج کنم و قصد دارم با یک دختر فقیر زندگیم را تشکیل بدهم... رعنا! من عاشق تو هستم.

 

این حرف‌های هوشنگ آن‌قدر مرا به زندگی با او امیدوار ساخت که دیگر هیچ دلواپسی نداشتم، تنها چیزی که برایم عجیب بود نوع محبت‌ها و اظهار عشق هوشنگ بود که معمولاً در حضور پدر و مادر پیرش با من رفتاری‌ عاشقانه داشت، اما وقتی تنها بودیم رفتارش عادی بود. با این حال خود را این‌طور قانع کردم که «می‌خواهد به والدینش نشان بدهد که با من خوشبخت است!»

 

نزدیک به دو ماه از ازدواجمان می‌گذشت که هوشنگ مرا از طبقه بالای خانه پدری‌اش ـ که البته مستقل بود ـ به یک خانه شیک اما نقلی برد که اجاره‌ای بود؛ وقتی دلیلش را پرسیدم گفت: «من معتقدم عروس و مادر شوهر، دوری و دوستی!»

من منظورش را نفهمیدم و اشتیاقی هم برای این ماجرا نشان ندادم.

در همین ایام بود که کادو خریدن‌های پشت سر هم شوهرم آغاز شد؛ او به هر بهانه‌ای «جشن تولد و روز زن و اعیاد مذهبی و جشن‌های ملی و...» برایم هدیه می‌خرید، آن هم طلا و جواهر، که طبیعتاً من خوشحال می‌شدم؛ منتهی چون می‌دیدم او بیکار است و این‌طور ولخرجی می‌کند، مدام معترضش می‌شدم: «هوشنگ تو که هنوز سر کار نمیری چرا این‌قدر ولخرجی می‌کنی؟» او هم می‌خندید و می‌گفت: «نگران نباش عزیزم پدر و مادر پولدار، واسه همین روزها خوبند دیگه! ثانیاً: اون‌ها خودشون هم دوست دارن که من واسه تو خرج ‌کنم...»

 

در یکی از همین روزها بود که آن اتفاق افتاد. یکروز که هوشنگ بیرون از خانه بود متوجه شدم موبایل هوشنگ در خانه جا مانده زنگ پیامک موبایل است که صدا می‌کند، پیامکی را خواندم: «هوشنگ به من تلفن بزن، کار واجب دارم ـ از طرف مهناز.»

هر چه فکر کردم یادم نیامد که قبلاً این اسم را از زبان هوشنگ شنیده باشم! کمی فکر کردم و با خودم این‌طور اندیشیدم که؛ «دختر عمه‌ای... دختر خاله‌ای... شاید هم زن و یا خواهر یکی از دوستانش باشد؟!»

آن‌قدر یقین داشتم که چیزی به اسم خیانت در بین نیست. چند دقیقه بعد وقتی مشغول درست کردن غذا بودم اصلاً آن پیامک از ذهنم رفت...

بعد از ظهر بود که طبق معمول هوشنگ با یک دسته گل به خانه آمد و همان جملات زیبا و عاشقانه را تقدیمم کرد و همین که نشست جلوی تلویزیون تا چایی برایش بیاورم، یاد گوشی موبایلش افتاد و «صفحه کلید» را باز کرد و بلافاصله و با عجله داخل حیاط شد و بدون این‌که من صدایش را بشنوم نزدیک به 20 دقیقه مشغول مکالمه با موبایلش شد.

صحبتش را که تمام کرد و به اتاق برگشت، همان‌طور که چایی سرد‌ شده‌اش را تعویض کردم و یک فنجان چای داغ جلویش گذاشتم، بی هیچ منظوری و با خونسردی پرسیدم:

زنگ زدی به مهناز...؟ با اون داشتی حرف می‌زدی دیگه؟

برای اولین و آخرین دفعه بود که چهره شوهرم را آن‌طور یخ کرده و رنگ پریده دیدم؛ خیره‌ام شد و در حالی که استیصال در چهره‌اش موج می‌زد گفت:

کی...؟ چی...؟ آهان... آره... مهناز بود...

حالا این مهناز کی هست؟

این را پرسیدم و شوهرم دستم را گرفت و کنارش نشاند و گفت:

راستش رو بخوای این مهناز یکی از همان دوستان «دوران جاهلیت» منه! در حقیقت من بعد از این‌که با تو ازدواج کردم دور همه دوستان قدیم را یک خط قرمز کشیدم و به همه شون گفتم که دیگه من رفتم جزو مرغ‌ها و کاری باهام نداشته باشند... این مهناز هر از گاهی زنگ می‌زنه من هم برای این‌که تو حرف‌های زشتم را نشنوی، رفتم داخل حیاط و حسابی این دختره نفهم را شستم گذاشتم کنار... این تمام ماجرا بود...

از این‌که می‌دیدم شوهرم این‌قدر صادقانه حرفش را با من می‌زند احساس غرور کردم و خود را در اوج خوشبختی یافتم و...

من خدا را شکر کردم که چنین زندگی شاد و بدون مساله‌ای نصیبم شده اما... اما انگار کمی برای شکرگزاری عجله کردم...

 

چند هفته‌ای بود که شاهد بگو مگوی هوشنگ با پدر و مادرش بودم؛ اوایل توجهی نمی‌کردم و با خود می‌گفتم: «مساله بین فرزند و پدر و مادر است و به من ربطی نداره...»

