|
خاطرات شهید محمد شریعت(عملیات بدر)
در تاریخ 24/11/ 63
حدود 100نفر نیروهای اعزامی از قم بود صبح چهار شنبه 24/11/63 از خانه بیرون امدم وبه
بسیج رفتم بعد از سخنرانی ماشین ها حرکت کردند بطرف مسجد جمکران ومن هم چون منتظر
همرزمم مجتبی عابدی بودم از ماشین ها عقب ماندم وبعد که مجتبی امد با یک موتور به مسجد
جمکران رفتیم وبعد از ساعتی که کارت جنگی ولباس گرفتیم وبعد با موسی اب پیکر و علی رضا
فاریابی شهید حسن مرادی نهار را خوردیم ونماز خواندیم وچون از خانه هنوز خدا حافظی نکرده
بودم به خانه رفتم وچون دیرشد شب را ماندم وفردا با قطار به سمت اهواز حرکت کردم اول به
پادگان انرزی اتمی مقر لشکر علی بن ابی طالب رفتم ووار گردان سید الشهدا شدم یک روز
اعضای گردان را جمع کردند وگفتند که می خواهیم دو گروهان جدا کنیم که من هم با ان گروهان
بودم شب فرماند ه لشکر غلامرضا جعفری صحبت کرد وگفت قرار بر این شده است شما در
عملیات خط شکن باشید وباید این چند رو ز مانده به عملیات اموزشهای قایقرانی ا به صورت
فشرده ببینید ما را برای اموزش به محل سد دز بردند تمرین قایقرانی می کردیم شبها بعد از
نماز مغرب وعشا برنامه سخنرانی وسینه زنی بود ما فقط برای عملیات لحظه شماری میکردیم
یک روز فیلمبردار امد واز تک تک ما عکس وفیلم گرفتند واین نزدیک بودن عملیات را نوید
میدادیکی میگفت امشب عملیات است دیگری می گفت فرداشب فردای انروز فرمانده گردان
مصطفی کلهر که در عملیات هم شهید شد برایمان سخنرانی کرد وگفت امشب میرویم برای
عملیات من زود رفتم حمام ویک دوش گرفتم شام خوردیم وچون نوبت من بود ظرفها را شستم
بعد برای سینه زنی به مسجد رفتیم ویک عزاداری وسینه زنی با حالی کردیم ماشینها اماده بودند با
بچه هائی که نمی امدند خدا حافظی کردیم وواتوبوسها حرکت کرد رفتیم تا سه راه شادگان جاده
خرمشهر وبعد بسوی جفیر و جزیره مجنون ساعت حدود سه نیمه شب بود در جزیره مجنون
شمالی پیاده شدیم و چندین کیلومتر دویدیم وبعد رفتیم روی پلهای شناور در میان نیزارها همانجا
نماز صبح را خواندیم وصبحانه خورده وکمی استراحت کردیم
پیش از ظهر فرمانده گردان نقشه عملیات را تشریح کرد وگفت امشب باید به خط بزنیم ما همه خوشحال بودیم ظهر نماز را خواندیم
وساعت چهار بعداظهر جلیقه های نجات را پوشیدیم بعد با بچه ها وداع کردیم و چند تا عکس
انداختیم و حرکت کردیم حدود دو کیلو متر دیگر روی اب رفتیم بعد سوار قایق ها شدیم وبا مو
تور روشن حرکت کردیم تا هوا تاریک شد نماز مغرب وعشا را در قایق خواندیم موتور قایق ها
را خاموش کردیم وبچه ها ارام ارام پارو میزدند وهیچ صدائی نمی امد وسکوت محض بود در
جلوی ما گردان حضرت رسول میبایست خط اول را بشکند وبعد ما خط دوم را در ساعت یازده
وبیست دقیقه بود که خط توسط گردان حضرت رسول شکسته شد بلافاصله موتور قایق را
روشن کردیم وبسمت خط حرکت کردیم همچنهن در بین نیزارها پیش میرفتیم وخمپاره وتوپ های
عراقیها مثل باران میبارید صحنه دود واتش شده بود یک خمپاره به وسط قایق پشت سر ما
اصابت کرد و اتش گرفت که دران سید احمد میر قیصری به شهادت رسید بعد از دوساعت به
خشکی رسیدیم به سیم خاردارهائی که ارتفاعش به چندین متر میرسید بشکه های انفجاری زیادی
بود فورا جلیقه های نجات را بیرون اوردیم وشروع کردیم با صدای تکبیر بسمت دشمن تا خط
دوم را بشکنیم تا بالاخره مقاومت عراقیها شکسته شد وجاده خندق که خط دوم بود به تصرف
درامد ودر انجا مستقر شدیم من وحسن استادیان و حسن مقیمی رفتیم در سنگر های عراقی وانهارا
پاکسازی کردیم و مهمات ان را به سنگر های خود در اینطرف جاده منتقل کردیم در کف جاده هر
کس برای خود سنگر میکند من هم برای خودم یک سنگر کندم عباس ایرانی مشغول خمپاره زدن
بود عراقیها هم اتش سنگینی را روی ما داشتند چون طبق نقشه قرار بود که محور دو که گردان
های موسی بن جعفر وکربلا بودند عملیات را ادامه دهند تا به دجله رسیده ودر انجا مستقر شوند
لکن چون هوا روشن شده بود گردانها عمل نکرده بودند هنگام ظهر گردان موسی بن جعفر حمله
را شروع کرد وچند روستا را گرفت تعدادی اسیر شدند در مقابل ما چند سنگر عراقی
مقاومت میکردند چندتیربارچی رفتند و انها را خاموش کردند بعد متقیان امد وبه ما گفت بیائید