اما یک روز که به همراه شوهرم به خانه پدر و مادرش رفته بودیم و من برای خریدن نان تازه بیرون رفته بودم، چون در خانه باز بود داخل شدم و هنوز حیاط پر از درخت خانه را رد نکرده بودم که دیدم هوشنگ باز هم دارد با پدر و مادرش بحث می‌کند و چون آنها مرا ندیده بودند، خواستم داخل اتاق‌ها بشوم؛ وقتی نام خودم را از زبان مادر شوهرم شنیدم، ناخواسته ایستادم و استراق سمع کردم. شهلا خانم مادر هوشنگ می‌گفت: «این رعنا بیچاره که اصلاً اهل این حرف‌ها نیست... اون وقت به تو گفته چرا پدر و مادرت خانه را به نام تو نمی‌کنند؟»

در حالی که معنی حرف شهلا خانم را نمی‌فهمیدم، پاسخ هوشنگ را شنیدم:

ـ معلوم که نمیاد به شما بگه... ولی همین دیشب به من می‌گفت: «اگر من فقیر نبودم، پدر و مادرت حتماً این خانه را که زیر پاشون انداختن می‌دادن به ما...»

هوشنگ این را گفت و ادامه داد: «اصلاً مگه من بچه شما نیستم؟ شما هم ماشاا... فقیر نیستین که؟ چه ایرادی داره سند این خونه‌رو به نام من بزنید و خودتون یک آپارتمان نقلی و کوچک واسه خودتون بخرین؟»

شهلا خانم سکوت کرد، اما حاج آقا ـ پدر شوهرم ـ گفت:

«پسرم هوشنگ جان... آخه ما که هنوز نمردیم که تو می‌خوای آواره‌مان کنی؟

وانگهی؛ من و مادرت از این خونه خاطره داریم، من همین فردا یک آپارتمان برات می‌خرم و...»

هوشنگ اما با دلخوری پاسخ داد: «انگار حق با رعناست.... اگه اون دختر از خانواده فقیری نبود هرگز نه نمی‌گفتین...»

 

 

 

 

ولی مادرجون... پدرجون، به ارواح خاک مادر و پدرم قسم من تا حالا یک کلمه هم در مورد این خونه ـ یا هر خونه دیگری ـ حرف نزدم!

شهلا خانم نگاه معنی‌دار به شوهرش انداخت و رو به من گفت: «خدا را شکر که موضوع را مطرح کردی تا ما هم مطمئن بشیم در مورد تو اشتباه نکردیم ...!»

نشستم و دست مادر شوهرم را بوسیدم و چند روز بعد وقتی دوباره همراه هوشنگ به خانه آنها آمدیم، شهلا خانم رو به من کرد و گفت: «عروس عزیزم... اگر ما بخواهیم یک آپارتمان 90 متری در همین اطراف برای شما بخریم، تو اعتراض داری؟» من که از قبل در جریان بودم خود را بسیار شاد نشان دادم و... اما هوشنگ با دلخوری پاسخ داد: «باشه... قبوله... من خودم آپارتمان خوبی سراغ دارم... میشه لطفاً پول را مرحمت کنید...؟»

این بار نوبت حاج آقا بود که گفت: «ولی این خونه به نام رعنا میشه!»

این مرتبه هوشنگ حسابی عصبانی شد و با ناراحتی از خانه بیرون رفت تا من به آنها اصرار کنم که خانه را به نام پسرشان بکنند

 

 

ـ اما حاج آقا فقط می‌گفت: «این کار درست نیست... این کار درست نیست...» اما سرانجام آن‌قدر اصرار کردم تا آنها راضی شدند و آخر شب که به خانه برگشتم موضوع را به هوشنگ گفتم و...

 

 

 

 

 

 

 

 اما او اصلاً خوشحال نشد! با این حال فردا صبح به خانه پدر و مادرش رفتیم تا آن ها پول خرید خانه را به هوشنگ بدهند، موبایلم زنگ خورد تا تلخ‌ترین خبر عمرم را از همسایه‌های خانه قدیمی بشنوم: «عمه معصوم‌ فوت کرد...»

هم‌زمان با برگزاری ختم عمه معصوم بود که یک مرتبه هوشنگ غیبش زد فکر می‌کردم او با دوستانش راهی شمال شده و پس از چند روز تفریح بر می‌گردد و... اما مراسم هفت عمه معصوم که تمام شد و به خانه برگشتم، ابتدا فکر کردم دزد به خانه زده و همه قالی‌ها و طلاها و... را برده، اما وقتی یادداشت هوشنگ را دیدم تازه فهمیدم با چه نامردی زندگی می‌کردم. هوشنگ نوشته بود:

«رعنا تو موقعی که نامه مرا می‌خوانی که من در ایران نیستم... وکالت طلاق را برایت گذاشتم، مرا ببخش، اما این تنها راهی بود که بتوانم با مهناز به سرزمین آرزوهای‌مان «اروپا» برسم.»

نامه را چند بار خواندم و هر مرتبه گیج‌تر می‌شدم و چیزی سر در نمی‌آوردم، تنها راهی که بلد بودم خانه حاج‌آقا و شهلا خانم بود...

 

حاج آقا وقتی شنید قضیه چی شده، در حالی که از خجالت توی صورتم نگاه نمی‌کرد.

 گفت: مهناز یکی از اون آشغال‌هایی بود که هوشنگ توی پارتی‌های شبانه باهاش آشنا شده بود؛ هوشنگ خیلی خواست ما را راضی کند به ازدواجش با او رضایت بدهیم... ولی من و مادرش می‌گفتیم: «باهاش ازدواج کن ولی روی کمک ما حساب نکن...» این‌طوری بود که ‌کم‌کم مهناز از سر هوشنگ افتاد و موقعی‌که آمد و گفت عاشق تو شده، واقعاً فکر کردیم سرش به سنگ خورده... نگو این پسره نمک به حرام نقشه کشیده، ازدواج با یک دختر تنها و بدون خانواده بهترین فرصت برایش بود تا از سادگی و تنهایی تو استفاده کنه و هم ما و هم تو را فریب بده و... حالا هم با فروش تمام طلاهایی که برای تو کادو می‌خرید ولی پولش را از ما می‌گرفت، و با فروختن فرش و لوازم عتیقه و همچنین فروختن ماشین، به اضافه پولی که بابت خرید خانه از ما گرفت، همه را روی هم گذاشت و دست در دست اون مهناز نانجیب رفت و دنبال سرنوشت نکبت زده‌اش!