انطرف جاده وما رفتیم حدود سه کیلومتر در همین حین مجتبی عابدی را دیدم که خیلی ناراحت
است گفتتم چرا ناراحتی گفت کمالی الان ترکش خورد واورا بردند عقب ومیدانم که شهید میشود
(بالاخره شنیدم که کمالی د ر قایق هنگام انتقال به عقب شهید شد در جای جدید یک سنگر دو نفره
وبزرگ برای خودم وابوالفضل مرادی کندیم ومقداری مهمات از سنگرهای دشمن جمع اوری
کردیم فردای انروز علیرغم اتش سنگین دشمنان از خط پاسداری کردیم نزدیک غروب مصطفی
کلهر فرمانده گردان به ماگفت سیصد متر به جلو بروید که ما رفتیم وبعد گفتند امشب مرحله دوم
عملیات است نماز خواندیم وشام را خوردیم وساعت دوازده شب حرکت کردیم بسمت جلو چند
ساعت حرکت کردیم به عراقیها نزدیک شدیم دیگر خاکریز وسنگری نبود مرتب منور میزدند
وخمپاره میبارید در مقابل درگیری مستقیم با عراقیها شروع شد تیرباره بسمت ما کار میکرد
ومادر زمین کفی بدون هیچ سنگری یورش میبردیم هوا که روشن شد همه رفتیم درون
کانال احتمال محاصره بود
غلامرضا جعفری فرمانده لشکر را دیدم که میگفت تمام بچه ها به عقب برگردند تا خواستیم از کانال بیرون بیائیم یکمرتبه گفت الان بی سیم زدند واعلام کردند که
اخرین گردان ما که گردان روح الله بود با لشکر قمر بنی هاشم دست دا ده و همه باید بسمت
دشمن پیشروی کنیم خوشحال شدیم وپیشروی را شروع کردیم ودر یک کانالی مستقر شدیم یک کم
بیسکویت وکمپوت خوردیم . از انجا جاده بغداد بصره پیدا بود صبح شد تعداد زیادی از تانک های
عراقی از دور پیدا شدند وخبر از یک پاتک را میدادند ظهر شد هوا بشدت گرم بود و اتش
عراقیها براین گرما می افزود ساعت یک ظهر عراقیها گاز تانکها را گرفتند وبسرعت به جلو می
امدند حدود دویست متری ما رسیدند حدود هفتاد تانک بود که شروع کردیم به ارپی جی و تیر بار
از انطرف هم گلوله مستقیم تانک بود که می امد و خمپاره ها هم به زمین میخورد وصحنه دود
واتش بود وهوا در اثر ان مانند شب تاریک شده بود من هم مرتب ارپی جی میزدم وحدود پنج
تانک را شکار کردم تیر بار های دشمن هم بدون وقفه کار میکرد حدود سا عت سه بعداز ظهر
بود که بلند شدم بسوی دشمن شلیک کنم که احساس کردم یک تیر به صورتم اصابت کرد دستم را گذاشتم روی صورتم وقتی که نشستم ودستم را برداشتم خون فواره میزد از دو جا خون مزد
بیرون یکی از صورت ودیگری از گردن به مجتبی عابدی گفتم بیاید وببندد امد واولین باند را
بست ولی پر از خون شد ویکی دیگر بست خون مهار شد به عقب برگشتم یک ماشین تویوتا امد
مرا سوار عقبش کردند وخوابیدم کف ان ماشین پر از مجروح بود واو با سرعت صد کیلو متر
توی بیابان میرفت تا رسیدیم به قایق ها انجا پانسمان را عوض کردند سوار قایق شدم واتفاقا قایق
خراب بود و اهسته می رفت ضعف شدیدی مرا گرفته بود انقدر تشنه بودم که می خواستم تمام
ابهای هور را بخورم وسط راه سوار قایق دیگری شدیم تا بعد از نیم ساعت رسیدیم به جزیره
مجنون ما را به اورزانس بردند بعد با امبولانس به بیمارستان خاتم الانبیا که در منطقه جفیر بود
بعد من را بیمارستان امام خمینی اهواز اوردندند وسپس با هواپیمای 30یک صدو30قرار بود به
تهران بیائیم که ناگهان هواپیما بدر کرمان بزمین نشست سه روز در بیمارستان شفا ی کرمان
بستری بودم سپس به تهران اعزام شدم ودرتاریخ 18/1/64 بیمارستان حضرت فاطمه زهرا عمل
جراحی روی ناحیه فک انجام شد و دهانم را سیم پیچی کردند تا چهل روز الان که این خاطره را
مینویسم در سر کلاس هستم وهنوز دهانم بسته است وامروز چهلمین روز شهدای ان عملیات
بزرگ وپیروزمند یعنی عملیات بدر است از دوستان من که در این عملیات شهید شدند عبارتند از
شهید مصطفی کلهر –فرمانده گردان –اسماعیل صادقی فرمانده ستاد لشکر اکبر غلامپور معاون
گردان سید الشهدا جواد فخاری .سید محمد وسید احمد میر قیصری مهدی ایرانی زاده حسن مرادی
محمد مساعی منش عبدالحمید کمالی ابوالفضل غلامی مهدی جهانبخش رضا صراف زاده علی
رضا فاریابی حسین مولوی داود حیدریان که روحشان شاد باشد من برای ادامه راهشان مجددا
عازم جبهه میباشم خداوندممن را هم به انان برساند 8/2/64 محمد شریعت
آخرين بروز رساني ( دوشنبه, 05 مرداد 1388 11:22 )
|