 

 

 

 

داخل پرانتز

یک خط و چند مقصر

ازدواج مصلحتی، تلاش برای رهایی از زندانی به نام خانه، به نام فقر و... داستانی تکراری است که همه شنیده‌اند و هنوز هم عده‌ای از سرنوشت تلخ بی توجهی به آن عبرت نمی‌گیرند و خود عبرت‌ساز می‌شوند.

در داستان «ازدواج مصلحتی» باز هم مثل همیشه، ذائقه ما از شنیدن روایت تلخ سرنوشت دختری فقیر و یتیم تلخ می‌شود؛ دختری که به نان بخور و نمیری که عمه‌اش با فروش کیسه حمام برای او می‌آورد قانع نیست و برق ماشین خوش رنگ و آب اولین خواستگار پولدار، چشم او را می‌زند و دل از دست می‌دهد.

این داستان، هر چند با دیگر ماجراهای شبیه آن تفاوت‌های فاحشی دارد اما در «نتیجه» با آن‌ها یکی است: طلاق و تنهایی؛ بی آن‌که ازدواج و آینده‌ای برای او ترسیم شده باشد!

با مروری بر ماجرای این دختر و ازدواج مصلحتی و تلخ او نکات تازه‌ای درمی‌یابیم:

 

1. توبه گرگ مرگ است! ای کاش دختر این داستان این قدر ساده اندیش نبود و وقتی در تحقیق اولیه متوجه شده داستان عیاشی و خوش‌گذرانی هوشنگ، «داستانی است که بر هر سر بازاری هست» اندکی تامل می‌کرد و می‌اندیشید فردی که در منجلاب فساد غرق شده می‌تواند براحتی به زندگی عادی باز گردد؟ و اصولاً با دختری تا این حد ساده‌اندیش به‌راحتی زندگی کند به عبارت دیگر، می‌تواند ریاضت‌کشی شود و به بادامی بسازد؟!

 

2. قسم خوردن و تعهد دادن پدرشوهر بر این که مثل دخترم از تو مراقبت می‌کنم، هر چند برای دختر، امید بخش است اما زندگی ساز نیست. دختر آمده با همسری به نام هوشنگ زندگی کند و تضمین بخش زندگی او رفتار هوشنگ است نه پدر و مادر او. این اشتباه دوم قهرمان شکست خورده داستان ماست.

 

3. عشق با شناخت به دست می‌آید و حد اندازه آن را عقل تعیین می‌کند نه احساس. آن چه ذهن را دچار کلنجار می‌کند این است که این عاشق  تمام عیار (!) چه قدر همسرش را شناخته و از او چه دیده که به او تا این حد اظهار عشق می‌کند؟ این سوالی است که دختر، لازم بود برای آن پاسخی بیابد؛ اما هر بار، ساده اندیشانه خود را قانع می‌کند از کنار آن به سادگی می‌گذرد!

 

4. تحول در زندگی و یک باره از فقر به ثروت رسیدن، تبعاتی به‌همراه دارد یکی از این تبعات، رو شدن نقطه ضعف‌هاست.

به نظر می‌رسد نقطعه ضعف دختر دو برابر هوشنگ‌ رو شده بوده است و هوشنگ «رندانه» با خرید هدیه‌های گران قیمت و اظهار عشق‌های آن چنانی در بستن چشم و گوش دختر و پوشاندن خطاهای پیشین خود، سعی داشته است! اگر دختر، به این بی‌تناسبی در رفتار همسر و افراط او در هدیه دادن اندکی شک می‌کرد قطعاً داستان زندگی‌شان روند دیگری پیدا می‌کرد.

 

5 . ساده‌اندیشی دختر و تواضع و اظهار حقارت او در برابر همسر تا بدان جا پیش می‌رود که در برابر مراودات تلفنی همسر با بیگانگان نیز بسیار خنثی عمل می‌کند و زمینه را برای روتوش ـ و به عبارتی: ماست مالی قضایا - به دست خود فراهم می‌سازد! به نظر می‌رسد این نوع ضعف رفتار دختر در برابر اشتباهات آشکار و جسورانه همسر، ریشه در فاصله فرهنگی و اقتصادی آنان دارد و به نوعی زن در هر برخورد به این فاصله می‌اندیشد و نگران عواقب زندگی خود و از دست دادن نعمت‌های یک شبه بدست آمده است!

 

6 . از ضعف و بی تدبیری والدین هوشنگ نیز نباید اغماض داشت. والدین، لازم است در برابر افزون‌خواهی‌ها و خطاهای فرزند، موضع جدی بگیرند و هستی و دارایی خود را با سرنوشت فرزند خود گره نزنند.

فرزندی که تکیه به ثروت انبوه پدر دارد و می‌داند از  او حسابرسی نمی‌شود ‌ـ هر چقدر هم خویشتن‌دار باشد ـ بر اساس نازپروردگی، جوهره تلاش و کار در وجود او نمود نمی‌یابد و دچار زاویه‌ها و انحرافاتی در زندگی خواهد شد.

 

نکته آخر این که، در این داستان هم تصمیم عجولانه دختر و هم بی تدبیری‌های هوشنگ زمینه‌ساز بروز چنین رفتار ناجوانمردانه و دور از انصاف هوشنگ شد و هر چند مقصر اصلی این داستان، هوشنگ است اما نباید از عناصر زمینه‌ساز در بروز خطاهای او غافل بود.

 

تقاص

 

از همان کودکی کانون توجه بودم. هر چیز زیبایی که خریده می­شد، هر جنسی که گران­قیمت­تر و خوش­رنگ­و­رو­تر بود، صاحب اصلی آن من بودم. چیزی نبود که دست روی آن بگذارم یا چشمم را به طرف آن برگردانم و مادر و پدرم از خریدن آن امتناع کنند.

تمام این­ها مزیت بود و مرا در بین دختران فامیل تبدیل به فردی خاص کرده بود. مادرم فرد روشنفکری بود و پدرم آدمی فوق­العاده اجتماعی و تحصیل­کرده.

روزی را به خاطر ندارم که مادر و پدر از سر کار آمده باشند و برای من که عزیزدردانه­شان بودم چیزی نخریده باشند. از لباس گرفته تا عروسک و ..... زیباترین و بهترین مارک­هایش برای من بود. من با داشتن آن همه امکانات همیشه مورد حسادت بودم ولی از حسادت خودم چیزی کم نمی­شد.

تک­دختر خانواده بودم و همه تنها به من توجه می­کردند. عمو و عمه­ای داشتم که بچه­دار نمی­شدند و من نیز با این وضعیت از طرف کل فامیل حمایت می­شدم. من دختر مغرور و خودسری بودم ولی تا زمانی که هنوز پا به دوران نوجوانی و جوانی نگذاشته بودم، رفتارهایم برای هیچ کس زننده و زشت نبود.

مادر و پدر خیلی لوسم کرده بودند ولی من از این وضعیت خیلی راضی بودم و هرگاه این لقب در فامیل یا در بین دوستان مدرسه به من داده می­شد، ناراحت نمی­شدم، زیرا می­دانستم من از تمام آنها بالاتر هستم.

تازه دیپلم گرفته بودم که پسر همسایه­مان به خواستگاری آمد. اصلاً خانواده او را هم­ردیف خانواده خودم نمی­دانستم و به پیشنهادش فکر نکرده جواب رد دادم. خیلی اصرار کرد و بارها به خانه­مان آمد اما مرغ من یک پا داشت و او را حتی لایق فکر کردن هم ندیدم.

من در زندگی­ام چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ مهر و محبت و عشق و صفا در خانواده چیزی کم نداشتم ولی هم­چنان حسادت می­کردم. از ماشین دوستم که دختری از خانواده متوسط بود تا جشن عروسی دخترخاله­ام. تمام آنها حسادت مرا برمی­انگیخت.

زمانی که دانشگاه قبول شدم از پدر ماشین مدل­ بالایی خواستم تا کسی مانند آن را نداشته باشد. پدر نیز آخرین مدل ماشین را برایم خرید. با ماشین به دانشگاه می­رفتم و هم­چنان فکر می­کردم با این روش کانون توجه همه هستم.

دوستی صمیمی به نام معصومه داشتم که او را مانند خواهرِ نداشته­ام دوست داشتم. اکثر روزهای بیکاری­مان هم با هم سپری می­شد. معصومه مانند من تک دختر خانواده بود با این تفاوت که از هر چیزی که من داشتم ساده­ترین­هایش را معصومه داشت. تنها کسی که از حسادت­های من جان سالم به در برده بود معصومه بود. تا این­که برای وی خواستگاری آمد. حمید پسری خوش­پوش و از خانواده­ای با اصل و نسب و پولدار بود. این مسأله مرا به فکر فرو برده بود که چرا همسایه­مان باید با این وضعیت به خودش اجازه دهد که به خواستگاری من بیاید و حمید با آن وضع مالی و ظاهر موجهی که داشت از معصومه خوشش بیاید؟!

تمام این­ها در ذهنم می­گذشت و به کسی چیزی نمی­گفتم. حمید و معصومه خیلی زودتر از انتظار همه، قرار نامزدی­شان را گذاشتند. اما حسادت بدجوری چشمانم را کور کرده بود.

برای به چنگ آوردن حمید هر کاری می­کردم. با هر ترفندی بود شماره حمید را پیدا کردم و به دور از چشم معصومه با او قرار گذاشتم و از خانواده ثروتمندم و علاقه­ام به او گفتم. خودم را خیلی بهتر از معصومه نشان دادم. حمید خیلی ضعیف­تر از آن چیزی بود که فکر می­کردم. خیلی راحت پیشنهادم را پذیرفت و قول داد که به زودی قرار نامزدی­اش را با معصومه به هم بزند.

درست یک هفته بعد، حمید تمام قرارهایی را که بین خودش و معصومه بود، به هم زد و گفت که دیگر او را نمی­خواهد.

بیچاره معصومه آن روز به خانه­مان آمد و در آغوشم ساعت­ها گریه کرد اما نمی­دانست که من مسبب تمام بدبختی­های او هستم. آن روز معصومه خیلی غمگین از پیش من رفت و من در اوج خوشبختی بودم.

آخر همان هفته حمید به خواستگاری من آمد و ما خیلی زود با هم نامزد شدیم. روزهایم به زیبایی و شیرینی هرچه تمام­تر می­گذشت و قرار عروسی را برای آخر ماه گذاشتیم. جریان را تا مراسم عروسی از معصومه مخفی نگه داشتم تا مشکلی برای من به وجود نیاورد و مانع کارهایمان نشود. وقتی کارت عروسی را به در خانه معصومه فرستادم، بیش از هر چیز دلم می­خواست عکس­العمل او را ببینم!

معصومه ناباورانه در جشن عروسی­ام شرکت کرد و حتی به من تبریک گفت و صورتم را بوسید و برای هر دویمان آرزوی خوشبختی کرد.

آن­شب حال بدی داشتم. یک آن خودم را جای معصومه گذاشتم ولی زود خودم را از آن وضعیت نجات دادم و به زندگی­ام با حمید فکر کردم.

رابطه من و معصومه از روز بعد از عروسی هم­چنان ادامه داشت و معصومه اصلاً کار زشتم را به روی من نیاورد. 3 ماه بعد از عروسی­ام معصومه با علیرضا یکی از دانشجویان سال آخر رشته مهندسی ازدواج کرد و مرا هم به عروسی­اش دعوت نکرد. حق داشت و من نیز اصلاً دلگیر نشدم.

من در هوای خوش عاشقی سرمست بودم و نمی­دانستم که خدا زمانی تقاص دل شکسته معصومه را از من خواهد گرفت. زندگی معصومه خیلی خوب پیش می­رفت اما من و حمید بعد از دو سال زندگی و کلی کشمکش درست در روز سالگرد عروسی­مان از یکدیگر جدا شدیم. تمام آن حسادت­ها کار دستم داده بود.

الآن موقعیتم خیلی فرق می­کند. آن­همه وسیله­های گران قیمت و ماشین و خانه­ای که به نامم بود به دادم نرسید و زندگی­ام از هم پاشید. اکنون معصومه و علیرضا کودکی یک ماهه دارند و من و حمید با بیرون آمدن از دادگاه هر کدام به دنبال سرنوشت خود رهسپار شده­ایم.....

 

داخل پرانتز

مکن کاری که بر پا سنگت آید....

از گذشته دور، همه شنیده­اند و می­دانند که «الحسود لا یسود»؛ انسان حسود هیچ­گاه بر قلب­ها حکومت نمی­کند و به سروری و سیادت دست نمی­یابد.

در داستان تقاص هم به حقیقت این سخن نورانی دست می­یابیم و باور می­کنیم. می­بینیم که فرد با آن­که در ناز و نعمت بزرگ شده و از تمامی امکانات زندگی برخوردار است، اما به حقیقت واقعی زندگی، یعنی آرامش و تعالی نمی­رسد! به عبارت دیگر به «آنِ» زندگی نمی­رسد. چرایش معلوم و جوابش کاملاً روشن است؛ پول همه زندگی نیست و خلأهای هویت آدمی را نمی­تواند برطرف کند. اما اگر بخواهیم این مشکل را ریشه­یابی کنیم با چند واقعیت مهم در زندگی این زن، روبرو می­شویم؛ واقعیت­هایی که برای دیگر زنان عبرت­آموز است و جنبه آموزشی و تعلیمی در زندگی دارد.

1ـ محبت به فرزندان، فقط به خرید کالا و غرق کردن او در نعمت­های زندگی محدود نیست. «محبت» ابعاد مختلفی دارد. در این داستان، پدر و مادر اهل مطالعه و به اصطلاح از اهالی فرهنگ هستند و برای جبران عدم حضور خود در زندگی، فرزند خود را غرق نعمت می­کنند اما این روش، فرزند را تک­بعدی و قشری بار می­آورد: «نازپرورده»، «ازخودراضی»، «حسود» و ... همه این­ها خلأهای عاطفی است که در نهان فرزند ریشه یافته است و طبیعتاً تأثیر خود را در دوره­های بعد زندگی­ خواهد گذاشت.

2ـ درست گفت حافظ، که فرمود:

نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست(راه به جای)

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

درست به همین دلیل است که از سادگی معصومه تعجب می­کند و از جلب توجه حمید به او ـ با وجود آن­همه سادگی ـ در شگفت می­شود. قهرمان داستان در حقیقت حمید را با خود از نظر ثروت می­سنجد و تصور می­کند معصومه و حمید از سنخ هم نیستند (چون معصومه ثروتمند نیست!) و دقیقاً بر اساس همین بینش غلط، سعی دارد حمید را به سمت خود بکشاند چرا که او را در شأن خود می­داند و ... در همین جاست که «حسادت» به مفهوم واقعی خود در رفتار او نمود می­یابد.

3ـ افراد مغرور و خودبین، معمولاً آستانه تحمل بسیار پایینی دارند بویژه در مواجهه با موفقیت دیگران بسیار زود تغییر رفتار می­یابند و نمی­­توانند

شاهد تعالی و رشد دیگران باشند، بدتر از آن­، این­که در صدد مانع­تراشی در رشد آنان برمی­آیند همه این نوع نگرش­ها و رفتارها ریشه در همان

حسادت دارد که ذکر آن به میان آمد.

از نتایج نازپروردگی، عجب و خودبینی است که تبعات منفی فراوانی در زندگی دارد. از مهم­ترین آن­ها، دوری از اجتماعات است. صاحب عجب، خود را برتر از دیگران می­داند و سعی در دوری از آنان دارد همین امر فاصله اجتماعی را به وجود می­آورد.

احساس تنهایی قهرمان داستان به همین امر بازمی­گردد. این­که در داستان می­خوانیم فقط با معصومه می­تواند رفتار و گفتار داشته باشد، دقیقاً به همین امر باز می­گردد.

5ـ حسادت و خود­برتر­بینی، وقتی ملکه رفتاری فرد شد، همیشه مایه دردسر اوست. اگر می­بینیم قهرمان داستان ازدواج موفقی ندارد ریشه در همین مسأله دارد می­توان حدس زد حمید، همسر او دو سال را به سختی تحمل کرده است!

*

حرف آخر این­که پول و نعمت­های دنیایی، اگرچه زمینه­ساز خوش­بختی است اما همه خوش­بختی زندگی نیست. قهرمان داستان به خلاف «معصومه» ـ که ثروتی ندارد ـ ثروتمند و نازپرور است اما خوش­بخت نیست. هرچند با انتخاب همسر مورد نظر خود سعی داشته زمینه­های خوش­بختی خود را مضاعف سازد اما از آن­جا که ریشه مشکلات در نگرش اوست و نوع نگاه به زندگی، به خوش­بختی واقعی نمی­رسد و با چشمان حیرت­زده و دلی پریشان و پشیمان شاهد خوش­بختی معصومه است هم­او که از نظر او ارزش اجتماعی نداشته است....

 

 
صف

پیشنهاد ازدواج

 

 

 

این دایی من، آشوب به پا کن قهاری است. هر سال تابستان که به تهران می­آید انگار نذر دارد چندتا از این خواهرزاده­ها و برادرزاده­ها را زن یا شوهر بدهد!.... امان از دست دایی!

دایی­جان سی سالی است که به خارج رفته است. آن­جا صاحب زن و بچه شده و ماندگار شده است... تا بستان­ها یکی دو ماهی به ایران می­آید و به قول خودش می­آید که هوای ایران به سر و کله­اش بخورد و لذت زندگی را ببرد تا بقیه سال بتواند زن فرانسوی و بچه­های یخ مو بورش را تحمل کند!! البته برای مزاح این را می­گوید. عشق او به زن و بچه و به ایران، او را برای همیشه آواره مرزها کرده!

آن­سال هم انگار قرعه به نام من افتاده بود. تازه درسم تمام شده بود و دنبال کار می­گشتم. دایی­جان همان شب اول که مرا دید، گفت: به جای این­که این­قدر دنبال کار بگردی، برو شوهر کن.

من هم به شوخی گفتم: حالا کو شوهر؟

دایی اخمی کرد و گفت: خیلی هم دلشان بخواهد، دختر به این خوبی و نجیبی باید صبح یک خواستگار داشته باشد شب یک خواستگار دیگر!....

آن­شب اصلاً به عاقبت این حرف فکر نکردم. یعنی اصلاً فکر نمی­کردم چنین عاقبتی داشته باشم!

خلاصه دایی­جان انگار جدی­جدی تصمیم گرفته بود مرا شوهر دهد. از آن روز به بعد هر کجا که می­رفتیم چشم­چشم می­کرد که یک پسر خوب برایم پیدا کند.

طبق معمول که دایی هر سال به شهرهای ایران سفر می­کرد، آن­سال تصمیم گرفت به شیراز برود و از قضا من و چند تا از دخترخاله­هایم هم با او به یکی از هتل­های سنتی شیراز رفتیم و دایی­جان آن­قدر از محیط و معماری آن خوشش آمد که رفت سراغ رئیس هتل و کلی با او گپ زد و در این میان فهمید رئیس هتل یک پسر تحصیل­کرده دارد که کنار پدرش مشغول به کار شده. دایی هم بی­مقدمه به او گفته بود که یک خواهرزاده مجرد دارد و ....

خلاصه پاک آبروی مرا برده برد و از آن بدتر که مرد بیچاره توضیح داده بود که پسرش طبق رسم خانوادگی نامزد دختر عمویش است... من که داشتم آب می­شدم. اما این اول راه بود.... به تهران که برگشتیم به دیدن یکی از دوستان قدیمی­اش رفت و آن­جا هم پرس­وجو کرد که آیا پسر خوب مجرد سراغ دارند یا نه..... دوست قدیمی دایی هم یکی دو پسر را معرفی کرد و......

نمی­دانید چه آبروریزی شده بود. هرچه سعی می­کردم دایی را مجاب کنم که دست از کارهایش بردارد فایده­ای نداشت. به نظرش اصلاً عیبی نداشت یک دختر دنبال شوهر بگردد تا یک پسر دنبال زن!

اما عرفی گفتند رسمی گفتند.... من این­جوری خیلی خجالت­زده می­شدم ولی از نظر دایی کار کاملاً عادی بود.

من حسابی کلافه شده بودم به طوری که می­خواستم بروم یزد خانه عمه­ام بمانم تا دایی تعطیلاتش تمام شود و از ایران برود و به این آبروریزی­اش خاتمه بدهد....

فقط دو هفته به رفتن دایی مانده بود که یک روز به محل کارم تلفن کرد و گفت: می­خواهم بیایم دنبالت که برویم خرید...

آخر وقت آمد. از قضا رئیسم کاری به من داده بود که مرا تا دیروقت آن­جا نگه داشت و دایی مجبور شد یک ساعتی معطل شود و در این یک ساعت از اقبال خوب یا بد من هم­صحبت یکی از همکارانم شد به نام محمود.

وقتی از شرکت بیرون زدیم خدا رو شکر دایی حرفی راجع به محمود نزد و نفس راحتی کشیدم. فکر کردم یا از صرافت این کار افتاده یا از محمود خوشش نیامده و به این قضیه اهمیتی نداده....

هفته بعد محمود از طریق یکی از همکارها از من خواستگاری کرد و اجازه خواست همراه خانواده بیایند و... من هم تلفن پدرم را دادم... دایی دیگر رفته بود و احساس می­کردم چه اتفاق خوبی است که در نبود دایی این مراسم برگزار می­شود....

خلاصه این­که این رفت و آمدها به ازدواج من و محمود ختم شد... محمود اصرار داشت مراسم عروسی­مان در تابستان انجام شود که دایی هم آمده باشد! اول تعجب کردم که چرا این اصرارها را می­کند تا این­که یک روز رازی را برملا کرد و گفت: همان روز که دایی­جان به شرکت آمده بود، از هر دری با من صحبت کرد و از من پرسید که چرا ازدواج نمی­کنم....

من هم گفتم به محض این­که یک دختر خوب پیدا کنم دست به کار می­شوم و او هم با خنده گفت: این خواهرزاده من...

من هم وقتی مطمئن شدم تو قصد ازدواج داری، خوشحال شدم و با اعتماد به نفس بیشتر پا پیش گذاشتم. ولی همان­جا او از من قول گرفت این موضوع را فعلاً به تو نگویم والا جواب تو منفی خواهد بود.

نمی­دانستم از دست دایی عصبانی باشم یا بخندم!....

فکر می­کنید این داستان، ختم به خیر شد؟! نه! بالاخره دود این رفتار دایی­جان من به چشمم رفت. بالاخره هر زندگی فراز و نشیبی دارد و مشکلاتی. مشکلات من هم بعد از یک سال شروع شد. در حقیقت دلسوزی دایی­جانم برای من شد مایه دردسر و هر جا محمود کم می­­آورد پیشنهاد دایی­جان را پتک می­کرد و می­کوباند به فرق سرم!

بار اولی که محمود این ماجرا را به رخم کشید برایش به طور کامل توضیح دادم که من دختر مانده از ازدواج نبودم و اگر دایی­ام بابت ازدواج من حرفی زده و پیشنهادی کرده، از سر دلسوزی­اش بوده و دلش می­خواسته کار خیری انجام دهد اما راهش را بلد نبوده. بعد هم داستان هتل شیراز و پیشنهاد دایی به مدیر هتل را برایش گفتم. اما از بد حادثه این قصه هم به ضرر من تمام شد و کار به جایی رسید که تحمل حرف­های محمود برایم مشکل شد.

حالا در دادگاه نشسته­ام و منتظر رأی طلاقم. امیدوارم دایی­ام خبر تلخ طلاق مرا بشنود و دیگر از این ثواب­ها نکند یا لااقل روشی عاقلانه­تر در پیش گیرد....

 

داخل پرانتز

خدمت به دیگران خوب؛ اما به چه قیمت؟!
حتماً حکایت «دوستی خاله خرسه» را شنیده­­اید! شاید بتوان در این ماجرا رفتار «دایی» را نمونه­ای از دوستی نابخردانه و جاهلانه دانست.

در جامعه ما کم نیستند افرادی که نیت خیری در کار دارند اما نتیجه کارشان منفی و زشت است و جز تخریب شخصیت افراد و برباد دادن آبروی­ ایشان ثمری ندارد!

در این ماجرا خواندیم که دایی­ در خارج از ایران زندگی می­کند. طبیعتاً این دوری، زمینه­های ابراز محبت را به شکل بیشتر و عمیق­تر فراهم می­کند. تا این­جای ماجرا مشکلی در بین نیست. اما وقتی قرار است محبت خود را ابراز کند درست به رفتاری روی می­آورد که بیش از آن­که خانوادگی و شخصی باشد جنبه اجتماعی دارد؛ طرح موضوع ازدواج خواهرزاده نزد دیگران و دعوت آنان برای خواستگاری از خواهرزاده به طور ضمنی! رفتاری که از چند جهت غیر قابل باور است و در جامعه ما نوعی رفتار ناشایست و نابهنجار شمرده می­شود:

یک، این­که در عرف جامعه اقتضای امر این است که خانواده پسر به طور غیر مستقیم در جریان آمادگی ازدواج دختر قرار گیرند.

دو، این­که معمولاً این­گونه شناسایی­ها توسط زنان و در محافل خصوصی صورت می­گیرد

سه، این­که در این نوع رفتار ـ ولو این­که فردی مثل دایی دختر توانایی داشته باشد ـ بایستی شرایط خانواده دختر و رضایت آنان را در نظر داشت. مشکل خاص در این ماجرا خودسری دایی است که می­خواهد محبت خود را به خواهرزاده ابراز کند به هر شیوه و روش!

اما نکته قابل توجه، بی­اعتنایی دایی به خواسته دختر است و در نظر نگرفتن نظرات او؛ شاید به این دلیل که دایی خود را به نوعی ولی و صاحب­اختیار او می­داند!

موردی که دیگر نمی­توان آن را در نظر نگرفت احساسات فرو خفته دایی است چرا که تلویحاً در ابتدای حکایت می­خوانیم دایی بچه­هایی یخ (کم محبت) دارد چیزی که در زندگی اروپایی عیب به شمار نمی­رود. می­توان حدس زد دایی سالی یکی­دوبار به ایران می­آید تا حسرت­ها و عقده­های فروخفته­ خود را به عشق و آرامش بدل کند و در این راه بهترین کار را توجه به وضعیت بستگان و زمینه­سازی ازدواج آنان می­داند.

البته نفس کار«دایی» خوب است اما آن­چه نتیجه عمل را مذموم می­کند بی­توجهی به نظرات دیگران، خودسری و از همه مذموم­تر بی­تدبیری در این امر است که خرده فرهنگ­ها و نابهنجاری­های خاصی را در پی دارد که نمونه بارز آن طلاق این دو زوج است.

حرف­ آخر، این­که هرچند در جدایی این زوج، خود آنان نیز مقصرند و می­توانستند با خویشتن­داری و رعایت فرهنگ و اخلاق اجتماعی ـ اسلامی از بروز این حادثه پیش­گیری کنند اما باید اذعان داشت که مقصر اصلی در این ماجرا همان دایی است و رفتار نابخردانه او که با حالتی «بزن بهادری» سعی دارد همه امور را براحتی و بی هیچ اندیشه­ای رتق و فتق کند و از این راه روح آشفته خود را به آرامش برساند....

براستی این رفتار دایی را می­توان «خدمت» نامید؟ و اگر خدمت است به چه

 

چراغی که به خانه رواست.....

 

دادگاه شلوغ بود...

از هرطرف صدایی می­آمد. یکی گفت: امروز چه خبر است؟ چرا اینقدر آدم اینجا ریخته؟

آن­یکی گفت: همه یک خانواده هستند پدربزرگ و مادربزرگ­شان دارند طلاق می­گیرند و بچه­ها و نوه­ها آمده­اند که جلوی این داستان را بگیرند.

جلوتر رفتم..... از دختر جوانی که کمتر از همه حرف می­زد و گوشه­ای ایستاده بود و لبخند به لب داشت پرسیدم: اینجا چه خبر است؟

گفت: مادربزرگم تقاضای طلاق کرده و مهریه­­اش را می­خواهد. دادگاه هم محاسبه کرده و می­بینم پدربزرگم اگر دار و ندارش را هم بدهد، یک­دهم مهریه مادربزرگم نمی­شود...

ماجرا را از او پرسیدم. دخترک که نمی­توانست جلوی خنده­اش را بگیرد، گفت: این پیرزن، پیرمرد یا یک­دل نه صددل عاشق هم هستند یا به خون هم تشنه­اند؛ اصلاً حد وسط ندارند.

ماجرا از این قرار است که جدیداً در محله پدربزرگم، همسایه جدیدی آمده، یک خانم مسن. یک جورهایی با پدربزرگم فامیل می­شود... از وقتی فهمیده این زن همشهری­اش است، کلی از کارهایش را انجام می­دهد. برایش خرید می­کند، باغچه حیاطش را گل­کاری می­کند و برای خانه­تکانی شب عید هم رفته کلی از تمیزکاری­های خانه او را انجام داده و از کمر افتاده... مادربزرگم هم از همه­جا بی­خبر چند روزی از پدربزرگم مراقبت کرد تا این­که یکی از همسایه­ها آمد و سیر تا پیاز ماجرا را با آب و تاب و چاشنی اضافه برای مادربزرگم تعریف کرد، پیرزن بیچاره هم جوش آورد و پدربزرگم را از خانه بیرون کرد و گفته حالا که عشق پیری به سرت افتاده همان بهتر که از من جدا بشی!

مادربزرگم به همه بچه­هاش زنگ زده و گفته هیچ کس حق ندارد آقاجون را به خانه­اش راه بدهد.

امروز هم آمده دادگاه که هم مهریه­اش را بگیرد و هم طلاق می­خواهد... اولش فکر کردیم شوخی می­کند و مثل همیشه یک دعوای ساده است ولی از شما چه پنهان ما هم شک کردیم که مبادا آقاجون عاشق شده باشد!

ولی حالا که صحبت از مهریه شده، قضیه یک کمی پیچیده­تر شده است. مهریه مادربزرگم یک دهنه مغازه آقاجون بوده و یک باغ...

آن­موقع آقاجون مغازه کوچک میوه­فروشی داشت که ارزش چندانی هم نداشته. باغ هم خیلی سال­ها قبل خشک شد و آقاجون آن را فروخت و حالا به جای آن یک برج ساخته­اند.. مشکل اساسی این است که اگر آقاجون بخواهد معادل آن مهریه مادرجون را بدهد اوضاع خیلی خراب می­شود چون مهریه مادربزرگم از میلیارد هم بیشتر می­شود!

از وقتی مادربزرگم ارزش واقعی مهریه­اش را فهمیده، پا توی یک کفش کرده که مهریه­اش را می­خواهد. مسؤل دادگاه هم از دستشان عصبانی شده و همه ما را بیرون کرده که به یک توافقی برسیم  و بعد مزاحم قاضی شویم! حالا به هرکس که می­شناختیم زنگ زدیم بیاید و میانجی­گری کند بلکه این پیرزن­پیرمرد از خر شیطان پایین بیایند. از آقاجانم هم اگر بپرسی همین را می­گوید. پیرمرد هم با تمام شدن حرف­های نوه­اش گفت: چه بگویم؟ پیرزنی 70 ساله طمع کرده و می­خواهد شوهرش را بعد از 53 سال زندگی مشترک از خانه بیرون کند.

پرسیدم: حالا راست است که پای زن دیگری در میان است؟

پیرمرد سرخ شد و صدایش را پایین آورد و گفت: نه .... برایم حرف درآورده. آخه من در سن 78 سالگی زن می­خواهم چکار؟

یک­دفعه پیرزن به طرف من آمد و فریاد زد: دروغ می­گوید... توی این 50 سال از او بپرسید چند دفعه برای من شیشه شسته؟ کی دست یک بچه را گرفته و برده خرید؟! حالا حاج­آقای ما برای این خانم شیشه تمیز می­کند، خریدهایش را انجام می­دهد....

مرد سری تکان داد و گفت: آبروریزی نکن زن... من فقط می­خواستم به یک زن بی­کس در این شهر کمک کنم. بخدا قصدی نداشتم آخه به چه زبانی بگویم که من..... من..... من.....

مرد قلبش را گرفت. درد، صورتش را پر از چروک کرد. پیرزن هول کرد. چند مرد زیر بغل پیرمرد را گرفتند. پیرزن سراسیمه قرصی از کیفش درآورد و گذاشت زیر زبان پیرمرد.

بعد دخترش را صدا زد و گفت: بادبزنت را بده.... بابات از حال رفته....

یکی می­گفت: آمبولانس خبر کنید. آن­یکی آب­قند به دست آمد جلو. پیرزن زد زیر آب­قند و گفت: این چیه؟ هنوز نمی­دانید که پدرتان مرض قند دارد؟

پیرزن انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش داشت با پیرمرد دعوا می­کرد.... مردم را کنار زد تا هوای تازه به صورت شوهرش بخورد... همه حیرت­زده بودند. معنی این عشق و آن کینه را نمی­فهمیدند. دخترک جوان که ماجرا را برای من تعریف کرده بود دستی به شانه­ام زد و گفت: دیدی گفتم... این­ها یک عمر است که با همین عشق و کینه سر کرده­اند. موضوع طلاقشان را جدی نگیر....

پیرزن انگار صدای نوه­اش را شنیده بود، برگشت و به ما براق نگاه کرد و گفت: هر چیزی جای خودش. فعلاً برو ماشینت را بیار، آقاجونت را ببریم بیمارستان حالش که خوب شد می­آییم دادگاه برای طلاق...

صورت­ها پر شده بود از خنده، اما کسی جرأت نمی­کرد بلند بخندد.... زیر بغل پیرمرد را گرفتند و بردند.

صدایش زدم. پیرزن برگشت. گفتم: حاج خانم حالا این بهار را هم به خوبی و خوشی کنار هم باشید تا...

چشمی نازک کرد و چادرش را مرتب کرد و گفت: تا خدا چه بخواهد.... ولی چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است

دادگاه به یکباره خلوت شد. آرزو کردم که کاش همه زوج­ها کدورت­ها را کنار می­گذاشتند و بهار را بهانه­ای برای شروع نویی برای زندگی­شان می­دانستند.

آخرين بروز رساني ( چهارشنبه, 06 مرداد 1389 11:21 )
 

طراحي سايت - فروشگاه اينترنتي - ميزباني وب و ثبت دامنه
طراحي سايت - فروشگاه اينترنتي - ميزباني وب و ثبت دامنه